روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: هنوز در فکر آن تصنیف یلخی زمان کودکیم هستم که گل کرده بود و باعث شده بود روزگار کچلها را سیاه کنیم. ترانهای ابزورد که در همه جای شهر به صورت دستهجمعی خوانده میشد «کچل کچل کلاچه، روغن کلهپاچه، کچل رفته به اردو، برای نصفگردو، گردو رو آب برده، کچله رو خواب برده…»
طفلک محسن که مادرش نذر حضرت علیاصغر کرده بود که گیسوی او را ببافد، از همه بلندتر تصنیف کچله را برای جماعت طاس میخواند و میگریخت. او بعدها خودش از کچلهای تیر تهرون شد و این تصنیف غّرایش از یاد خودش هم رفت. من آن روزها سوگوار درختان گردوی حیاط خانه پدری بودم که چه تقصیری در بیمویی دوستان دارند و چرا آب، آنها را برده است.
دو: در همان نونهالی بود که برای ترانه «مرا ببوس» حیدر رقابی -همان شاعر دلپذیری که قبرش اکنون کنار مقبره تختی افتاده است- گریستم. تصنیفی که در شهر چو افتاده بود که آن را در وصف سرهنگان اعدامشده تودهای سروده است. هنوز هاله کلهشق را نمیشناختیم و نمیدانستیم که در آخرین شب ملاقات با عشق شیزوفرنیاییاش چه گذشته است. چه شبهای هجران که تا صبح با این ترانه گریستیم.
سه: «مرغ سحر» ملکالشعرا نیز سمبل غمپروریهای یک ملت بود که وقتی با صدای قمرجان به آسمان رفت شهربانی «صفحه»های گرامافونش را از صفحه روزگار پاک کرد. صفحاتی که قیمتش طی چند روز تا شاخ آهو بالا کشید و مردم آنها را شبها زیر خاک باغچهها پنهان میکردند.
من همیشه با شنیدن مرغسحر قمر، یاد مسیواصغر افتادهام که چنان عاشق دلخسته قمرجان شد که برای وصال او، رفت دینش را عوض کند و سر عمل …، ناقص شد و مردم دستهدسته برای دیدنش به سمت چهارراه عزیزخان رفتند تا برایش لوغوز بخوانند! قبل از داستان این مرغ بلاکش هم آن تصنیف قیامت قمرجان سر زبانهای مردم کوچه و بازار افتاد که «مَر مرا هیچ گنه نیست که زنم/ زین گناه است که تا زندهام اندر کفنم». تصنیفی که به خاطر ثقیلی و پیچیدگی کلامش، در طول تاریخ چندان با استقبال فمینیستها مواجه نشد و مردها بیشتر از زنها برای این ترانه دست و پا شکستند.
چهار: این چه سّری بود که خوانندگان و سرایندگان ترانههای محبوب من، در زندگی خود با تراژدیهای عجیبوغریبی مواجه شدند. نه فقط رهی معیری، قمر، مادام باترفلای، داریوش رفیعی، بنان، اصلان اصلانیان و احمد کایا. بلکه در نوجوانی عاشق صدای بانو جهانی -معروف به دلکش تبریز- بودم که ترانه «سئویرم سنی من» (تو را من دوست میدارم) او شهرتی غریب پیدا کرده بود.
اولین آوازهخوان زن ایرانی که با اسیدپاشی انتقامی مواجه شد و سوختگی صورتش تا پایان عمر، بر چهره زیبایش ماند. بعدها در پژوهشهایم به این نتیجه رسیدم که اسیدپاشی به دست مصدر یک افسر و به قصد سوزاندن زیبایی او صورت گرفته است. همان بانو که بعدها دخترش در سینمای فارسی دهها فیلم آبگوشتی و تبلیغاتی بازی کرد و من نمیدانستم که زاده آن مادر است. مادری که سه دهه قبل در حوالی محله سیدحمزه، در گمنامی غریبی مرد.
