روزنامه‌ هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: شعر عاشقانه: برخلاف امروز که دختر و پسرهای عاشق‌‌پیشه، طرف موردنظر خود را با عناوینی همچون عچقم، عجیجم، پارتنرم، رلم، کراشم معرفی می‌‌کنند، قدیم‌‌ها فرهنگ شفاهه عاشقیت چنان پربار بود که جز با لغاتی دلچسب یا جانگداز نمی‌‌شد به زبان آورد. یکبار بقالی پیر در توصیف عشق قدیمی فقط این تک‌‌جمله را گفت و دیگر چشم از جهان بست «آب شود گر به دهانش بری/ توت هرات است پدرسوخته!»

دو: طبابت عاشقانه: برخلاف بعضی از این آقادکترهای متفرعن امروز که جواب سلام آدم را نمی‌‌دهند ولی مجبوری برای شفای خود از دامنش بیاويزی، محبوب‌‌ترین پزشک تمام عالم، دکتر سلیمان کاشانی بود که یک پالان به دیوار اتاق ویزیت و بالای میزش زده بود. مطب او همه وقت به روی همه باز بود و جز با لبخند و ادب، با بیمار برخورد نمی‌‌کرد. به خدمتکارش هم سپرده بود از فقرا پول نگیرد و به رویشان بخندد. حتی از طرف پست‌‌ترین مشاغل هم که نصف‌‌شب‌‌ها در خانه‌‌اش را زده و کشان‌‌کشان با همان رب‌‌دوشامبر، بالای سر مریض‌‌شان می‌‌بردندش، با لبخند قدم به خانه‌‌ بیمار می‌‌گذاشت و اگر تنگدست بودند داروهایشان را هم خودش می‌‌خرید.

دلیل نصب آن پالان برای این بود که دوست نداشت هرگز یاد پدر عزیزش را که او را با شغل حمالی بزرگ کرده و به دانشگاه فرستاده بود از خاطر ببرد. نه‌تنها از حمالی پدر شرمگین نبود بلکه با افتخار تمام آن پالان پر از کاه حمالی را که رویش را هم داده بود مفرش کرده بودند بالای اتاقش زده بود. حالا من به‌دنبال یک دکترم و هرچه جّزجگر زدم زودتر از سال آینده وقت نداد. یاد دکتر سلیمان را هم بابت مقایسه و اسائه‌‌ادب ننوشتم. لطفا فعلا یک بیزاکودیل بنویسید برویم پی زندگی کوفتی‌‌مان. تا سال بعد بدرود.

سه: مبارزه عاشقانه: آقا خدا را هزار مرتبه شکر که این شاعران حداقل یک وسیله‌‌ای داشته‌‌اند که وقتی با گرانفروش مواجه می‌‌شوند می‌‌توانند آنها را با چند بیت، قشنگ رسوا کنند. وگرنه ما که هر روز با بقال و چقال و لقال و خقال و رگال گرانفروش مواجهیم جرات نداریم جیک بزنیم.

مثلا این هجویه ملک‌‌الشعرای بهار را نگاه کنید. بعد از آنکه جنسی می‌‌خرد و متوجه اجحاف و گرانی آن می‌‌شود، مستخدمش را با اصل جنس، روانه مغازه یارو می‌‌کند که پسش دهد و این دوبیتی را هم در پاکتی دستش می‌‌دهد که همراه با دق‌‌دلی از دنیا نرود. (ببخشید دیگر، خودم قبل از محرمعلی‌‌خان، سه‌‌نقطه‌‌گذاری‌‌اش کردم): «گردنت بشکند ای… که در روزی زمین/ به پدرسوختگی طاق و به دزدی فردی/ …ان چون تو همه دزد و یا نامردند/ تو پدرسوخته، هم دزد و هم نامردی!».

چهار: پول عاشقانه: من نمی‌‌دانم برخلاف سلبریتی‌‌های امروز که دوزاری را در آسمان می‌‌زنند و برای هر ریال قرارداد میلیاردی‌‌شان، چک و چانه می‌‌زنند و وقتی پول‌‌شان دیر شد اعتصاب می‌‌کنند، آخر چرا هنرمندان نسل قدیم، این‌همه پیه و ضدپول بودند؟ مگر چه بدی از اسکناس دیده بودند؟ نمونه‌‌اش درویش‌‌خان بزرگ. اسطوره موسیقی. یک روز داشته گل‌های توی کرت حیاطش را آب می‌‌داده که ماموری از طرف انجمن روابط فرهنگی ایران و فرانسه در خانه‌‌اش را می‌‌زند و با عزت و احترام پاکتی به سمتش دراز می‌‌کند.

درویش‌خان باز کرده بود دیده بود نامه‌ تشکرآمیز انجمن به همراه صدتومان اسکناس است. با صدتومان می‌‌شد در کوچه صدتومانی‌‌ها که متعلق به متمولین بزرگ پایتخت بود، خانه خرید. درویش‌‌خان مامور سفارت را صدا زده و صدی را گذاشته بود توی پاکت و برگردانده بود به او؛ «برای من پاداشی بهتر از محبت بی‌‌شائبه ملت فرانسه و همین نامه سپاسگزاری از بابت تار زدنم در انجمن، نیست. گمان نمی‌‌کنم پاداش، دیگر برای من معنی داشته باشد».

