روزنامه هفت صبح،‌ مرتضی کلیلی ‌| ‌با قاب تاریخ به ایران قدیم سفر‌ و یادی ‌‌از ‌گذشته می‌کنیم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر کمتر دیده ‌شده‌ای استفاده شده که تماشای آنها خالی از لطف نیست. عکس‌هایی از مشاهیر تاریخ معاصر ایران، شهرهای ایران، خودروهای نوستالژیک، عکس‌های فوتبالی‌ و… برای دیدن تصاویر و شرح آن ادامه مطلب را بخوانید.

قاب مشاهیر 1
روزهای سخت ‌خلبان عباس بابایی‌ در آمریکا؛ دوره پهلوی برخی از ارتشی‌ها خصوصا آنها که قرار بود خلبان شوند، باید دوره‌ای را در آمریکا می‌گذراندند. این سفر برای هر دانشجو می‌توانست فرصت مغتنمی باشد. به گزارش ‌ فارس، چه از جهت آموزش، چه زندگی حتی برای مدتی کوتاه، در یک کشور پرزرق و برق که تفاوت زیادی با ایران آن زمان داشت‌ اما بودند اندک کسانی که اگر به خاطر آموزش نبود حاضر نبودند حتی لحظه‌ای را در آن شرایط سپری کنند. شرایطی که هیچ رنگ و بویی از خدا و مذهب در آن دیده نمی‌شد. ‌

خلبان عباس بابایی یکی از دانشجویانی بود که به خاطر تقید و طرز فکرش روزهای سختی را در آمریکا گذراند. ‌اکبر صیادبورانی‌ یکی از دوستان شهید بابایی خاطره‌ای را از او ‌اینطور تعریف می‌کند: «در طول مدتی که من با عباس در آمریکا هم‌اتاق بودم، همه تفریح عباس در آمریکا در سه چیز خلاصه می‌شد: ورزش، عکاسی و دیدن مناظر طبیعی.

او همیشه روزانه دو وعده غذا می‌خورد، صبحانه و شام. هیچ وقت ندیدم که ظهرها ناهار بخورد. من فکر کنم عباس از این عمل، دو هدف را دنبال می‌کرد؛ یکی خودسازی و تزکیه نفس و دیگری صرفه‌جویی در مخارج و فرستادن پول برای دوستانش که بیشتر در جاهای دوردست کشور بودند. بعضی وقت‌ها عباس همراه شام، نوشابه می‌خورد‌ اما نه نوشابه‌هایی مثل پپسی و … که در آن زمان موجود بود. بلکه او همیشه فانتای پرتقالی می‌خورد.

چند بار به او گفتم که برای من پپسی بگیرد، ولی دوباره می‌دیدم فانتا خریده. یک بار به او اعتراض کردم که چرا پپسی نمی‌خری؟ مگر چه فرقی می‌کند و از نظر قیمت که با فانتا تفاوتی ندارد. آرام و متین گفت: «حالا نمی‌شود شما فانتا بخورید؟» گفتم: «خب، عباس جان برای چه؟» سرانجام با اصرار من آهسته گفت: «کارخانه پپسی متعلق به اسرائیلی‌هاست به همین خاطر مراجع تقلید مصرف آن را تحریم کرده‌اند.» به او خیره شدم و دانستم که او تا چه حد از شعور سیاسی بالایی برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسائل، آفرین گفتم.»

قاب تاریخ 1
اولین باری که اشرف پهلوی فقرا را دید؛ رضاشاه مدعی بود در دوران سلطنت خود اقدامات زیادی برای بالا بردن سطح رفاه مردم انجام داده است. این ادعاها در حالی مطرح می‌شد که بسیاری از مردم و گروه‌های اجتماعی حتی در سطوح متوسط از بسیاری از امکانات اولیه محروم بودند. نمود این ادعا را می‌توان در کتاب خاطرات اشرف مشاهده کرد؛ «برای بسیاری از مردم ما این امکان وجود نداشت که روی پای خود بایستند تا چه رسد به اینکه ولو بخواهند از خویشاوندان خود نیز نگهداری کنند.

نخستین باری که به محله‌ای کثیف و فقیرنشین تهران رفتم تا به چشم خود ببینم چه نوع کمکی مورد نیاز آنهاست، به راستی مریض شدم. من همیشه می‌دانستم که مردمی هستند که خوشبختی مرا ندارند، مردمی که نه محل راحتی برای زندگی دارند، نه غذای کافی برای خوردن‌ و نه لباسی برای پوشیدن‌ اما هرگز به چشم خود اینگونه فقر مداومی را که یأس و نومیدی و بی‌احساسی در انسان به وجود می‌آورد، ندیده بودم.

