روزنامه هفت صبح، حمید رستمی| یک: ‌ برخلاف امروز که تمام ترس‌هایمان واقعی است و کیک نیست و هر لحظه بیم آن داریم که در چنگال خفاش شب و کفتار روز گیر بیفتیم و وسط خیابان لختمان کرده و با گوشمان آبگوشت بُزباش بار گذاشته و با گوشی‌هامان سالاد پرچمی درست کنند، قدیم‌تر‌ها تمام ترس و وحشت‌های شبانه‌مان خلاصه شده بود در خواب‌هایی هولناک که می‌توانست چون زلزله ۱۰ریشتری ما را از جا بکند و نابودمان کند و وقتی از غیرواقعی بودن آن کابوس‌ها اطمینان حاصل می‌کردیم و مهر مادری و شکوه و جبروت پدر را کنار خویش احساس می‌کردیم، دوباره به دنیای دل‌انگیز خواب پناه برده و دوست داشتیم هفت پادشاه و پسرانش را به خواب دیده و در عروسی دخترانش شاباش داده و لزگی برقصیم.

آن شب‌های بی‌مهتاب و تیره و تار، گاه چنان وحشتناک می‌شد که چشمان نیمه‌خواب و نیمه‌بیدارت کتاب جلد مشکی کهنه بر روی طاقچه را در تاریک‌نای اتاق به شکل سارقی رو پوشیده و پنهان در کنج اتاقی ببینی و تا خود صبح دم بر نیاوری و بر خود بلرزی! یا در یک برهه‌ای فوبیای گرگ چنان در روح و جانت رخنه کند که هر نیمه‌شبی حاضر به خراب کردن خودت شوی و نتوانی تنهایی پله‌ها را پایین رفته و کارت را انجام داده و دوباره برگردی و باید دست به دامان مادر می‌شدی که بی‌گلایه از خواب بیدار شده و فانوس به‌دست قوت قلبی داده و همراه با تو پله‌ها را پایین بیاید و منتظر شود تا تو کارت را انجام داده و دوباره برگردی به آغوش خواب!

اینها همه دلهره‌های شب‌های تار بود که خود را تنها و بی‌یار و یاور حس می‌کردی اما در روشنایی روز آن سرو بالا‌بلندی که پدر نام داشت و وقتی با لباس خاکی ژاندارمری از دور‌دست پیدایش می‌شد، با پاهای برهنه کودکانه به استقبالش می‌رفتیم و در آن کسوت دلفریب چنان صلابت ذاتی داشت که همواره قوت قلب محسوب شده و کوچک‌ترین هراس از آدم‌های محیط در دل حس نکنیم و وقتی اسلحه ژ-۳‌اش را هم به خانه می‌آورد عیش‌مان تکمیل بود و دیگر از هیچ بنی‌بشر و انس و جنی نمی‌توانستی ترس به خود راه دهی اما همیشه حس از دست دادن این تکیه‌گاه امن، آزاردهنده بود و یکی از تکراری‌ترین کابوس‌های شبانه محسوب می‌شد

و در میان خوابی عمیق یک‌دفعه می‌دیدی که اطرافیانت به سر‌زنان تو را نشان می‌دهند و طفلی یتیم‌مانده را مهمان نگاه‌های نوازشگرانه و دلسوزانه خویش می‌کنند و تو به‌هر جا می‌نگری رنگ سیاه می‌بینی که بر تن عزیزانت خودنمایی می‌کند. هر‌چقدر می‌خواهی جیغ بزنی و فریاد کنی صدایت در نمی‌آید و بیشتر در خود خفه می‌شوی و بعد از تقلاهای زیاد وقتی خیس عرق از خواب می‌پری، گریه‌ات صدادار می‌شود و می‌چسبی به آغوش مادر و تا خود صبح از کنارش تکان نمی‌خوری!