پنج: اگر اَبرمکانهایی مثل لالهزار تهران، پل خواجوی اصفهان و لب کارون آبودان، به عنوان میعادگاه نسلهای بسیاری از عشاق گمنام در تصنیفها ماندگار شدند باغ گلستان تبریز هم در ترانههای کوچه و بازاری ترکی زیسته است. حالایش را نگاه نکن که عملیها و ساقیها و ولگردها در گوشهگوشهاش ایستادهاند و زیباییاش به غارت رفته است، یک زمان آنجا از شاهگلی هم پرمشتریتر و پاتوقتر بود. باغی که ترانهاش در دهه چهل به شدت معروف شد و هنوز در باکو و تبریز اهلحالهای بسیاری را گریان میکند؛«باغ گلستون، دورتادورش سيمخاره، آي بالام وای بالام، سيم خارداره… كاش درخت سروي بودم و سرراهت ميايستادم آي بالام وای بالام…
و روی سرت سايه ميانداختم آی بالام وای بالام…» قبل از تصنیف باغ گلستان، از جمله تصنیفهای ترکی جانگداز دهه بیست، ترانه اقبالآذر بود «گیسوانت را بگذار روی زخمم… نگذار خون، مرا با خود ببرد» ترانهای که هر وقت شهریار به آن گوش میداد توان پیشگیری از اشکش را نداشت. اقبالالسلطنه همچنین تصنیف دیگری از دوران فرقهگرایی در دهه بیست خواند که آن نیز از محبوبترینهای زمان خود شد: «ز حد گذشت تعّدي، كسي نميپرسد/ حدود خانه بيخانمان ما به كجاست؟/ خراب مملكت از دست دزد خانگي ست/ ز دست غير چه ناليم هرچه هست از ماست…»
شش: اگر زهره و مریم از دخترانی بودند که نامشان در موسیقی فارسی به شدت معروف شد دو تصنیف محبوب علی و ملیحه هم از محبوبترین ترانههای کوچهبازاری دهه چهل تبریز بود؛ «علیبالا باشماقلارون یاغلارام، اوستونه گول باغلارام» (علیجانم کفشهایت را روغن میزنم رویش را با گل میآرایم) و مَلان منیم بالامدی (ملیحه، دردانه من است). نازنین مریم در تصنیفی از محمد نوری و «زهره» بینوا در آواز داریوش رفیعی ابدی شد؛
محبوبترین ترانهخوان دهه سی که جانش را در راه عشق و اعتیاد گذاشت و مرگش در سال 1337 چنان مهلک بود که صدها اتومبیل سواری برای تشییع جنازه او تا ظهیرالدوله صف کشیدند و جسدش کنار قبر قمر، آرام گرفت. پسری نازکنارنجی با سبیلهای دوگلاسی و موهای فرِ روغنزده که برای ترک اعتیادش، از همه برید و مشتری دائمی بیمارستان اهری تجریش شد. در آخرین روز زندگی چنان جگرش آتش گرفته بود که در سرمای وحشتناک زمستان 37 خوراکی جز سیگار و آبیخ نداشت. تغذیه تشنهترین موجود جهان فقط با آبیخ و سیگار میسر شد. حالا دیگراستخوانهایش زده بود بیرون و پوستش به رنگ میت در آمده بود. آبیخ را از زهرههای عالم پنهان کنید.
هفت: تصنیفهای فولکلوریک البته در شیراز هم اوضاعی خجسته داشت و وصف دختران شیرازی تا تهران هم رسیده بود؛ «دختر شیرازی! اَبروتو به ما بنما تا بشم راضی/ اَبرومو میخوای چیکار ای بیحیا پسر؟ کمون به بازار ندیدی؟ اینم مثل اونه، ولیکن نرخش گرونه!» همان روزها بود که تصنیف «آخ دلم پی دلته، جومه نارنجی» و «دختر آبادانی»، در آسمان طوسی جنوب طنین انداخت و شنوندگانش گفتند «یا سیدعباس خودت به داد برس». چنین بود که داستان عامیانه عشاق کوچه و بازار به زبان اسمال بزاز هم خوانده شد و دل از عارف و عامی برد: «وای… سردستِ يارم مخمل آبي، جونم…
دختر نده به آدمِ بابي، جونم… سردستِ يارم مخمل كاشي، جونم…. دختر نده به آدم ناشي، جونم…. سردستِ يارم مخمل طوسي، جونم… دختر نده به قزاق روسي، جونم…. آخ سر«شو» (شب) شد، نيمهشو شد، دلم «او» (آب) شد… نيومد يارم، گل بيخارم…» البته تصنیفهایی تکهپاره از شاعرشان لاادری هم سر زبانها افتادند که من فقط به بیتی از آنها اشاره میکنم؛ «شب شد و باز این مرتیکه نیومد/ حوصلهام ز تنهایی سر اومد». «کلفتی آورده خانوم تو خونه/ اینش خوبه که موهاش آلاگارسونه». «دختر سرهنگه مگه نمیدونی کیه/ یهخرده چشاش تنگه مگه نمیدونی کیه؟». «این مریم بیحیا هر شب میره سینما/ تا نصفشب سالونه، زلفش آلاگارسونه».
هشت: دهه شصت دهه درخشش غریب خوانندگان بیگانه بود. ناگهان صدای سحرانگیز ایبرام تاتلیسس از آناتولی رد شده و در نوارهای قاچاق ویدئویی به تهران هم رسید. فارسها حتی معنیاش را نمیدانستند اما از تِم عربسک آن خوشخوشانشان میشد. چنان شد که در پلکزدنی، ترانه ماوی ماوی ایبرام، ضبطصوت تاکسیهای خطی را هم فتح کرد. سپس ترانه «هایدی سویله» او محبوب شد. من اما عاشق صدای خشدار و زندگی چریکی یک آوازهخوان سبیلو بودم به نام احمد کایا که در پاریس مرده و در پرلاشز دفن شده بود.
