روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | در کودکی شاهد قهقهههای خانوادهها از تماشای سریال داییجان ناپلئون بودهام. در سال 56. در آن سالها بهندرت پیش میآمد که یک سریال یک حس مشترک عمومی ایجاد کند. برخی از دوران پیتون پلیس خاطراتی میگویند و برخی هم به مراد برقی اشاره میکنند اما فکر کنم این داییجان ناپلئون بود که واقعا یک موج فراگیر در افکار عمومی ایجاد کرده بود.
طبیعتا دوران شکوه تلویزیون ایران بعدها و در دهههای شصت و هفتاد رخ داد که خب داستانش طولانی است. با سریالهایی مثل روزی روزگاری و کوچک جنگلی و سلطان و شبان و امام علی و سربداران و هزاردستان. اما فکر کنم داییجان ناپلئون اولین نمونه این همبستگی احساسی جمعی بود. تا سالها بعد بهعنوان یک دانشآموز تربیت شده در دهه شصت تکلیف خودم را با این سریال نمیدانستم.
روایتی وجود داشت که سریال را آکنده از صحنههایی با اشارات دوپهلو و وقیحانه میدانست و روایتی هم وجود داشت که بر غنای تکنیکی و احساسی و همینطور طنز شگفتانگیز سریال تاکید داشت. این معضل وقتی دوچندان شد که سالها بعد رمان داییجان ناپلئون را خواندم. رمان قطوری که ایرج پزشکزاد نوشته بود و برای اولینبار از خواندن یک داستان ایرانی سرخوش شده بودم.
خب به شکلی طبیعی و در توفیقی اجباری در نوجوانی خوره کتاب بودم. ژان کریستف، جان شیفته، دیوید کاپرفیلد، دن آرام، گارد جوان، پابرهنهها، زمین نوآباد، سرخ و سیاه، صومعه پارم، سکهسازان و…! همینطوری درو میکردم و اینها بهجز ژولورنها و جک لندنهایی بود که بهعنوان محصولات مناسب نوجوانان میخواندم. افتخاری هم نیست.
کار دیگری جز سینما رفتن و فوتبال بازی کردن و کتاب خواندن نداشتیم. اما بههرحال ناخنکهایم به ادبیات ایران مرا در نوعی افسردگی غوطهور میکرد که جمال میرصادقی از آن بهعنوان فرو رفتن در ادبیات اندوه یاد کرده است. همسایهها، داستان یک شهر و زمین سوخته، کلیدر و یا سووشون همه رمانهایی گیرا بودند اما… داییجان ناپلئون با همه اینها فرق داشت.
آنقدر خواندنش لذتبخش بود که دچار عذاب وجدان میشدیم! فقط مسئله به طنز مربوط نبود. شخصیتها از چارچوبهای تکراری ادبیات ایران گذر کرده بودند. رنگبندی داشتند، جزئیات داشتند، آدمهای زندهای بودند که کنار دست ما در حال زندگی بودند. هرچند روایت داستان مربوط به انتهای دوره رضاشاه و اوایل دهه بیست بود.
سریالی که تقوایی ساخت مطمئنا کار تمیز و آکنده از دقت و وسواس بوده اما اگر رمان را بخوانید متوجه میشوید ناصر تقوایی برای تبدیل این رمان و شخصیتهای درجه یکش به سریالی باکیفیت، کار طاقتفرسایی را نباید انجام میداده است. در واقع پشتوانه ادبی آنقدر قوی است که سریال بهراحتی به حرکت میافتد.
فقدان چنین پشتوانه ادبی است که مثلا هزاردستان را اینچنین گنگ و گاه توخالی کرده است (با عرض معذرت از دوستداران هزاردستان). بعدها دیدم آذر نفیسی در مقدمهای بر ترجمه این کتاب بهدرستی نوشته: که اگر بخواهیم برای تحلیلگران و متخصصان ایران فهرستی مطالعاتی فراهم آوریم، من دایی جان ناپلئون را در آن بالاهای فهرست خواهم گذاشت…
داییجان ناپلئون از جهات بسیار ردیهای است بر تصویر تیره و هیستریکی که از ایران در جهان غرب در تقریباً سه دهه اخیر رواج پیدا کرده است. از جنبههای بسیار متفاوت، این رمان بازتابی است از صداهای مغلوب و خاموش، نمایشگر فرهنگی است مملو از کنایه و طنزی عمیق همراه با جسمانیت و عطوفت.»
بعدها میزان علاقهام به دایی جان ناپلئون بیشتر هم شد. نمونه یک رمان موفق ایرانی بود. در گوشهکنایههای جنسی آن هم قاعدتا یادم افتاده بود که در کشوری هستیم که عبید زاکانی و سعدی و جامی و مولوی هم انبانی از ادبیات مشابه با اشارهها و طعنههای جنسی دارند و اصلا این نوع از هزل و طنز دوپهلو در ادبیات ایران جایگاهی رفیع دارد (هرچند دو پهلو بودن مثلا در مورد برخی ادبیات مولوی توصیف دقیقی نیست!)
اما جامعه روشنفکری ایران همیشه از قبول ارزشهای داییجان ناپلئون سر باز زده است. مثلا عبدالعلی دستغیب در جایی نوشته: «رمان پزشکزاد البته به دشواری… به تحلیلهای جامعهشناختی تن میدهد زیرا نویسنده خود بیشتر اهل مطایبه و ایجاد فضای خندهآور است تا در بند تحلیل طبقاتی… رویهمرفته نویسنده بیشتر به شخصیتها و شخصیت افراد توجه دارد و نمیتواند شرایط اجتماعی و ساختار فئودالی- بورژوایی آن دوره را در متن کتاب قرار بدهد.
او هیچ سخنی درباره رضاشاه و گریز او از ایران و روابط زیرجلی زمامداران آن روز ایران با انگلیسیها نمیگوید. افراد داستان درباره مهمترین واقعه سیاسی آن روز، رفتن رضاشاه از ایران و به قدرت رسیدن مجدد فروغیها خاموشند.» یا هوشنگ گلشیری که به عنوان یک نویسنده جریانساز و در عین حال یک منتقد ادبی مدام به سریال دایی جان اشاره میکند و رمان اصلی را نادیده میگیرد. انگار که رمان اصلا در استانداردهای ادبی نباید ارزیابی شود
از آنسو تئوریسینهای انقلابی و مذهبی هم جبهه جدیدی علیه کتاب گشودهاند و آن را تحت تبلیغ برای لوث کردن دخالت انگلیسیها در ایران و نمایش تصویری کاریکاتوری از این تلقی متهم کردند و کار از آنجا سختتر شد که جک استراو هم کتابی درباره ایران نوشت و تیتر «کار کار انگلیسیهاست» را برای این رمان انتخاب کرد.
دایی جان در کنار چراغها را من خاموش میکنم(زویا پیرزاد) و یا قطعه داستانی درخشان «من واینگرید برگمن» نوشته بهنام دیانی و یا گاوخونی مدرس صادقی و زمستان 62، از معدود تجربیات ادبیات معاصر ایران در عبور از آن گنبد ادبیات اندوه و آن واقعگرایی معنادار و طبقاتی است که بر رمانها و داستاننویسی ایرانی سایه افکنده.

