روزنامه هفت صبح،‌ رضا فراهانی|‌ یک: ما دبیرستانی شده بودیم که خبر رسید آموزشگاه زبان خارجی در شهرستان ما افتتاح شده، موضوع عجیب به‌نظر می‌رسید و ما هم که همیشه سردمدار مواجهه پدیده‌های جدید بودیم به‌عنوان اولین فاتحان دنیای جدید پا در آموزشگاه گذاشتیم، از در و دیوارش رنگ و لعاب خارجی‌ها می‌بارید و می‌شد فهمید این زبان جدید قرار است با خودش تعریف‌زدنی‌های بسیاری داشته باشد، از همان ابتدا که نیکل و سارا با هم دوست بودند و ماجراهایشان روايت می‌شد، دنیا شکل جدیدش را به ما نمایش می‌داد تا آن انتها که کنار سیب و پرتقال نام گریپ‌فروت و نارگیل و… را یاد می‌گرفتیم.

در شهر ما که پسرها پشت سبیل‌شان کشش به جنس مخالف را قایم می‌کردند و دخترها که از صد کوچه‌پشتی می‌گذشتند تا نگاهشان به پسری گیر نکند، این چیزها قیامت داشت، سارا و نیکل دوست باشند و اسکیت بروند و در مهمانی به‌هم بگویند «نایس تو میت یو»؟
ما حتی جرات نمی‌کردیم جلوی پدر و مادرهایمان زبان بخوانیم مبادا به جرم ولنگاری فرهنگی در آموزشگاه را تخته کنند.

ما لا‌به‌لای یادگیری زبان داشتیم به دنیای جدیدی سرک می‌کشیدیم که هیچ شبیه دنیای ما نبود، از صبحانه‌های انگلیسی‌شان گرفته تا روابط‌شان و مهمانی‌هایشان و حتی رنگ‌ها و میوه‌هایشان. همه‌چیز خارجی‌ها فرق داشت و ما خیلی دلمان می‌خواست شبیه آنها باشیم، کی و کجایش را نمی‌دانم اما تا به خودم آمدم دیدم سبیل‌ها را کوتاه کردم، شلوار لی به کمد لباس‌هایم اضافه شده و جرات کرده‌ام کاپشن کوتاه و یا تی‌شرت بپوشم.

این وسط کمترین چیزی که برایم مهم بود این بود که کی باید متشکرم را بگویم «تنکیو» یا «ثنکیو» یا یک چیزی بین این‌ها و اصلا چه فرقی می‌کرد لهجه بریتيش باشد یا آمریکن؟ زبان انگلیسی میان آن‌همه چیزهای جدیدی که داشت به رویمان گشوده می‌شد گم شد، همین بود که بعدها که دنیا جلو رفت، اینترنت از دایل‌آپ خارج شد و فیلم‌های خارجی فراگیر شد دیگر دنیای زبان آن جذابیت قبل را نداشت، همه‌چیز از قبل اسپویل شده بود و ما در ادامه تازه تفاوت زمان حال و استمراری را فهمیدیم، تفاوت have و has را و کلی چیزهایی که در آن ابتدای زبان‌آموزی جامانده بود.

دو: بعد از یکی دو سفر به استانبول و دوبی که زبان انگلیسی دست و پا شکسته کلی به کارم آمده بود، در سفر چین متوجه شدم که نه این مقدار زبان انگلیسی که هیچ سطحی از آن نمی‌تواند به تو برای خرید یک آب معدنی هم کمک کند و غیر از علامت انگشت دست و اشاره مستقیم به کالای مورد نظر و استفاده از تمام مهارت‌های پانتومیم هیچ چیزی در آنجا به کارت نخواهد آمد، انگار قدم به دنیای آدم‌هایی گذاشته‌ای که هیچ‌چیز از تو نمی‌دانند

و هر چه بیشتر تلاش می‌کنی چیزی به آنها بفهمانی کمتر متوجه می‌شوند و بیشتر آزارشان می‌دهی، هر تلاشي برای فهماندن چیزی به کسی مثل یک جنگ نامنظم می‌ماند و هر بار رفتن به خرید و برگشتن خستگی یک نبرد تن به‌تن را در جان تو باقی می‌گذارد، در کشوری که انگلیسی در مدارس تدریس نمی‌شود هیچ‌کس به‌اندازه «هلو، هو آر یو؟» هم زبان نمی‌داند و این یعنی برگشتن به‌عهد پارینه سنگی!

آن وقت بود که فهمیدم وقتی زبان نتواند پل ارتباطی ما باشد چه مشقت‌هایی برای گرفتن ارتباط وجود خواهد داشت، آن‌وقت بود که فهمیدم ما برای فهم همدیگر حتی از نزدیکترین فاصله به گفت‌وگو نیاز داریم. بدون گفت‌وگو هیچ‌چیز نمی‌دانیم و هیچ لایه‌ای از ما برای طرف مقابل برداشته نخواهد شد، آن‌وقت بود که دانستم زبان مشترک چه هدیه ارزشمندی است و چقدر ما گمش کرده‌ایم…

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.