او همچنین روی پاکت انجمن هم اظهار سپاسگزاری خود را مرقوم کرده و در را بسته بود. تا اینجایش اوکی. بدبختی این بوده که همان روز، بعد از اتمام کلاس آموزش ساز برای شاگردانش، رو به آنها گفته بود «بچه‌‌ها راستی کدام شما پول به همراه دارد که شهریه ماه بعدش را پرداخت کند؟» خوب طبیعی بود غیر از علی‌‌اکبر شهنازی که بچه‌‌پولدار بود و از این اسکناس‌‌ها در جیب داشت، بقیه سرشان را انداخته بودند پایین.

درویش‌‌خان، چند سکه دیگر از جیب خود روی اسکناس شهنازی گذاشته و دست مستخدمش داده بود که شنیدم دیشب زن مسیو، همسایه ارمنی‌‌مان چشم از جهان فرو بسته. شاید شوهرش مخارج خاکسپاری عزیزش را نداشته باشد. بدون آنکه کسی متوجه شود برو یواشکی صدایش کن و این پاکت را به او بسپار و بگو که «اگر چیز دیگری لازم بود حتما مرا در جریان قرار دهد.» بابا شماها دیگر کی بودید ای زخمه‌‌ به‌‌ دستانِ دل‌‌زخمی. شما دیگر چه‌‌تان بود؟

پنج: شیر عاشقانه: آقا همین استادیوم آزادی که الان به اين روز افتاده است، در همان روزهای اول هم که گشایش یافت، مردم شیرهای دستشویی‌‌اش را به غارت می‌‌بردند. روز20 فروردین 1351که پرسپولیس تیم ناسیونال اروگوئه- قهرمان جام بین قاره‌‌ای جهان- را با تک‌گل علیرضا سلیمانی برد و مانگا گلر شهیر آن روزهای جهان را بیچاره کرد، همان شبش اسدالله علم وزیر دربار در جلسه‌‌ای با حضور شاه و نخست‌‌وزیر مملکت، بسیار از این پیروزی اظهار شعف می‌‌کند و می‌‌گوید استادیوم یکپارچه احساسات شده بود.

شاه می‌‌گوید ولی عجیب است که شنیدم مردم، سرشیرهای دستشویی‌‌ها و مستراح‌‌های استادیوم آزادی را می‌‌دزدند؟ نخست‌‌وزیر گفته بود «خب تربیت ندارند». علم دل به دریا زده بود و گفته بود «ولی من فکر می‌‌کنم آنها مثل اینکه ما را از خودشان نمی‌‌دانند و احساس می‌‌کنند این وسایل متعلق به‌غیر است.» شاه گفته بود «اینکه بیشتر مایه تعجب می‌‌شود؟» علم گفته بود «خیر قربان. برخورد ما با مردم طوری است که انگار ما قشون قالب هستیم و مردم هم مال یک کشور مغلوب». این را در کتاب یادداشت‌‌های پنج جلدی علم خواندم. گفتم که فقط گفته باشم.

شش: بنز عاشقانه: آقا ما در این نیم‌قرن و اندی، چه متن‌‌های قمر در عقربی که در صفحات آگهی‌‌های روزنامه‌‌ها ندیدیم. جالب‌تر از همه، یک آگهی فروش اتومبیل در اسفند 49 بود که باعث حمله به روزنامه و دستگیری دو تن از بچه‌‌های آگهی‌‌ها شده بود. چند روزی از یورش چریک‌‌ها به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل نگذشته بود و مامورها هنوز دنبال الباقی چریک‌‌های دستگیرنشده بودند که یک آگهی، نظرشان را سخت جلب کرده بود؛ «فروش یک دستگاه مرسدس قدیمی در سیاهکل».

روزنامه‌‌ها تازه به دکه‌‌ها رسیده بود و بچه‌‌های آگهی هنوز روی صندلی خود ننشسته بودند که ماموران امنیتی عین آپاچی‌‌ها ریخته بودند دفتر روزنامه و نخست قسمت آگهی را زیر و رو کرده و دونفر از ویزیتورها را با خود برده بودند. ویزیتور بدبخت به تته‌پته افتاده و به مامورها گفته بود «آقا بنزش دزدیه؟ نبایس بنز خرید و فروش کنیم؟» بیچاره خبر نداشت که واژه سیاهکل چنان آنها را حساس کرده است که همین الان تیمی به سیاهکل رفته تا با صاحب بنز وارد معامله شود بلکه بفهمند این آگهی، آیا رمزی پنهان بین چریک‌‌های از دست گریخته است تا باهم قرار ملاقات بگذارند.

