روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | در همان شش هفت سالگی دیگر یک پرسپولیسی دوآتشه بودم. عمویم مرا به ورزشگاه یکصدهزار نفری ميبرد و یادم هست آن همهمه دیوانهواری که وقتی برای اولینبار از راهروهای ورزشگاه در حرکت بودم، شنیدم و آن نمای دلپذیر چمن سبز زیر آفتاب. برایم یک بهشت حقیقی بود. کامل و پرفکت.
البته وقتی زمستانهای سگسوز این ورزشگاه را کشف کردم کمی از شیفتگیام کاسته شد. آن هیجان اولین ملاقات با ورزشگاه یکصدهزار نفری هرگز از خاطرم بیرون نمیرود. بازی فینال جوانان آسیا در سال 1356، که خب عاقبت دلخراشی داشت و تیم جوانان ایران با گلی که دقیقه 92 خورد جام را به جوانان عراق واگذار کرد. با شکست 4 بر 3. و در اولین تجربهام با غم شکست آشنا شدم. حمید درخشان و عباس کارگر و کرم سوری و شاهپرست از نامهایی بودند که در یادم ماندهاند.
یا بازی پرسپولیس و هما در پاییز همین سال و لذتی که از واکنش وازگن صفریان مقابل شوت از راهدور هماییها بردم و کاملا در ذهنم حک شده است. یا بازیهای تیم ملی مقابل کویت و کرهجنوبی و استرالیا در بهار و تابستان 56، بازیهای درخشان علی پروین و حسن روشن. بازیهایی بودند که برای دیدنشان به ورزشگاه یکصدهزار نفری رفته بودیم و یادم است که در مسابقات تیم ملی مادر و خالهام هم همراه ما بودند. با پتو و فلاسک چای و سیب و خیار.
همان دوران عمویم راه امجدیه را هم به من شناساند و مرا برای دیدن بازیهای پاس که عمدهترین رقیب پرسپولیس بود، به امجدیه ميبرد و یادم است شگفتیام از اولین ملاقات با شاگردان حسنآقا حبیبی. همه بهترتیب قد و در یک صف مرتب وارد زمین شدند و بعد از تعظیم به تماشاگرها همچون گروهی سرباز آبدیده و آماده جنگ بازی را شروع کردند. کازرانی و حقیقیان و فرکی و قفلساز و…
بعدها در دهه شصت هم رفتن به آزادی از مهمترین تفریحات ما بود. اما کمکم یک رقیب جدی در گوشه قلب من براي خودش پیدا کرد. از یک سنی شاید 13سالگی با پیچاندن خانه، و با یک پیادهروی 40دقیقهای، تنهایی ميرفتم امجدیه و پیاده برمیگشتم. قسمت مورد علاقهام ضلع شرقی بود، روبهروی جایگاه که خب مال پرسپولیسیها بود اما جذابیتش چیز دیگری بود. وقتی به بالاترین نقطه این قسمت ميرسیدی، آن بالای بالا ميتوانستی هم زمین شماره دو را ببینی، هم استخر قهرمانی را و هم دورنمایی از شرق تهران که بهآرامی در تاریکی فرو میرفت.
هیچوقت فکر نمیکردم آن تنهایی رفتنهای امجدیه، آن فوتبالهای دمغروب و آن نمای افول خورشید در پشت استادیوم و سوز سردی که در زمستان مثل خنجر به تن و بدنت ميزد و آن زمین عموما گلآلود و تو که ميتوانستی صدای بازیکنها را راحت بشنوی و فریادهای شرطبندها و چایفروشها و کریهای طرفداران استقلال و پرسپولیس، اینگونه جزو بهترین خاطرات کودکی و نوجوانیام قرار بگیرند و حسرت بخورم! حتی تصاویر آن بازیها هم در ذهنم شفاف شفاف هستند.
روزی که پرسپولیس در جام حذفی هفت بر یک ژاندارمری را زد، روزی که استقلال زیبای محمد صلاحی با شاهین صفر- صفر مساوی کرد، روزی که سعدآباد دو بر یک نیروی زمینی را برد، همه بازیهای آرارات (آرارات حسن آقا حبیبی که فکر کنم بهترین سرمربی تاریخ فوتبال ایران است) و گل حیرتانگیز ویگن کوائیان از کنار پرچم کرنر، شوت کاشته رحیم یوسفی، شوتهای بهتاش و سانترهای زرینچه، روزی که ملوان با ستارههایش (قایقران و احمدزاده و عزتاللهی) در فینال جام حذفی خیبر خرمآباد را دو بر صفر شکست داد، دارایی و شیوه رندانه بازیاش و تکگلهای حاجخلیل و مرفاوی، آن شاهین زیبای عمونصی و ضربه سرهای باوی و قیچیهای پازوکی و فرصتطلبیهای مرتضی یکه، آهنگران اکباتان و کامل انجینی تهران جوان و ابطحی و فیض اربابی وحدت و تیمهای امیر حاجرضایی از سعدآباد تا گسترش…
در تمام دوران راهنمایی و دبیرستان این پیادهرویها به سمت امجدیه جزو برنامههای هفتگیام بود. تنها ميرفتم یک گوشهای مينشستم و اگر بازی خیلی هیجانانگیز نبود، دور ورزشگاه ميچرخیدم و سیاحت ميکردم. غریبانه بود اما خیلی راحت بودم. البته بزرگترین معضل امجدیه زیبا حضور فعال گروهی بچهباز بود که خب خطر مهمی محسوب نمیشدند و ردشان را از چند متری و با همان جمله دوم ميتوانستی تشخیص بدهی.
امجدیه واقعا سحر و افسون خودش را داشت، با آزادی متفاوت بود، شکوه دیوانهوار ورزشگاه یکصدهزار نفری را نداشت اما کاری ميکرد که بهش معتاد بشوی و احساس راحتی و صمیمیت کنی. و خب بعد از آن بازی جنجالی پرسپولیس و پاس در سال 1367 و 35 هزار جمعیتی که به امجدیه هجوم آوردند و بعد به خیابانها ریختند، در امجدیه به روي تماشاگران بسته شد.
وقتی بعدها، سی سال بعد کتاب حمیدرضا صدر پسرکی روی سکو را خواندم، دیدم که صدر هم دو دهه قبل از من به افسون امجدیه دچار شده بود. تهران دهه شصت تهران عجیبی بود. در سکوت، در خلأ… برایم همیشه پیچیده شده در آن غروبهای سربیرنگ تداعی ميشود. تهران معصوم. تهران طفلی. چه مردمان خوبی بودند. یک دهه بعد این معصومیت به پایان رسیده بود.

