روزنامه هفت صبح، صوفیا نصرالهی| آن زمان که در اولین فیلم صامت سینمای ایران، «دختر لر» این دیالوگ: «تهرون که میگن شهر قشنگیه» گفته میشد، پایتخت ایران واقعا شهر زیبایی بود نه شبیه چیزی که این سالهای اخیر میبینیم… گواهش کارتپستالهایی که برای مدت یک ماه در موزه عکسخانه تهران به نمایش در آمده بودند.
«طهران، سیاه و سفید» نام نمایشگاهی است که به همت جوانی دانشآموخته پژوهش هنر در دوران قاجار و از آرشیو شخصی کارتپستالهای او در معرض دید قرار گرفته بود. امیرعلی اردکانیان چیزی حدود شصت و خردهای کارتپستال از سالهای ۱۲۸۰ تا اواخر دهه ۳۰ از آرشیوش انتخاب کرده که نشان میدهد تهران در دوره قاجار چه شمایلی داشته.
تا قبل از ۱۳۰۰ را کاری ندارم که تهران هنوز چندان شمایل شهری ندارد اما تهران ۱۳۰۰ به بعد سال به سال زیباتر میشود. میدانها ساخته میشوند و مجسمهها در میدانها بالاتر میروند. یک کارتپستال میدان فردوسی را نشان میدهد که تازه مجسمه نصب شده و پشتش ساختمان هتل ریتز است!
و اگر زمانی به من کسی میگفت که هتل ریتز مشهور در جهان که فقط در کتابها اسمش را خوانده بودم در تهران هم وجود داشته باور نمیکردم. نه فکر کنید مثل هتل ریتزی که اخیرا ساخته شده فقط نامش را داشته باشد. مدیریت سوئیسی هتلهای زنجیرهای ریتز یک شعبه هم بعد از جنگ جهانی دوم در تهران زده بود.
جدا از اینکه تصویر تکامل یک شهر به روایت کارتپستالها در روزگاری که دوربین وسیلهای نامعمول بوده ایده جالبی است و فارغ از کیفیت خوب چاپ و ترمیم کارتپستالها در نسخه بزرگتر، چیزی که مجذوبم میکرد آن قسمت جدا شده پشت کارتپستالها بود. من از طرفداران سنت نامهنویسیام.
خودم نامهنویس قهاریام و برای آدمهای مهم زندگیام که اصلا روی کاغذ نامه مینویسم. جزو آن نوستالژیهایی است که بهنظرم واقعا معنا دارد و اتفاقا میبینید که در سالهای اخیر در بازار کتاب هم چقدر رواج پیدا کرده خواندن نامههای فلان شاعر به همسرش و بهمان نویسنده به همکارش و آن یکی هنرمند به معشوقش.
حالا اما هر چقدر به هم ایمیل بزنیم سالها بعد از مردنمان چه کسی حوصله دارد رمز این ایمیلها را پیدا کند که مثلا به فلان نویسنده و هنرمند چه کسی نامه الکترونیکی نوشته بوده و او چه جوابی داده. ما بخش زیادی از تاریخ را با این فضای فستفودی جهان اینترنت از دست میدهیم.
خلاصه اینکه کارتپستالهای تهران سفرهای دور و درازی داشتند. شهرهای اروپایی که خب عادیترینشان بود. برن سوئیس و لندن انگلستان و حتی یکسری کارت پستال که برای آمریکا پست شده بود. اما یکیشان خیلی مجذوبم کرد. خود تاریخ بود. عکس که شبیه بقیه تهران را در آن سالها نمایش میداد و جذابیت خودش را داشت اما مقصدش یوگسلاوی بود.
کنارش نوشته بود که این کارتپستال به زاگرب کرواسی رسیده. یوگسلاوی دیگر روی نقشه جهان وجود ندارد. این کارتپستال شخصی که کسی برای دوستش یا قوم و خویشاش فرستاده بود تاریخ دو کشور را روایت میکرد. یکی در خاورمیانه و دیگری در اروپا. تماشای این یکی بیشتر از بقیه طول کشید.
نمیتوانستم خط فرستنده را بخوانم. ریز بود اما قصهها برایش بافتم. قصه دو آدم که یکی در پایتختی در خاورمیانه زندگی میکرد که تازه ساختمانهای مدرن داشتند در آن سربرمیآوردند و پارکها درست میشد و هنوز خلوت بود و میتوانستی دماوند را در شمالش ببینی به کسی در زاگرب که آن زمان متعلق به کشوری به نام یوگسلاوی بوده و احتمالا فراز و نشیبهای انقلابهای کمونیستی و جنبشهای آزادیخواهانه را شاهد بوده یا بعد از آن دیده.
حیف که از روزگار کارتپستال عکس شهرها رسیدیم به این کارت تبریکها با نقاشیهای عموما زشت. حیف که دیگر پیامهایمان را در ایمیل میفرستیم. باید به دوران کارتپستال برگردیم.

