روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: ‌وای از آن رفاقت‌‌های خانه‌‌خراب‌‌کن اساطیری که همه‌‌اش در خاک و خون خفت. وای از مولفه‌‌هایی چون عصر مدرنیته و سلطه منافع فردي و حيلت‌‌افکنی و سودمندگرايي که رفاقت‌‌ها را به سلاخ‌‌خانه‌‌ها و زباله‌‌داني‌‌های تاريخ فرستاد و برای هر عشق مذکری، تاريخ‌‌مصرف تعیین کرد. اکنون دیگر فقط مولفه‌‌ای به نام منافع آدم‌‌هاست که جای اشتراكات عاطفی ديرپا را گرفته و به محض در خطر افتادنش، هر دو طرف می‌‌زنند توی دَك و پُز هم.

گیرم هنوز به زبان‌‌بازی تمام، قربان‌‌صدقه هم می‌‌روند و در باطن به خون هم تشنه‌‌اند. ديگر گذشت آن زمانه كه دوستي‌‌هاي فاقد چارچوب‌‌های مادي، چنان در تن و جان مردان ريشه می‌‌انداخت كه هر رابطه‌‌ای تنها در سایه مرگ از بین می‌‌رفت و دیگر هیچ. حالا دیگر رفاقت هم يك بيزينس صرف، معنا می‌‌شود و عواطف در آن نه تنها تعيين‌‌كننده نيست بلكه به شدت بازدارنده به نظر می‌‌رسد. رفاقت‌‌هایی که بالا سرشان تابلوی «قابل خرید و فروش» نصب شده است. از دم قسط هم مي‌‌توان معامله‌‌شان كرد البته. بدون پول‌‌ پیش. رفاقت‌‌هاي يك‌‌طرفه و خدعه‌‌آميز و سودمندگرایانه که جایگزین دوستی‌‌های اساطیری قدیم شد.

دو: شايد حكايت وفادارترين دوقلوي تاريخ فوتبال ايران در دهه‌‌های اخیر، در رفاقت حميد استيلي و محمد خاكپور در دهه شصت خلاصه شده بود و آن روزها چنان سر و صدايي كرده بود كه من در گزارش هفته از آن به عنوان «عشق مذكر» ياد کردم و سوختم. يك زوج فوتبالي به شدت «يك دل و يك جان» كه ما گمان مي‌‌كرديم هيچ چيز نمي‌‌تواند راه آنها را هرگز به هجران و فراق بکشاند و بي‌‌شك اين رابطه اساطیری تا پايان عمر آن دو به درازا خواهد كشيد. زندگی‌‌شان چنان درهم تنیده شده بودند که شبی از هم جدا نمی‌‌شدند و علنا می‌‌گفتند اگر ازدواج بخواهد در رفاقت‌‌شان تزلزلی ایجاد کند از آن هم صرف‌‌نظر خواهند کرد. یک زوج باحال و لجوج كه نه تنها در زمين فوتبال كه در بيرون از آن نيز سرشان را براي هم مي‌‌دادند و کم نمی‌‌آوردند.

جان مي‌‌گفتند و جان مي‌‌شنيدند و تله‌‌پاتي عجيبي باهم در ميدان داشتند. مادر او، مادر آن دیگری بود و شب و روزشان باهم می‌‌‌‌گذشت. اما نمی‌‌دانم چه شد که حتی آخر و عاقبت آن دوستي اسطوره‌‌اي هم به فنا رفت. يك روز پچ‌پچه‌‌ افتاد که آقا چه نشسته‌‌ايد که بين اينها هم شكراب شد. هيچكس باورش نمي‌‌شد اصول آن رفاقت غريب كه باعث می‌‌شد اين دو حتي شب‌‌ها هم نتوانند دوری هم را تحمل کنند چنین پای یک هجران بیخودکی قربانی شود. بعد هم که يكي‌‌شان رفت ينگه دنيا كه ياد عشق مذکر از دل ببرد و اين يكي هم ماند و ازدواج كرد تا از زخم‌‌هاي يك رفاقت متلاشي شده، رهایی یابد. دیگر رویمان نشد بپرسیم که آن همه وفا و صفا دچار چه بلاي خانمان‌‌سوزي شد که دیگر اسم هم را نیاوردید؟

