روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | مرگ خونین مهرجویی و وحیده محمدی‌فر ما را به فایل مرگ‌های دردناک کارگردان‌ها راهنمایی می‌کند و سرسلسله آنها سهراب شهید ثالث. سهراب شهید ثالث تکروترین و غریب‌ترین فیلمساز موج نوی سینمای ایران است‌. یک مولف حقیقی با حسی از خودویرانگری غیرقابل مهار.

او در اوج موفقیت و شهرت ایران را ترک کرد. یک دهه بعد از او امیر نادری هم این مسیر را پیمود. در دو حاکمیت کاملا مختلف. این مهاجرت‌ها شاید برایشان زندگی راضی‌کننده‌تری آورده باشد اما برای ما که آنها را با فیلم‌هایشان می‌شناسیم دستاورد این سفرها و مهاجرت‌ها چیز درخوری نبوده است.

هرچند خودشان زیر بار این موضوع نرفتند و نمی‌روند. بگذریم. شهید ثالث مادرش را در کودکی از دست داد. به‌عبارتی مادرش‌، او و خانواده‌اش را ترک کرد و رفت تا سال‌ها بعد که در اروپا با هم ملاقات کردند و چه ملاقات ناخوشایندی هم بوده است. سینما را در وین آموخت و بعد کارمند وزارت فرهنگ و هنر بود. دو فیلم یک اتفاق ساده و طبیعت بی‌جان را در سال‌های ۵۲ و ۵۳ با بودجه دولتی ساخت.

فیلم‌هایش از نوعی واقع‌گرایی مبهوت‌کننده و سیاه برخوردارند که مشخص نیست چگونه وزارت فرهنگ و هنر دوران پهلوی بودجه آن را تامین کرده است.هرچند به‌نظر می‌رسد رقابت بین پهلبد و قطبی در آن سال‌ها موجب این لطف حکومت به فیلم‌های شهید ثالث و مهرجویی و تقوایی و کیمیا‌یی شده باشد. شاید هم واقعا سلیقه منعطف و فرهیخته‌ای در وزارتخانه وجود داشته بود. ‌فیلم‌هایش شبیه هیچ فیلم دیگری نبودند.

می‌شود شباهت‌هایی مثلا با برخی مستندهای شیردل یا سبک کیارستمی و یا حتی گاو مهرجویی در آثارش پیدا کرد یا مثلا در بعد جهانی با برخی کارهای برادران تاویانی و سینماگران دیگر.اما در نهایت حس و حال کارهای شهید ثالث کاملا متفاوت است. تشبیه‌اش به کارهای چخوف هم متقاعد‌کننده نیست. آثار شهید ثالث آکنده از تلخی هستند. پر از احساس بن‌بست و بیهودگی‌. این احساس بن‌بست و پوچی و تلخی تنها در برخی کارهای صادق هدایت قابل لمس است.

او در سال ۱۳۵۳ با فیلم طبیعت بی‌جان خرس نقره‌ای جشنواره برلین را برد که مهم‌ترین جایزه سینمای قبل از انقلاب ایران است. اما تسلطش به زبان آلمانی‌، موفقیتش در برلین و مشکلاتی که سر تایید فیلمنامه فیلم قرنطینه در ایران سرراهش شکل گرفته بود، موجب شد تا شهید ثالث ناگهان به سمت آلمان برود.

جایی‌که آلمانی‌ها همچون فرانسوی‌ها بودجه‌های دولتی قابل‌توجه در اختیار سینماگران مولف و تجربه‌گرا قرار می‌دادند. از دهه هفتاد میلادی حرف می‌زنیم که پشتیبانی مالی دولت آلمان غربی موجب شده بود تا سینماگرانی مثل فاسبیندر و وندرسو هرتزوگ و کلوگه و اشتراب و اشلوندورف همزمان به دوران شکوفایی خود پا بگذارند. شهید ثالث در همین سال‌ها راهی آلمان غربی شد. شهیدثالث رفت برای یک زندگی راحت‌تر.

طی قریب به بیست سال اقامت در آلمان سیزده تا فیلم ساخت. به زبان آلمانی‌. اولین و آخرین فیلمش بیش از بقیه مورد توجه قرار گرفتند که هر دو هم درباره زندگی مهاجران بود. در غربت (با بازی پرویز صیاد در نقش یک پناهنده ترک‌) و گل سرخی برای آفریقا. شخصیت‌های عموم فیلم‌هایش تقریبا بیکار هستند و کنش اجتماعی و عاطفی بسیار ضعیفی دارند. آن سبک خاص و کند شهید ثالث که در ایران همچون یک پدیده روشنفکرانه سینمایی تلقی می‌شد در آلمان جلوه و جلای مناسبی نداشت.

به‌هرحال در دهه نود میلادی حمایت مالی دولتی از سینمای آلمان قطع شد و تلاش شهید ثالث برای پیدا کردن سرمایه‌گذار به بن‌بست خورد. او به‌خاطر سختگیری‌های اداره مهاجرت آلمان در دوره‌ای مجبور شد به چکسلواکی مهاجرت کند اما در نهایت در سال ۱۹۹۳ با دلی شکسته براي همیشه از آلمان مهاجرت کرد. در‌حالی‌که هیچ‌وقت آلمانی‌ها او را یک فیلمساز آلمانی در نظر نگرفتند و دستاوردهایش هم نادیده گرفته شد. چرا؟ نمی‌دانیم‌. با نوعی خود‌برتر‌بینی آلمانی روبه‌رو بودیم؟

او به کالیفرنیا رفت اما امکان فیلمسازی پیدا نکرد. به ایران برنگشت‌؟ نه. می‌گفت دلبستگی به ایران ندارم. دلبستگی به هیچ کجا نداشت. دلبستگی به هیچ‌کس نداشت. هیچگاه ازدواج نکرد و هیچگاه نام زنی در کنارش به گوش نرسید. از طرفی نمی‌توانست به قوانین سینمای ایران درباره پوشش زنان تن دهد‌. سه سال وحشتناک را در آمریکا تجربه می‌کند. کسی برای فیلم‌هایش سرمایه‌گذاری نمی‌کند. با مادرخوانده‌اش زندگی می‌کند. و روز‌به‌روز بیشتر معتاد به الکل می‌شود‌.

در نهایت حمید نفیسی مرگ او را اینگونه روایت کرده است: «از کالیفرنیا آمد شیکاگو و در یک آپارتمان در شهر اِوانستون زندگی می‌کرد.
به دوستانش گفته بود که می‌خواهم نوشیدن را ترک کنم آن‌هم ناگهانی. یعنی بدون هیچ برنامه‌ریزی و نه تدریجی. و یک‌مرتبه قطع کرد. بعد از چند روز که ازش خبری نمی‌شود یکی از دوستانش می‌رود خانه‌اش ببیند داستان از چه قرار است.

در می‌زند و می‌بیند خبری نیست و خلاصه به پلیس خبر می‌دهند که می‌آیند و در را باز می‌کنند و می‌بینند که جسد خونینش طاق باز در کف آپارتمانش افتاده و یک راه خون روی زمین دیده می‌شد و قالی هم خون‌آلود شده بود. یعنی معلوم بود از دستشویی تا پشت در خودش را کشانده که بیاید دم در تا در را باز کند و شاید به کسی خبر بدهد با دست و بدن خونین که موفق نشده بود. و همان‌جا تمام کرده بود. به نحو فجیعی در واقع‌… و در تنهایی کامل.» در دهم تیرماه ۱۳۷۷ در ۵۴ سالگی. در غربت.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.