روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| هياهويی پرنشاط و خندان، چهارراه كژ و مژ و ناموزن را در آغوش گرفته است. دخترانی نازنينتر از چهارفصل در جستوجوی مادر، پيادهرو پيش پای دبستان را غرق صداهای خوشنوا كردهاند به وقتی كه روز در حال تا خوردن است. ترافيك كور چهارراه را تسخير كرده است در پارك درهم مادرانی كه میخواهند هرچه زودتر از مهلكه بگريزند اما موفقيت آنان به علت واهمه از تصادف و نيز عدم چالاكی در رانندگی، لاكپشتی اتفاق میافتد!
كمتر از يكسوم مادران پياده آمدهاند و هم اينان به محض ديدن گل رخ فرزندان بلافاصله كولهپشتی آنان را میگيرند و چيزكی برای خوردن دست دختران شيرينتر از شكرپنير میدهند تا قدمزنان ذائقه را خوشكام كنند.من قدمپيما در پيادهراه خيابان اصلی به محض رویگردانی به سوی خيابان فرعی، ناگهان با گردهمايی پرهياهوی دختران و مادران روبهرو میشوم تا مثل لذت خوردن باقلوای بيروت از اين همه شوق شورانگيز حظ وافر ببرم.
دلم صدبار هوس میكند بغلبوسه كودكان شوم از بس كه شور و حالشان احوالم را دلدار میكند. دخترانی كه زلف رها كردهاند و سوز نرم هفته دوم آبانماه آن را شانه میكند! از آن جمع يكی صورت ككمكی و موهای تابخورده و عنابی دارد و ديدنش تحسين زيبايی خالص است. يكی مليح و نيلوفری كه پای چپاش به كندی پای راستاش را همراهی میكند.
چند تن عينكی و چون پستهخندانند، يكی از آنان لجوجانه سر بهسر همه میگذارد و میگريزد و غافلگيرانه باز میآيد و صورت آزردگان را میبوسد. كنجكاو میشوم ببينم چه كسی در انتظار اوست، دخترك سرانجام به آقای چهلوپنج، پنجاه سالهای با قدی متوسط، لاغر و نازك كه تكيه به تير برق داده و لببوس شجاع سيگار است، میپيوندد.
مردان در انتظار را میشمارم؛ دو تن ميانسال كه احتمالا پدربزرگ، سه تن جوان و سه تن ديگر بين چهل و پنجاه سالهاند. حسی گنگ به من میگويد برخی از دختران، بچههای طلاق هستند! اين گمان در تمايز رفتاری بچهها قابل تامل است و در بيقراری و سرگشتگی و نگاههای سرد به حدس و گمان میرسد.
در محلهای متوسطنشين كه هنوز گرانی بيمار، آنان را از پای درنياورده است و هنوز اميدوارند دختران جان، بهرغم كمی و كاستیها و زخم و زيانهای فرهنگی و اجتماعی بتوانند پايههای متنوع تحصيلی را با موفقيت طی كنند و خود را به دانشگاه برسانند! آيا اين انتظار در روزگار يأس و تلخ، خوشبينانه و ناباورانه است؟
…چند جمع سه و چهار نفره دختران كه شوخ و شاد هوای پيادهروهای اطراف مدرسه را قدمزنان بهاری میكنند، خبر از فردايی میدهند كه زندگی عين زندگی است تا شاعر، ترانهخوان شود؛
در هر ايستگاهیكه پياده شوی
كنار توام
اين قطار
مثل هميشه در كف دستم راه میرود
پاييز بیرحمانه سوز خشك در تن درختان خيابان میريزد تا برگريز شوند آنان اما مقاوت میكنند چون تا ته آبان و آذرماه سرد و بدقلق راه بسياری در پيش است تا آخرين برگها را تسليم كنج پاگردها و گوشههای تنگ زمين كنند. درست مثل اين روزگاران كه با وجود زندگی در وحشت گرانی، بيكاری، فساد و خشم، حضور شاداب و شيرين و محترم دختران اميد و فردا را تاب میآورد!
باز ماندن هزاران هزار دختر از سوادآموزی و بيكاری آشكار و تبعيضآميز دختران دانشگاهرفته، نبض حيات فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی را برای آنان كند كرده است! آيا نمیدانيم با اين كار زمينه توسعه پايدار را غيرممكن میكنيم! آيا نمیدانيم حاصل ناچيزشماری منزلتهای يگانه دختران نااميدی در ازدواج و نيز عدم فرزندآوری پس از ازدواج را به ارمغان میآورد؟
راست اينست هيچ فصلی بیحضور پر شور و نشاط دختران در مقاطع مختلف سنی، زيبا، سخی و ثمربخش نيست. دختران پژمرده تمام فصول زندگی را منجمد میكنند آنسان كه قوس و قزح بيرنگ و ناشكيبا و افسرده میشود! وقتی گونه دختران رنگباخته و سرخی از دست بدهد هيچ بارانی پرطراوت نيست حتی در وسط تابستانی كه لب زندگی از تشنگی تاول میزند.
هر صبح
چند دقيقه زودتر بيدار میشوم
و دوست داشتنت را
زودتر از روزهای قبل شروع میكنم
*شعرها بهترتيب؛ شمس لنگرودی، ليلا كردبچه