دو: حالا سایه جنگ بر طول و عرض زندگی همه‌مان گسترده شده است و ترس فقدان‌ها و از دست دادن‌ها همخوابه‌مان شده و واژه‌ای پرتکرار به اسم صدام ورد زبان‌هاست و هرکس از ظن خود یار شده و نسبت به استطاعت ادبی خود از خجالتش در‌آمده و فحش‌بارانش می‌کند. ما کودکان هم‌سن و سال فکر می‌کنیم که انسان به‌دنیا آمده است تا بجنگد و هرکس از آب و گل در‌آمده و قد خود راست کرده و توان روبه‌رویی با دشمن عراقی را داشته باشد، باید که لحظه‌ای درنگ نکرده و راهی میدان نبرد شود.

علیرضا پسر زرد لاغر‌اندام و قد‌بلند «باغداگول» ماه‌هاست که رفته و خبر درست و حسابی از سرنوشتش در دست نیست. پدر هم دو هفته‌ای می‌شود که بار و بندیلش را بسته و رفته! اطرافیان هوایمان را دارند و دایی آخر هفته‌ها به ما سر می‌زند تا در این روزهای ترسناک بی‌خبری، مادر خیلی هم بی‌‌یار و یاور نماند. در این دو هفته کاملا از پدر بی‌خبریم و قرار هم نیست به این زودی‌ها برگردد. مادر، عشقی تنهاست که در گوشه‌ای از تمام اتفاقات این خانواده پرجمعیت حضور دارد و به شایستگی شرایط را در آن غریبستان مدیریت می‌کند.

پدر رفته است و آن‌قدر مغرور وداع کرد و بدون آنکه حتی پشت‌سرش را هم نگاه کند رهسپار شد تا اشک طفلان قد و نیم‌قد، دلش را نلرزاند. او در یک صبح بهاری لباس رزم به تن کرده، ساک کوچکش را برداشته، بوسه‌هایش را کرده و راه افتاده بود تا منی که هر روز دور از چشمش اول صبح می‌رفتم سراغ جیب شلوارش و هرچه سکه یک تومنی و دو تومنی داشت کف می‌رفتم حالا خجل و شرمنده با خودم کلنجار می‌روم که کاش برمی‌گشت و من دیگر تا آخر سراغ جیبش نروم.

در نیمه‌های شب، در خوابی سنگین‌تر از گوش پیرترین مرد همسایه، در میدان خاکی وسیع نزدیک خانه، چهارپایان خشنی را می‌بینم که ترکیبی است از گاو نر، اسب و خوک، با شاخ‌هایی بزرگ که سم بر زمین می‌کوبند و بر هم شاخ و شانه کشیده گرد و خاک راه انداخته و به سمت دیگر میدان که علیرضا ایستاده حمله می‌کنند. در رویای کودکی شش، هفت ساله جنگ این شکلی است لابد! عراقی‌ها به سمتش یورش می‌برند و در میان خاک و خل زیاد علیرضا جا خالی می‌دهد.

سال‌ها بعد که گاوبازی ماتادورها را می‌بینم حس می‌کنم آن خواب تلخ کودکی چقدر شبیه گاوبازی بوده است. در میان آن هیاهو و غبار، پی بابا می‌گردی و پیدایش نمی‌کنی و نصف‌شب از خواب پریده و تا خود صبح زار می‌زنی و سراغ پدر را می‌گیری! حالا مادر در آن نیمه‌های شب از کجا رنگ و بویی از پدر بیاورد تا آرامت کند؟ خدا را شکر که کابوس‌ها تعبیر نمی‌شوند و سه ماه بعد پدر در حالی‌که ریش بلندی گذاشته در چشم‌انداز ظاهر می‌شود و به آغوش می‌کشد ما را!

سه: یکی دو سال بعد دیگر کابوس‌های هراس‌آور چندان به سراغت نمی‌آید و آرام‌آرام می‌توانی به خواب‌هایت غلبه کنی اما ترس مفرط از سگ، روزگارت را سیاه کرده! به‌خصوص سگ‌های همسایه روبه‌رویی که گاه و بیگاه وسط کوچه به‌دنبال تکه‌ای نان خشک سر در سطل زباله‌های تک‌تک همسایه‌ها می‌کنند، تبدیل به فوبیای اصلی‌ات می‌شود به‌ویژه در تاریکی شب که یهو جلویت سبز می‌شوند یا پارس‌کنان دنبالت می‌کنند. انگار می‌دانند که می‌ترسی و هوس می‌کنند سر به‌سرت بگذارند و این واهمه بی‌نشان را تشدید کنند و بر میزانش بیفزایند.