سه: تاريخ فوتبال ما پر از رفاقت جانگداز دوقلوهاي متلاشي‌‌شده است. دوقلوهايي كه يا زن و ازدواج، آنها را از هم جدا كرد يا انتخاب باشگاه و قرارداد جديد بين‌‌شان فاصله انداخت و صدالبته بعضی از وفادارترین‌‌هاشان را هم فقط فرشته مرگ توانست از هم جدا کند. دوقلوهايي كه در یک پيمان الهی باهم عهد اخوت مي‌‌بستند و چنان باهم «خانه‌‌یکی» می‌‌شدند که بچه‌‌هايشان آنها را تنها با لفظ «عمو» صدا مي‌‌زدند. عموی تنی و واقعی.

از این زوج‌‌هاي اساطیری كه رسما براي هم مي‌‌مردند و زنده می‌‌شدند زیاد بود. مثل عباس سياه و اكبر توفان كه در نخستين تيم كلني كشور، رفيق فاب و دوقلوي سوانشدنی بودند. مثل زوج بيوك‌‌آقا جديكار و پرويزخان كوزه‌‌كناني در تيم تاج دهه سی. یا مثل رفاقت دكتر برومند و اميرعراقي در شاهين همان زمان. یا كمي بعدتر که زوج اكبر افتخاري و مهراب شاهرخي در ميان دارايي‌‌چي‌‌ها قدعلم کرد. عشقی که از دوران کودکی و در زمين‌‌هاي خاكي بندرشاپور جوانه زده و تا امجدیه دهه چهل عمر کرده بود. یا رفاقت نفیس محمود عدل و بيژن قهرمانلو در بسكتبال دهه چهل که باهم دو جان در يك قالب بودند.

یا زوج قليچ و لواساني در ابتدای دهه پنجاه كه رفاقت‌‌شان از عقاب شروع شد تا دانشسراي تربيت معلم و حتي زندان اوين را باهم کشیدند اما آنها هم بعدها بين‌‌شان هجران افتاد. در میان رقيباني که بعدها به بهترین رفيقان هم تبدیل شدند داستان عليرضا سليماني و سوخته‌‌سرايي هم تعریف‌‌کردنی است. دو سنگین‌‌وزنی که وقتی پای هم می‌‌افتادند چنان اشتهاشان باز می‌‌شد که در یک شب، 56 تا مرغ درسته را به سيخ می‌‌کشیدند و از خنده می‌‌مردند. آخرین‌‌ مهره‌‌های کهکشان رفاقت که خود به چشم دیدم زوج سیروس قايقران و مجتبی محرمي بود كه مرگ آبای، شورشی قرمزپوش را تنهاتر و تلخ‌‌تر و بي‌‌پناه‌‌تر كرد.

چهار: با این همه اما برای من، رفیق‌‌ترین رقیب دو عالم در هیبت رابطه قدسی دو یَل دردانه ایران‌‌زمین -سيدحسن رزاز و حاج ممصادق بلورفروشان- نمود پیدا کرد. مجسم کن حال حاج ممصادق را در شام‌‌غريبون آسيدحسن كه از ته دل مثل یک کودک شيون و زاری مي‌‌كند. آب‌‌قند می‌‌آورند آرام نمی‌‌شود. چاي زعفرانی می‌‌آورند آرام نمی‌‌شود. شربت سکنجبین می‌‌آورند آرام نمی‌‌شود. بادبزن می‌‌آورند. چنان حالی داشت که انگاری جانش از لبش مي‌‌ريخت بيرون. گفته بود «من بدون او نمي‌‌مانم، می‌‌بینید حالا». چند روز بعد، در شب هفت آسيدحسن، خانجون توی بارگاه حضرت معصومه نشسته بود می‌‌بیند حجله پشت حجله مي‌‌آورند و مردم شيون‌‌كنان و اشكريزان ریخته‌‌اند توی صحن و فریاد می‌‌زنند «یَلم وای، شیرسنگی‌‌ام وای.» بعد هم دودمان حاج‌‌ممصادق را می‌‌بینند که پهلوون تابوت‌‌نشین طهران را آورده‌‌اند پيش رفيق فابریکش دفن کنند.

