روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | سال ۱۳۷۸ صبح روز ۲۰ تیرماه من و چند نفر دیگر کنجکاوانه راهی کوی دانشگاه شدیم. همانجا فائزه را دیدیم که داشت خرابیها را چک میکرد و با دانشجوها صحبت میکرد. خب چند بلوک از خوابگاهها به شکل کامل منهدم شده بودند! جو هیجانزده و ملتهب بود. این حجم خشونت برایم عجیب بود. یکسری دانشجو حالا به درست یا اشتباه حرفهایی زده بودند و شعارهایی داده بودند و چرا باید لباس شخصیها آنها را اینگونه مورد ضرب و شتم قرار دهند؟
همیشه خشونتی که بخشی از بنیادگرایان توانایی ابراز آن را دارند برایم شگفتانگیز بوده است. حتی تا مدتها توان پذیرش آن را نداشتم. حتما مشکل از من بوده است. بههرحال همدردی با دانشجوها در میان طبقه متوسط شدید بود و قاعدتا سوءاستفادههایی هم به وجود میآمد. آدمهایی که تجمع میکردند و شعارهای رادیکال میدادند. آن روزها در روزنامه مناطق آزاد بودم که سردبیرش سعید لیلاز بود. یکی از بهترین و مفرحترین چهرههای مطبوعاتی که در کنارشان کار کردهام. باهوش، سریعالانتقال.
در روزنامه مناطق آزاد بود که او متوجه وجوه چندمنظوره من شد و مرا همزمان مسئول صفحه آخر، سرویس سینمایی و فرهنگی و سرویس ورزشی کرد. یعنی روزی چهار پنج صفحه روزنامه را با دوتا نیروی ثابت (حسن محمودی که حالا نویسنده مبرز و کارنامهداری است و زهرا حاجمحمدی) درمیآوردم! یکبار اجازه نمیداد در صفحه سینما عکس لیلا حاتمی در فیلم لیلا را کار کنم. خیلی جدی میگفت پدر ایشان (علی حاتمی) فوت کرده و ما نسبت به دخترش مسئولیت داریم و نمیگذارم عکسش این طوری روی جلد برود!
من که نتوانستم شوخی یا جدی حرف لیلاز را بفهمم دیدم که جدی جدی عکس اول صفحه دارد حذف میشود. پس گفتم که آن آقایی که در عکس پشت لیلا ایستاده علی مصفاست و شوهرش است. این جمله موجب شد لیلاز کمی مکث کند (هنوز نمیدانم این بخشی از شوخیاش بوده یا نه!) و پرسید: راستش را میگویی؟ تایید دوباره کردم. بعد با اکراه گفت خب پس اشکال ندارد چاپ شود! یادم است دورهای سردبیر روزنامه سرمایه بود.
مشهور است که در یکی از جلسات شورای سردبیری، دبیر بخش اجتماعی برای کاری روزنامه را ترک کرده و معاون از همهجا بیخبر خود را به جلسه شورای تیتر فرستاده بود. معاون بختبرگشته تیترهای پیشنهادی را در جلسه میخواند و هربار که لیلاز از جزئیات دیگر خبر از او پرسش میکند معاون میگوید من چیز بیشتری نمیدانم. بعد از سه بار تکرار این جمله در توضیح سه تیتر مختلف، روایت است لیلاز، با فستیوالی رنگارنگ از ناسزاهای متنوع معاون سرویس محترم را از جلسه شورای تیتر بیرون انداخته بود.
از شهرتهای دیگر لیلاز دشنامهای شرطی بود. وقتی به او میگفتند آخر این چه جملهای است که خطاب به فلان روزنامهنگار میگویی و توهینآمیز است، میگفت جمله من شرطی بود. گفتم اگر این قدر نمیفهمی پس… خب اگر فکر میکند اینقدر میفهمد، پس ناسزا خود به خود ملغا میشود! بهترین پکیج برای ما حضور همزمان خدابخش و لیلاز در کنار هم بود. رگباری از حاضر جوابی و جملات دوپهلو و رندانه و دست انداختن حضار بیگناه!
لیلاز را بعدها جسته و گریخته میدیدم. در محاکمات پس از ۸۸ او یکی از متهمان بود و دورهای هم به زندان افتاد. فکر کنم چهارسال در حبس بود. روایت است که در زندان مشاوره بورس به برخی سازمانهای حاکمیتی ارائه میداد. هنوز هم آن زبان تیز و درک دقیقش از تحولات سیاسی و اقتصادی جهان را دارد و برای همین گاه ایدههایش رادیکال و غیرعادی بهنظر میرسند. اما آنموقع که من در روزنامه مناطق آزاد بودم لیلاز ۳۶ یا ۳۷ ساله بود و هنوز آن قدر با تجربه نشده بود که در ماجرای تیرماه ۷۸ کمی محتاطانه تیتر بزند.
پس یکی از تیترهایش درباره جنبش دانشجویی (حمایت مردمی از جنبش دانشجویی!) از دلایل توقیف این روزنامه کم دردسر خواندنی بود. روزنامهای که مدیرمسئولش یزدان پناهفدایی در کیش مسئولیت داشت و برادرش همهکاره روزنامه در تهران بود و چه برادران نیکویی هم بودند. اهل کرمان. لیآوت روزنامه را آیدین آغداشلو زده بود و در تحریریهاش آدمهایی مثل مرادویسی، وحید پوراستاد، نیک آهنگکوثر، بهمن عظیمی و مینا اکبری حضور داشتند.
یزدان پناهفدایی با این روزنامه در پی جاهطلبیهای سیاسی محدودی بود اما عمر حضورش در عرصه سیاست بسیار کوتاه بود… داستان یک سفرم به کیش از سوی روزنامه و همنشینی یک روزه با آیتالله جناتی و البته حضور در دفتر یزدان پناهفدایی را بعدا نقل خواهم کرد. دیروز گفته بودم که این خاطرات را قطع میکنم اما چندین تماس از دوست و آشنا و خوانندهها موجب شد که هرطور که شده این سلسله مراتب را تاشماره وعده داده شده (یعنی ۵۰ تا) بکشانم و هرتحولی را به بعد ازآن موکول کنم.

