روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | نمیتوانستم میان تصویری که میدیدم و ذهنیتی که از این مرد داشتم، ارتباطی برقرار کنم. مرد درشت هیکلی که با شلوار مخمل کبریتی قهوهای و پیراهنهای چهارخونه مردانه و با پیپی در دهان، میآمد و در صف روزنامه میایستاد و با بقیه آدمها گپ و گفت میکرد.
آنقدر شیک و باکلاس بود که همینطوری با تمام اجزای آن خیابان شلوغ در شرق تهران متمایز بود چه برسد به آنکه لحظهای به ذهنم خطور کند که این مرد میانسال شیک، صاحب همان صدای مخملین و نیرومند و پراحساس است که در کنار فرهاد مهراد، تنها صدایی بود از موسیقی پاپ ایران که اجازه پخش از دستگاه صوتی عظیم و پرشکوه پدرم را پیدا میکرد.
آن دوتا ساسپندر که به جای کمربند شلوارش به کار میرفت و آن را به شانههایش متصل میساخت و آن عینکهای قاب بزرگ فتوکرومیک، این تمایز و این آراستگی را تشدید میکرد. تیپ و قیافه و شیوه حرف زدنش بیشتر مثل سیاستمدارهای دهه پنجاه بود. اگر میگفتند او وزیر بازنشسته و عفو خورده کابینه هویدا بوده، بیشتر برایم قابل پذیرش بود تا اینکه بگویند او از بزرگترین چهرههای تاریخ موسیقی پاپ ایرانی است.
نوجوان بودم. در دهه شصت. خانه ما در خیابان شیخ صفی بود. خیابان باریک و بیاحساسی که از میدان ثریا تا خیابان شریعتی کشیده شده بود و برای ساکنان خیابان گرگان از معدود راههای ورود به بقیه تهران به شمار میرفت. هر روز بین ساعت سه و چهار بعدازظهر یکی از وظایف کلاسیک من رفتن به کنار مغازه روزنامهفروشی در خواجه نظامالملک و ایستادن در صف انتظار روزنامه بود. در سرکوچه هجرتی. بله!
زمانی برای خرید روزنامه صف میکشیدیم و تقریبا هر روز این مرد خوش لباس خونگرم را ملاقات میکردم. در آن سوی تهران در کوی نویسندگان در تقاطع اتوبان ایوبی که بعدها شد شیخ فضل الله نوری، پدرم جدا از ما زندگی میکرد. در محلهای خلوت و شاید در حومه تهران. در این سوی تهران محمد نوری را در همین صفهای روزنامه میدیدم و هیچوقت به ذهنم خطور نکرد که او همان مرد خوش صدای فرهیختهای است که در خانه پدرم مورد ستایش قرار میگیرد و در شب نشینیهایش با دوستان دیگرش، کاستهای او را میگذارند و در سکوت به او گوش میدهند و از قدر ندیده بودن این صدا در مقابل «آشغالهای روز موسیقی ایران» شکایت میکنند.
خانهاش در همان کوچه هجرتی بود. در یکی از شلوغترین محلههای شرق تهران. یک خانه جنوبی و قدیمی. هیچوقت در مورد زندگیاش چیزی را با دیگران تقسیم نکرد. مردم محل اما او را میشناختند و بعدها فهمیدم که کسبه در جریان فعالیتهای دوباره او در عرصه موسیقی پاپ بودهاند. کاستهایش را برای آنها میآورده و با آنها گپ میزده است. آن مرد شیک و آراسته و با آن صدای استاندارد و پراحساس که همیشه در هر کنسرتی دست از استایل کت و شلوار کلاسیک( عموما با کراوات) بر نمیداشت، در این محله شلوغ زندگی میکرد و شکایتی هم نداشت.
بدون هیچ تکبری، بدون هیچ تظاهری، بدون هیچ جلب ترحمی. این دانشآموخته موسیقی غربی، از نوعی منحصربهفرد از عزت نفس شرقی سود میجست که مشابهی برای آن نمیتوان یافت. حتی وقتی در دهه هفتاد و هشتاد دوباره به فعالیت پرداخت و ترانههایش بر زبان جوانان و دانشجویان جاری شد و به عنوان چهره ماندگار مورد تقدیر قرار گرفت و صدا و آوایش شد تراز موسیقی میهنی و ملی، تفاوتی در شیوه زندگیاش پیدا نشد.
حتی وقتی در ابتدای دهه هشتاد مبتلا به سرطان مغز استخوان شد، جز خانوادهاش هیچکس نفهمید. به هیچکس التماس نکرد، رفتارش هیچ شباهتی به یک شمایل محبوب موسیقی پاپ نداشت. حتی دوستان نزدیکش هم وقتی از بیماری هولناکش با خبر شدند که دیگر کاری از دست کسی بر نمیآمد.
در زندگی به تدریج متوجه میشوید که در زمان محدودی که روی این کره خاکی هستید، در قلبتان و برای عده معدودی جا وجود دارد. آدمهایی که به آنها احساس محبت میکنید، دوستشان دارید و تحسینشان میکنید. محمد نوری برای من شخصا چنین مردی است. مرد گشادهرو و همیشه مرتب و آراسته ، با آن صدا و تکنیک منحصربهفرد که دروازههای زندگی شخصیاش را به سوی هیچکس باز نکرد.
یکی از بهترین تجربههای زندگی من وقتی بود که در دوران دانشجویی، دوستی یک کاست موسیقی به من هدیه داد.
در شب سرد زمستانی. شعرهای نیما یوشیج با موسیقی فریبزر لاچینی و دکلمه سرد و میخکوبکننده احمدرضا احمدی و صدای ماورایی محمد نوری. در آن سالها، چه مرواریدهایی در موسیقی ایران پدیدار شدند که کسی قدرشان را ندانست. نینوای علیزاده، دستان مشکاتیان (و شجریان)، یا آلبوم خواب در بیداری فرهاد و همین آلبوم شگفتانگیز در شب سرد زمستانی. همین چهار عنوان کل دستاوردهای موسیقی ایران معاصر و چهرههای پرشمار و پرسروصدایش را به چالش میکشد.
شب سرد زمستانی را گوش کنید که دوتن از آفریدگانش دیگر در جمع ما نیستند. احمدرضا که مرداد امسال از بین ما رفت و محمد نوری هم 13سال پیش در مرداد 1389 و در سن 80سالگی ما را ترک گفت.

