روزنامه هفت صبح، رضا فراهانی| یک: سینمای بعضی از کارگردان‌ها، سینمای این طرف میز و آن طرف میز است. سینمای سخنرانی که دلش می‌خواهد مدام پند بدهد، از آن بالا به مخاطبینش درس بدهد و نتیجه دلخواهش را بگیرد، این نگاه سینمایی که اتفاقا سال‌هاست متداول شده مدام به استخدام قدرت‌های سیاسی و اقتصادی در می‌آید و همیشه در خدمت به ایدئولوژی‌های مختلف یا سرمایه‌داران مختلف است. داستان‌هایش با یک گره شروع می‌شود و پندهای اخلاقی گل درشت درونش جا می‌گیرد و دست آخر همان اتفاقی می‌افتد که قرار بوده بیفتد و تمام.

اما سینمای روایتگر بی‌هیچ قضاوتی زندگی را به تصویر می‌کشد، مدام از زندگی می‌گوید، رنج و غم و پندهایش از دل زیست واقعی بیرون می‌زند و قصه‌هایش با دل آدم‌ها جور در می‌آید. این وسط هنر کارگردان است که چطور صحنه و بازیگران را به واقعیت نزدیک کند و چطور در دل مخاطب نفوذ کند.

مهرجویی از ابتدا همین بود و تا «علی سنتوری» همین ماند اما کم‌کم به سمت سینمای کاریکاتوری تغییر جهت داد، تا قبل از آن زندگی اصالت داشت و بعد از آن شخصیت‌ها کاریکاتوری از واقعیت بودند، تا «علی سنتوری» مدام می‌شد در کارهای مهرجویی خودت را با نقش‌ها جایگزین کنی و بعد ببینی که اگر آنجا بودی در آن موقعیت همان دیالوگ را به زبان می‌آوردی و بعد از آن دیگر خبری از این اصالت نبود.

من همیشه دلم می‌خواست مهرجویی در «مهمان مامان» یا «علی سنتوری» تمام شود و مرتکب «نارنجی پوش» و «لامینور» نشود اما جهان اینگونه نیست که همیشه به خواست ما باشد و به حرف ما گوش کند. همیشه تعداد بازیگران،کارگردانان و ورزشکارانی که به موقع رفتن را بلدند کم بوده! مهرجویی هم یک چوب خط اضافه است در لیست آدم‌هایی که بیش از اندازه ماندند و ساختند و بازی کردند!

دو: برای من اما مهرجویی یک چهره ویژه است، او اولین‌بار فهمید که می‌شود در لحظاتی از فیلم قصه نگفت، چیزی را پیش نبرد، داستان را ادامه نداد، چالش جدید خلق نکرد و گره چالش‌های قبلی را باز نکرد. او اولین‌بار فهمید می‌شود در لحظه ماند و لحظه را به تصویر کشید، می‌شود دور یک سفره نشست و با جزئیاتش سکانس ساخت، می‌شود عطر برنج، طعم خورشت، بوی نان و صدای آواز و کیف کردن‌های دورهمی را بی‌آنکه در خدمت قصه باشد به مخاطب عرضه کرد، فیلم که کتاب دانشگاهی نیست که هر ثانیه‌اش قصه باشد، می‌شود و ماند و لحظه را زندگی کرد، این شاید مهم‌ترین وجه سینمای مهرجویی است،چیزی که اوجش در مهمان مامان است .

کاش می‌دانستم چرا مهرجویی که برای مفهوم «زندگی» این همه جنگید و سکانس‌های بی‌نظیر ساخت و دنیای واقعی را به تصویر کشید یکباره در نیمه شبی مخوف زندگی را به سینمایی‌ترین شکل ممکن به پایان رساند؟ کاش می‌دانستم شب قبلش دور میز شام ساز زده و آواز خوانده؟ می‌دانستم زیر نور چراغ کتاب ورق زده و بعد عینکش را لای صفحات جا گذاشته؟

به عشق‌های از دست رفته،چیزهای گفته نشده،جواب‌های داده نشده،عذرخواهی‌های نکرده،سفرهای نرفته و… فکر کرده؟کاش می‌دانستم کسی که آن همه برای سفره مهمان مامان و آن شب رویایی زحمت کشیده، برای سنتور علی وقت گذاشته، برای حمید هامون زندگی و عشق معنا کرده چطور خودش یکباره در شبی که هیچ‌کس انتظارش را نمی‌کشیده از همه اینها دست شسته و رفته؟ کاش می‌دانستیم!

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.