در نتیجه با پارس کردن و یورش بردن به طرفت کاری می‌کنند که یا پا بگذاری به فرار و تا خود خیابان اصلی بدوی که اگر موفق شدی پاچه‌ات را بگیرند و یا وقتی دیدی اوضاع خیط است و کم‌مانده گازت بگیرند با فریادی از ته‌دل کاری کنی که تمام در و همسایه بشنوند و دلشان به حالت بسوزد و به فریادت برسند و سگ‌ها ول‌کن شوند. بعدها می‌فهمی که سگ جماعت از طرز برخورد طرف مقابل به ترسش پی برده و بعد از ورانداز کردن اندازه شجاعت طرف به سویش یورش می‌برند و پارس می‌کنند والا اگر کمی با خشونت رفتار کنی و اعتمادبه‌نفس داشته باشی، به احتمال ۹۰درصد عقب‌نشینی کرده و دمشان را می‌گذارند روی کولشان و می‌روند به‌دنبال تکه نان خشک‌شان

و از خیر یکی‌به‌دو کردن با تو می‌گذرند. چه روزهایی که به‌خاطر ترس شدید از این چهارپای به‌ظاهر وفادار مسیر ۱۰۰متری را مجبور شدی عوض کنی و از کوچه‌پس‌کوچه‌های دیگر چندین برابر بیشتر پیاده‌روی کنی، تا گذرت به سگ جماعت نیفتد و گاه به‌قدری از ترس بر خود بلرزی که حتی دیدن مار در ۷سالگی هم باعث نشده به آن میزان بترسی! ماری که لغزید و مهربانانه نگاهی به چشمان هراسان کودک کرد و وقتی دید تکان نمی‌خوری از لابه‌لای پاهایت عبور کرد و بدون اینکه کاری به شلوار و پاهای خیست داشته باشد، رفت به‌دنبال سرنوشت خود!

چهار: درست در روزهایی که دیگر یاد گرفتی دست از دلواپسی برداری و از خواب نترسی چراکه اتفاقات دهشتناک بیداری هزاران‌بار ترسناک‌تر از کابوس‌های شبانه بودند و وقتی یاد گرفتی از گرگ و سگ و مار هراسی به‌دل راه ندهی چراکه آدم‌های پیرامون چنان در قالب گرگ و کرکس و کفتار فرو رفته‌اند که باید روزی ۱۰بار از حضور آن حیوانات نجیب معذرت‌خواهی کنی و وقتی یاد گرفتی که از تاریکی نترسی چراکه در روز روشن باید مواظب کلاهت باشی که بر ندارند، در یک صبح ملال‌آور تابستانی زنگ تلفن داداش بزرگه چنان در خوابت می‌تند که تو باید دقایقی تمرکز کنی که آیا خواب می‌بینی

و در عالم خواب است که موبایلت به‌جای زنگ بیدار‌باش صبحگاهی می‌خواهد دودمانت را به‌باد دهد؟ یا نه تو بیداری و در بیداری تمام منتظری که برادر با جمله‌ای دنیا را بر سرت آوار کند؟ حالا تو می‌مانی و یک عمر تنهایی و بی‌پناهی و خیال پدری که دیگر نیست! الان باید چکار کنم؟ به کدام روزنامه آگهی تسلیت بفرستم و به خودم تسلی دهم تا خاطر مشوشم کمی آرام گیرد؟ یعنی از امروز، از صبح علی‌الطلوع و زنگ موبایل و تماس سحرگاهی هم باید بترسم؟ اینچنین می‌شود که یک عمر فرصت داریم از هر چیزی بترسیم! چون یتیم شده‌ایم رفته پی کارش!

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.