روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| آقا یکی دو تا از اطرافیان من هستند که اشتباها فکر می‌کنن نظرات من درسته و می‌تونن برای مشورت رو من حساب کنن. خب، تا اینجا ضرری به کسی نمی‌رسه. اونجایی برای نسل بشر نگران‌کننده میشه که یکی از این «حیوونکی»‌ها تصمیم می‌گیره برای راه‌اندازی یه شغل، با من مشورت کنه. یعنی خودم شخصا نگران خودش و سرمایه‌اش می‌شم. مسلما اگر باغچه خودم را ببینند، می‌فهمند که بیل‌زن موفقی نیستم…

خلاصه این دوست شفیق اومد. بعد از تعارفات معمول گفتم: - «آقا ما در خدمتیم…» بنده خدا با یه حرارت بالایی استارت زد و با تمام قوا شروع کرد به حرف زدن. شماها که غریبه نیستین. با چنان اشتیاقی حرف می‌زد که واقعا داشتم گوش می‌کردم ببینم ته حرفاش چی می‌خواد دربیاد. با هزار امید و آرزو از ایده‌ها و اهدافش گفت… من هم روی کاناپه محبوبم نشسته بودم و طبق عادت، چونه‌ام رو می‌خاروندم و با دقت نگاهش می‌کردم.

بی‌تعارف، یه ربعی حرف زد. آنچنان شوری گرفته بود که دید دیگه نمی‌تونه طاقت بیاره و از رو مبل بلند شد و شروع کرد به راه رفتن تو اتاق. حرف می‌زد… حرف می‌زد… عرق می‌ریخت… حرف می‌زد… من هم، کله‌ام عین آب‌پاش‌هایی که چمن آب میدن، خر خر دنبال این «کار آفرین»، چپ و راست می‌شد. گفت…گفت…گفت… دیگه داشت کبود می‌شد که یهو سکوت کرد. اول فکر کردم «سکته» کرده… بعد دیدم نه زنده‌اس…

چشماشو ریز کرده و داره تو چشم‌های من نگاه می‌کنه. یه خرده دولا شد و اومد جلو. احساس کردم رو صورت من اتفاقی افتاده و خطری تهدیدم می‌کنه. نگران خودم شدم. یواش یواش از حالت لمیده، بلند شدم و نشستم… با ترس و لرز و صدای دورگه گفتم: - «چی شده؟…»انگار یه جونور کمیاب دیده. دولا دولا با سرکج اومد جلو. دیگه رنگم شده بود گچ. آروم و تهدید‌آمیز گفت:

- «داری سوژه برای ستونت پیدا می‌کنی؟…»/ «چی شده؟!…»/ «میگم من سوژه‌ات شدم و داری برام داستان درست می‌کنی؟…»/ «نه به‌خدا… دارم گوش میدم…» عین معلم‌های دلسوز و مهربان و بی‌کینه دهه شصت که یهو گچ رو پرت می‌کردن تو سرمون، گفت: «چی گفتم الان؟…»/ «ا…والاااا…داشتی…چیز….»/ «نه …جان من… چی گفتم…» احساس کردم «ستاد بحران» مغزم، در کسری از ثانیه، اعلام تخلیه عمومی کرد. هیچی یادم نمیومد که چی داشت تلاوت می‌کرد. آلزایمر مطلق.

- «من نیم ساعته دارم گلومو جر میدم، تو دنبال سوژه‌ای… مرگ من بگو چی داشتم می‌گفتم…»/ «به‌خدا داشتم گوش می‌کردم.»/ «مگه من ملعبه خالتور بازی‌های توام؟»/ «خالتور بازی؟»/ «چه می‌دونم… دلقک‌بازی. من اصن نمی‌دونم پیش خودم چی فکر کردم اومدم پیش تو… به جان خودم یه کلمه از حرف‌های امروز رو بنویسی…»

آقا از ما اصرار… از اون انکار… مگه ول می‌کرد؟ داد و فغان و یه فحش به خودش و یکی به من و من چه خریم و تو چه بی‌خیالی هستی و من رو بگو اومدم پیش تو و تو هم آدمو به هیچی حساب نمی‌کنی و… نفرین و تهدید‌کنان زد بیرون.باور کنین جزو معدود دفعاتی بود که واقعا داشتم گوش می‌کردم و دنبال سوژه نبودم… باور نمی‌کنن که…

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.