مردي با لقب ابدي «دموكرات خسته». مخصوصا كاست «ترانههايم براي كوهها»یش دیوانهکننده بود. تصنیفی که كوهها را به گريه ميانداخت و دّرهها را به زاری. نه تنها احمد کایا که یکی دیگر از سوگلیهای موسیقی من «برگن» بود با ترانه «سالهاي عفونشدني». آوازهخوان اهل مرسين كه در 31 سالگي فنا شده بود؛ «آه اين سالها تو را عفو نخواهد كرد». ترانهای كه با سُرنا و «باغلاما» ساخته میشد. همسر قلچماقش چنان عاشق او بود که یک بار چاقو را فرو كرده بود توي چشم راستش و مردمكش را قلفتي ریخته بود بيرون و یکبار هم با اسید سوزانده بودش كه ديگر یا آواز نخواند يا فقط براي خود او بخواند.
9 : اواخر دهه 50 اما تمام تصنیفهای رمانتیک کوچهبازاری جای خود را به ترانههای انقلابی دادند و ناگهان ترانه «برادر غرق خونه، برادر کاکلش آتشفشونه» سر زبانها افتاد. چه میدانستم ترانهسرای گمنامش یک شوفرِ شاعر یا یک شاعرِ شوفر است. همان که بعدها در تنهایی عظیم و انزوای غریبش، در بیغولهای در ملارد از دست رفت و کسی خبردار نشد که شعر «شبنورد» با میلیونها شنونده، مال اوست که محمدرضا لطفی در شبی از شبهای خونین امیرآباد 1357 که زخمیها را از کف خیابانها به اورژانس بیمارستان هزارتختخوابی میبردند در زیرزمین خانه خود برای شجریان سهتار زد و آقای شجر خواند «برایم خنجر و خلعت بیاور که خون میبارد از دلهای سوزان. برادر غرق خونه. برادر کاکلش آتشفشونه».
10: کدامتان ترانه «خزان عشق» را بیآنکه موهایتان سیخسیخ و چشمتان خیسخیس نشود گوش دادهاید؟ ترانهای متعلق به شیکپوشترین شاعر ایران که روزگاری هنگام قدم زدن در پیادهروهای خیابان استانبول با حیرت مردم مواجه میشد که علنا سربرمیگرداندند تا سیر تماشایش کنند. ترانه «خزان عشق» اش چنان در مملکت ولوله به پا کرد که بسیاری از جوانها دوست داشتند به خاطر تجربه کردن حس و حال تصنیف او عاشق شوند و طعم هجران را بچشند و شب را تا صبح با ابیات مغمومانه او در پشتبامها بگریند. شاعری زیباچشم که هر هفته دهها نامه عاشقانه از زیباترین دختران شهر دریافت میکرد و بیآنکه نگاهی زیرچشمی به آنها بیاندازد همه را در بخاری هیزمی میانداخت خود چنان در جوانی عشق سیاه را تجربه کرده بود که دیگر تا پایان عمرش هیچ چشمی را جایگزین چشمهای اثیری مریماش نمیکرد. مریم اما به جای او لنین را دوست داشت!
11: روزگاری که جوانیام برای جمعآوری تصنیفهای عامیانه و کوچهبازاری تهران دهه بیست و سی گذشت چه موجود فرخندهای بودم. وقتی پیرزنی برایم ترانه «شاپوسیخانم» را خواند حس کردم به طلا رسیدهام …! شاپوسيخانوم، یا بانو شاهپسند مسگرزاده در اوج جواني به خاطر قتل غيرعمد به زندان افتاده بود و هر وقت كه زندانبانهای قصر اذيتش ميكردند اين شعر را ميخواند و گداگودولها در حیاط زندان قصر با او همصدايي و پایکوبی ميكردند. از جمله تصنیف «يك كارد سلاخ به دلم، آخ به دلم، واي به دلم» هم ورد زبان زنان شوريده بزهكار شده بود. شاپوسی خانم كه هيچكس را از دار دنيا نداشت كودك شيرخوارهاش را هنگام جلب به كميساريا، در خانه جا گذاشته بود و بعد از بازگشت ديرهنگام از زندان، ديگر هرگز پيدايش نكرده بود.
12: چه کسی حالا «مادام باترفلای» را به یاد دارد؟ ترانهسرایی که به همراه ترانههای خود به زیر خاک گریخته است. همان مادام که در خانه سالمندان اهواز میخوابید و هیچکس نمیدانست که بزرگترین اُپراخوان زمانه قدیم در آنجا چه میکند. وقتی آنجا هم آتش گرفت رّدش در بیمارستانی پیدا شد و کمی بعد سر از تیمارستان آبادان درآورد. روزی که مردم روی جنازهاش سکه سیاه میریختند تا از قضا و بلا دور باشند جنازه فراموشکار آن بانو حتی این ترانه را که در 12سالگی در رادیو بیسیم پهلوی خوانده بود هم یادش نبود:« اگه ای خانوم دبیر… ای خانوم دبیر…نکنی رفوزهام… من خودم برات… خودم برات… یه کت و دامن میدوزم…»

