روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| یک: ‌یعنی تا حالا پیش نیومده یک ماهی به بقیه بگه امروز حوصله شنا کردن ندارم و می‌خوام بشینم یه گوشه و هیچ کاری نکنم؟
‌‌
دو: همیشه موقع تمیز کردن گاز به این فکر می‌کنم که من آدم این کارها نیستم. آدمِ داشتن یک باتلر پیر اما کارآمد در یک قلعه دور از شهر، نزدیک یک دریاچه‌ام که یک شب بعد از خوردن کباب غاز (با رسپی جمالزاده) نگاهی به نیم‌رخ پیرمرد می‌کنه و می‌گه: «احساس می‌کنم داری چیزی رو ازم مخفی می‌کنی آقای پورمخبر.»

بعد آقای پورمخبر نفس عمیقی می‌کشه و اعتراف می‌کنه هفته قبل مرد جوان ثروتمندی که داشته اطراف قلعه می‌چرخیده رو کشته و جیب‌هاشو خالی کرده و غاز امشب رو با پول اون خریده. بعد با سرِ پایین افتاده اضافه می‌کنه: «کفگیر بدجور به ته دیگ خورده خانم. مجبور شدم بکشمش که مجبور نشین پالتوی گوچی و کیف‌های هرمس رو بفروشین.»من هم از شنیدن این اخبار نسبتاً آشفته می‌شم و می‌گم: «پورمخبر… کارت وحشتناک بود. بیشتر انجامش بده.»
‌‌
سه: گلدون‌های توی خونه از کجا می‌فهمن پاییز شده که برگ‌هاشون زرد می‌شه؟ گیاه! من برات چی کم گذاشتم؟ اجازه ندادم آب توی دلت تکون بخوره بعد تو میای تغییر فصول رو حس می‌کنی و هم رنگ جماعت می‌شی نمک‌نشناس؟
‌‌
چهار: حیوون درنده در طبیعت بودن هم واقعاً سخته. هفت روزِ هفته باید ژست موجودات خشمگین و خطرناک رو بگیری و هی اینو گاز بگیر، اونو مغلوب کن.یک روز نمی‌شه آروم بشینی روی پوشش گیاهی اکوسیستمت و با لبخندی بر لب آفتاب بگیری و ریلکس کنی و یکی برات یک لقمه غذای حاضری بیاره.
‌‌
پنج: می‌دانی ما چگونه در گور خواهیم خفت؟ با رویاهای محقق نشده؟ نه. با انبوهی از ویدئوهای زیبای آشپزیِ سیو شده در اینستاگرام که هرگز درست نشدند و دم به دقیقه به قیمه و زرشک‌پلو باختند.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.