هرگز این همه انسان را ندیده بودم که در محله‌ای به آن کوچکی کنار هم بلولند و امکانات بسیار محدودی برای تغذیه، پوشش یا امرار معاش خود در اختیار داشته باشند. هنگامی که با جیپ به دهات شهرستان‌های دوردست رفتم، دریافتم که شرایط زندگی این مناطق هم بهتر از محلات فقیرنشین شهرها نیست. در آن دهات خیلی عادی بود که تمام افراد خانواده با محصول یک درخت خرما یا شیر یکی دو بز نحیف زندگی کنند.

این مردمی که در بدترین شرایط، بخور و نمیر می‌زیستند هیچ وسیله‌ای برای مبارزه با بلاهای طبیعی مانند بیماری‌های واگیردار، زمین لرزه یا خشکسالی نداشتند. در این دهات وقتی مردم درباره گذشته صحبت می‌کردند، بسیار عادی به «در سال قحطی» یا «سالی که وبا آمده بود» اشاره می‌کردند.»
منبع: اشرف پهلوی، من و برادرم (خاطرات اشرف پهلوی با مقدمه‌ای از محمد طلوعی)

قاب تاریخ 2
داســــتان زندگی خانوم، زنی از خاندان قاجار، نوه مظفرالدین شاه و خواهرزاده محمدعلی شاه (قســمت دوازدهم)؛ با حضور نزهت، اهل خانه لودگی و وقت‌گذرانی را از یاد بردند‌، شب‌چره‌های پنجدری هم که مجلس زنانه بود و انورالملوک با آوازش و لاله و رعنا دو رقاصه حرم‌، آن را با رقص و آوازهای روحوضی خود گرم می‌کردند، از رونق افتاد. به جایش نزهت برایمان کتاب می‌خواند، داستان‌های فرنگی مادام چترلی، هاملت، اتللو سیاه.

در این شب‌ها مادرم در جای همیشگی خود روی مخده می‌نشست و قلیان می‌کشید. عزت‌الملوک کنار دست او گلدوزی می‌کرد و همه سراپا گوش می‌شدیم. در عین حال گوشمان به حوادثی بود که در کشور می‌گذشت و خبرش به داخل حرم‌ها هم می‌رسید. اینکه شاه جدید با مجلسی‌ها خوب نیست و درباری‌ها هم چشم دیدن مشروطه‌خواه‌ها را ندارند. در یکی از روزها‌، درباره مادر نزهت پرسیدم که از او بسیار سخن شنیده بودم.‌

مادر ‌برایم گفت که نازگل دخترک گرجی از روزی که به عنوان صیغه شابابا وارد حرم شد، زن‌ها به او حسودی می‌کردند چون از هر پنجه‌اش هنر می‌ریخت و در عین حال خیلی زیبا بود .‌پس نزهت به او رفته؛ ‌ با موهای طلایی و پوست مهتابگون. می‌گفتند نازگل صدای خوشی داشت، می‌خواند و ساز می‌زد‌‌. نازگل را که در حرم غریب بود و در میانه زن‌هایی توطئه‌گر گیر افتاده بود که مدام برایش طلسم می‌ساختند تا بلکه مهر او را از دل مظفرالدین‌شاه بیرون کنند ولی هر بار او با صداقت از دام‌ها به سلامت می‌جست.

این توطئه‌ها وقتی زیاد شد که همه فهمیدند نازگل حامله شده . در آن زمان، ولیعهد‌، نازگل را به مادر خود سپرده بود تا از وی محافظت کند، با همه اینها دخترک گرجی که 14 سال بیشتر نداشت، وقت زایمان ناگهان گرفتار بیماری غریبی شد و در ششمین روز تولد نزهت از دنیا رفت. مادر می‌گفت که شابابا یک هفته در غم از دست دادن سوگلی خود عزادار بود و پس از آن دستور داد تا تمام دارایی نازگل را به نام دخترش کردند.

نزهت‌السلطنه در همان 13سالگی ده‌ها خواستگار داشت. یک بار برای پسر نایب‌السلطنه کامران میرزا خواستگاری‌اش کردند‌ اما نزهت در حضور شاهزاده خانم‌ها حرف‌هایی زده‌ و سوالاتی از آن پسر جوان کرده بود که مادر و خواهر خواستگار از چنین وصلتی منصرف شده بودند. نزهت تمام سنت‌ها و قرارهای درباری را می‌شکست و پشت اسب می‌پرید و می‌تاخت‌ و مثل شاهزاده خانم‌های فرنگی بود ‌. همیشه وقت اسب‌سواری او، ندیمه‌ها و زن‌های حرم لب می‌گزیدند. می‌گفتند این کارها برای دخترها، آن هم دختر شاه خوب نیست… ادامه دارد…

قاب نوستالژی
در توضیح عکس در آژانس عکس گتی ‌ایمیجز نوشته شده‌‌؛ اینجا نخستین کافی‌نت ایران است - زمستان ۱۳۷۶ - عکس از عطا کناره

سایر اخباراسلایدررا از اینجا دنبال کنید.