روزنامه هفت صبح، نادر نامدار| کیهان بچهها! این اسم احتمالا خاطره مشترک کودکی خیلی از کسانی است که این سالها در مطبوعات قلم میزنند. یک مجله کوچک و جمع و جور با جلدهای قشنگ و جذاب که سهشنبهها در کیوسکها خودنمایی میکرد و خیلی از کودکان آن روزها را عاشق مطالعه و نشریات کرد.
مطمئن نیستم اما احتمالا خیلیها مثل من قبل از 7سالگی و رفتن به مدرسه، با انس گرفتن با کیهان بچهها، تا حدود زیادی خواندن و نوشتن را یاد گرفته بودند. من که جدولش را هم با کمک پدرم حل میکردم. در دوران مدرسه هم عاشق مجله جستجو شدم که مجله اختصاصی جدول کلمات متقاطع بود. خوب یادم هست که یکبار با حل کردن تعدادی از جدولهایش و فرستادن جدولهای حل شده به آدرس مجله، در قرعهکشی برنده هزار تومان پول نقد شدم! آن هم در روزهایی که قیمت همان مجله 60 تومان بود! آخ که چه مصیبتی برای گرفتن آن هزار تومانی عزیز نکشیدم.
بعدتر که عاشق فوتبال شدم، روزنامهها و مجلات ورزشی شدند خوراک مطالعهام. من استقلالی بودم و استقلال جوان و آوای ساوه میخواندم و برادر دوقلویم فانوس میخرید که حسابی پرسپولیسی بود. اما مهمتر از اینها، دنیای ورزش بود که نمیدانم چرا برایم از کیهان ورزشی جذابتر بود.
چه شنبههای سرد زمستانی که صبح زود جلوی کیوسک روزنامهفروشی منتظر میماندم و از سرما قندیل میبستم تا صاحبش بیاید و دنیای ورزش را بخرم و بخوانم از نتیجه بازی دیروز استقلال یا پرسپولیس باخبر شوم. البته خیلی وقتها روزنامهها و مجلات صبح خیلی زود و قبل از آمدن صاحب کیوسک توزیع میشدند اما بستهبندی محکمی داشتند و با اینکه خیلی تلاش کردم، هیچ وقت نتوانستم از گوشه ورقهای دنیای ورزش خبرها را بخوانم.
ابرار ورزشی از راه رسید. اولین روزنامه ورزشی ایران. صبحها اگر خوششانس بودم، قبل از رسیدن به مدرسه در یکی از کیوسکهای بین راه ابرار ورزشی را میخریدم و در زنگهای تفریح یک گوشه از حیاط مدرسه به سرعت میخواندم. اگر هم بدشانس بودم باید منتظر تعطیلی مدرسه میشدم و اگر تمام نشده بود، در مسیر رسیدن به خانه، روزنامه را میجویدم و تمام میکردم.
کمکم روزنامههای ورزشی زیاد شدند. جهان فوتبال آمد. یادم هست که صاحب امتیازش مهدی تاج بود و گاهی عکسش در روزنامه چاپ میشد و من با دیدن چهرهاش چقدر سعی میکردم بفهمم او چه جور آدمی است و اصلا کارش در روزنامه چیست. بالاخره برای اولینبار در همین جهان فوتبال بود که تصمیم گرفتم مطلبی بنویسم تا بلکه چاپ شود.
خیلی امیدوار نبودم اما با انگیزهای عجیب و غریب، به اندازه یک صفحه تمام، درباره دربی که قرار بود آخر هفته برگزار شود مطلب نوشتم. با ناامیدی مطلب را با پست به دفتر روزنامه فرستادم و چهارشنبه همان هفته، دو روز قبل از دربی، ناباورانه، تمام آن مطالب در یک صفحه روزنامه چاپ شد، با اسم خودم! خوشحالی آن روز را تا امروز دیگر تجربه نکردهام و بعید میدانم از این به بعد هم هیچ اتفاق دیگری آن اندازه مرا خوشحال کند.
آخرین نشریاتی که دوستشان داشتم و با وجود انتشار، دیگر برایم تبدیل به خاطره شدهاند، چلچراغ و همشهری جوان بودند. دو مجله که هم با سایر مجلات دوره خودشان متفاوت بودند و هم با یکدیگر تفاوتهای زیادی داشتند اما جذاب بودند. از چلچراغ با یادداشتهای کودک فهیم ژوله و ستون ابراهیم رها از خنده رودهبر میشدم و در همشهری جوان هم با پروندههای ورزشیاش کیف میکردم که خیلی از آنها کار مهدی شادمانی عزیز بود که خدا بیامرزدش. امروز با خیلی از کسانی که در این دو مجله قلم میزدند آشنا هستم و همین حالا با بعضی از آنها همکارم. آنها آخرین حلقه پیوند من با خاطرههای خوبم از مجلات و روزنامههایی هستند که زمانی دوستشان داشتم و حالا دیگر نه!