صاحب بنز گفته بود «ببینید چه عروسه. خش بر نداشته عروسم.» و هنگامی که اسلحه را بر کمر خریدار دیده بود «به 124 هزار پیغمبر قسم، من پول‌‌لازمم». همان تجربه ناکام ماموران، ثابت کرد که نهادهای خاص همیشه نسبت به آگهی‌‌ها با حساسیت بیشتری نگاه کرده‌‌اند. دیگر ببین آن یارو چه دلش خوش بود که یکبار در دهه‌‌شصت آگهی داده بود و با کنار هم گذاشتن حروف اولش می‌‌فهمیدی که فحش داده است. چه مبارزانی ما به عمرمان دیدیم خدا.

هفت: حبس عاشقانه: آقا من نمی‌‌دانستم بیچاره عزیز نسین از مجموع پنج سال و نیم حبسی که به‌صورت غیرمتوالی در زندگی کشیده بود، شش ماهش هم تقصیر ما ایرانیان بوده است. او در دهه‌‌های چهل و پنجاه پرفروش‌‌ترین نویسنده خارجی در ایران بود. با اینکه جمعا 53 کتاب نوشته بود اما در ایران به اسم او صدها کتاب چاپ شد و به بازار رفت! من نمی‌‌دانستم که او یکبار سر شکایت رضاشاه و فاروق‌‌خان -پادشاه مصر- به زندان افتاده و شش ماه حبس کشیده است.

جرمش توهین به درگاه پادشاهی این دو کشور بوده و سفرای آنها در استامبول تمام زورشان را زدند تا عزیز را به دادگاه کشانده و محبوس کنند. آدمی که از بچگی دوست داشت اشک مردم را دربیاورد وقتی بزرگ شد اشتباهی قهقهه خنده‌‌شان را درآورد. ابتدا با اسم مستعار یک زن مطلب می‌‌نوشت و هر هفته صدها نامه عاشقانه به دستش می‌‌رسید. بعد از ویرانی روزنامه «تان» به دست تندروها نسین مجبور شد با اسم مستعار بنویسد و هر گاه اسمش لو رفت اسم دیگری برای خود برگزید.

او در مجموع با بیش از 200 اسم مستعار مطلب نوشت. (واقعا جایش در ایران خالی بود تا پیه محرمعلی‌‌خان خودمان به تنش بخورد و اسمش از یادش برود). اولین‌بار که دستگیر شد شش روز تمام زیر اخیه پلیس بود که از او می‌‌خواست نویسنده واقعی این مقاله‌‌ها را معرفی کند و آزاد شود. دوسال بعد ماجرا برعکس شد. اگر بار اول در بازجویی، جّزجگر می‌‌زد که ثابت کند مطالب را خودش نوشته و هیچ نیروی توطئه‌‌گر اجنبی خالق آن آثار نیست حالا باید ثابت می‌‌کرد که نوشته‌‌هایی که با اسامی گمنام دیگران در روزنامه‌‌ها چاپ شده مال او نیست. سر همین هم بود که یکبار شش ماه به‌خاطر مقاله‌‌ای که ننوشته بود، دستگیر و به محبس رفت.

هشت: خانه عاشقانه: آقای گلستان هم مُرد و نفهمیدیم سرنوشت خانه فروغ به کجا رسید. اسفند 1353 که مراسم اهدای جوایز ادبی فروغ فرخراد در تالار اجتماعات کاخ مرکزی جوانان برگزار شد بعد از آنکه علی نصیریان و محمدعلی کشاورز (جایزه نمایش)، سیمین دانشور و احمد محمود (داستان‌نویسی)، حسین زنده‌‌رودی (نقاشی- مصور کردن قرآن مجید)، محمد قاضی (ترجمه فاجعه سرخپوستان آمریکا)، ایرج افشار (تحقیق و پژوهش)، بهمن مقصودی (سینما)، مارلون براندو (مساعی انسانی در راه احقاق حقوق سرخپوستان)، پری زنگنه (آوازهای فولکلوریک)، کانون پرورش فکری کودکان ( تهیه صفحات صدای شاعران) روی سن رفته و جوایز خود را گرفتند برگزارکننده مراسم در سخنان اختتامیه از ابراهیم گلستان خواست که از سال آینده این مراسم در خانه فروغ واقع در خیابان یخچال، نزدیک چهارراه هدایت- برگزار شود.

همان خانه‌‌ای که فروغ به قیمت نود هزارتومان خریده بود و بعد از مرگش، گلستان درِ آنجا را با این جمله بسته بود که «نمی‌‌خواهم عده‌‌ای آنجا جمع شده و تخمه بشکنند». حالا برگزارکننده مراسم روی سن رفته و از گلستان می‌‌پرسید «آیا روا نیست که در خانه فروغ باز شود و کتاب‌‌ها و دستنوشته‌‌ها و یادگاری‌‌های او در آنجا به نمایش درآمده و تبدیل به «موزه-خانه شاعر» شود؟ آقای گلستان می‌‌خواهد صبر کند که دویست سال دیگر، خانه شاعر کشف شود؟ اگر آن خانه باز شود به اهتمام دوستان و خویشاوندان فروغ برای نخستین‌بار دارای یک خانه شاعر خواهیم بود که می‌‌تواند تبدیل به یک مرکز فرهنگی شود.» گلستان که شنید فقط گفت پوف. آقا همیشه بگویید پوف. از هزارتا تراپی رفتن، کارآمدتر است پوف.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.