روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| حال روزگار مساعد نيست، خاكستر است؛ زمستان بىبرف، بهار بىباران، تابستان تفنان و آنچه هست پاييزان است يعنى بايد فقط خار چيد چون گل غايب است! با اينهمه وقتى هستيم بايد از روزنهها اميد ساخت! به جان نان که اين روزها شیرینتر از عسل برای آدم گرسنه است. به جان شرافت که دشمن همه حسادتهاست، باور کنید که تاکنون و تا همیشهها، امید، هیچکس را نکشته است.
اما ناامیدی چرا! همین ايام كمى دور، كمى نزديك، دختری شبیه یاس در دسترسترين ارتفاع، خودش را تسلیم زمین کرد و زمین بیرحمانه او را برای همیشه در آغوش گرفت. کاش میشد، چند قدم پیش از پل، کسی همقدم او میشد تا به او بگوید: دختر فردا، دختر زیباتر از آفتاب خواهش میکنم پیش از پرواز تأمل کن، فقط برای چند لحظه قلبت را به خدا بده و تکیه به نردههای پل، چشمهایت را ببند به روی دنیایی كه اینجا و آنجا بانامرادىها نسبتى دارد و بعد در دلت بگو، خدایا دلم مال توست، دریاب!
بر اين باورم این خلوت دل و جان، این مکث و معنای بهاری درون، حال ما را سخاوتمند میکند تا نسبت به خود روادار باشیم و بدانیم و باور کنیم در جهان امید، هیچکس یخ نمیزند حتی اگر در برف پابرهنه باشیم، حتی اگر پرنده باشیم در زیر شیروانی سرد زمستان، چون میتوانیم با دود بخاری صاحبخانه خود را گرم کنیم. باید باور کنیم همیشه راهی هست، حتی در بنبستها. همانجا درست در همان نقطه ناگهان دری باز میشود و از ترسمان که چشمهای درشتی دارد متوجه میشود که نیاز به کمک داریم. حتی ممکن است آخرین دیوار کوچه بنبست ما را دعوت به بالارفتن کند، چون میداند آنسوی دیوار، افق روشن است!
کسی میگفت زندگی را تقاضا کنید تا داده شود، جستوجو کنید تا بهدست آید و در بزنید تا گشوده شود. حق با اوست؛ مردی را میشناسم که از پل پريدن صرفنظر کرد. وقتی پرسیدم، چطور؟ توضیح داد آن پایین کودکی داشت برای گنجشک پاییزی دانه میریخت و هم او گفت؛ مواظب باشید نیفتید. من نیفتادم تا آن کودک فکر نکند بزرگترها نمیتوانند زندگی را دوست داشته باشند.
در آغاز تنها دستانت بود میان من و تنهاییام
بعد بهناگاه درهایی گشاده شد تا به انتها
بعد چهرهات، سپس چشمانت و لبانت
و سپس با تمام وجود آمدی
سالهاى دور، دوست جان بهدر برده من از يك تصادف هولناك درجاده سنندج-كرمانشاه با دهها استخوان شکسته و پوست دریده كه هزار روز از پی شب، چشم به سقف بیمارستان دوخت مىگفت در این مدت دائم دلم در گوشم زمزمه میکرد خدا با توست، دستش را رها مکن! حق با دلم بود که دلدار او بود و هم او بود که امید را ستون مهرههای تا شده کرد تا من کمکم راست شدم، کمکم استوار شدم و فهمیدم زیباترین پرنده، نامش امید است.
راست اين است مردن آسانتر از زنده ماندن است و زنده ماندن راحتتر از زندگی کردن است حتی برای درخت که روزگاری عرق تبر را درمیآورد تا تسلیم میشد اما حالا ارهبرقی به او فرصت نمیدهد تا با درخت کناری خداحافظی کند، باید همچنان امیدوار بود که همیشه راهی برای رسیدن وجود دارد.
این را درخت ارهدیده هم میداند، از دوستی شنیدم همین آقای درخت در کارخانه کاغذسازی با خانم درخت بههم رسیدند و سر بر بالین هم گذاشتند و بعد تا خوردند و رول کاغذ شدند و بعد برگ برگ شدند تا به دست شما برسد تا به رسم یادبود روی آن بنویسید؛ قربانت گردم، خودتان بهتر از حقیر میدانید هیچوقت برای دوست داشتن دیر نیست و هیچگاه برای امیدوار بودن زود نیست. پس ناامیدم نفرمایید. خاک پای بهاری شما آخر تابستان! من اما روی کاغذی صورتی که قبلاً درختی محترم بود نوشتم باور کن که دوستت دارم بیشتر از هوا، افزونتر از آب و لذیذتر از بستنی نانی در کوچهباغ یک عصر تابستان است!
دريا دو دستی / میچسبد به دريانوردان
تو هم تكيه كن به موج/ طاقت بياور مرد
لنگر بگير، لنگر بنداز/ يكى به پيش سه تا به پس
اين است نقشه راه تو
شعرها از جمال ثریا و بهرام اوغلو