دو رقيب گردنكش که در تمام تهران هیچ حریفی نداشتند اینچنین برای هم می‌‌مردند. چنان رفاقت‌‌شان پابرجا بود که آن یکبار را هم که خواستند کشتی بگیرند تا یل پایتخت معرفی شود، دور از چشم اغیار و يواشكي كشتي گرفتند. شرط كرده بودند كه غير از آقاسيدممدلي تخت‌‌حوضي كه اوستا و كهنه‌‌سوارشان بود و قرار بود قضاوت کشتی با او باشد و فتواي آخر را صادر کند، هيچكس نتيجه كشتي را نفهمد. آن دو یَل حتي تا روز مرگ‌‌شان جایی نگفتند که كي و كجا رفتند باهم فروكوبيدند و كي اصلا کی را زد زمین؟ هنوز هم بعد از یک قرن، کسی نمی‌‌داند برنده آن روز کدام‌‌شان بوده‌‌اند؟

تمام آن داستان غریب درباره فروكوبيدن اين دو مرد، حاكي از اين است كه در يك غروبي رفته‌‌اند توی ناكجا آبادي و سينه به سينه شده‌‌اند. شب اول هرچه زور زده‌‌اند نتوانسته‌‌اند همديگر را بیندازند. ادامه كشتي موكول شده به فردا. باز فردا برنده تعیین نشده. سه روز باهم کشتی گرفته‌‌اند و بعد سلانه سلانه برگشته‌‌اند خانه. قول شرف داده‌‌اند كه نه مغلوب و نه پیروز، هیچ جایی نتيجه را فاش نكند. جالب‌‌ترش این بود که وقتی از رزاز مي‌پرسيدي، مي‌‌گفت «اون انداخته» و وقتی از ممصادق؛ مي‌‌گفت «اين انداخته». الله‌‌اكبر، از شما مردان مردستان.

پنج: کارسازیِ رفاقت در فوتبال ایران، خود امر تعیین‌کننده در قوام تیمی بود و این را از پپه‌‌خور تا کته‌‌خور می‌‌دانستند. می‌‌دانستند که اگر دو همبازی، رفیقِ هم باشند پيمان خوني می‌‌بندند باهم كه وقتي توپ از یار رد شد، آن دیگری سرش را بگذارد جلوي توپ و همانجا دفن شود اما نگذارد يارش را گربه‌‌رقصاني حريف، مچل کند. رفاقت آن نسل‌‌ها این‌‌شکلی بود كه نان نداشتند بخورند اما لقمه را توي دهان هم مي‌‌گذاشتند. چقدر از این صحنه‌‌ها دیدم که تمرين‌‌شان تمام شد، نفري يك بربري گرفتند دست‌‌شان؛ سق مي‌‌زدند و دوش به دوش هم پياده تا خانه‌‌ مي‌‌رفتند و آوازهاي كوچه‌‌باغي می‌‌خواندند.

شش: آه از آن رفاقت‌‌های محشر آقاتختي و نبي‌‌خان سروري؛ قهرمان بزرگ كشتي ايران و همان سلاخی که قلبش قد گنجشک بود و تختي هروقت از دار دنیا می‌‌بُرید می‌‌رفت خانه پدری نبی و عاشق رختخواب‌‌هاي قفقازي قيمت‌‌خانوم (مادر نبي) بود. رفاقت یعنی تخس کردن پاداش‌‌های یلان قدیمی. رفاقت یعنی رستوران بهارستان که گوش‌‌شکسته‌‌ها پیش از اعزام به مسابقات جهانی، در آنجا پيمان مي‌‌بستند كه هر كس به هر مقامی رسید نوش‌‌جانش

اما پاداش‌‌هاي دستگاه ورزش بايد جيرينگي و مساوي بين همه اعضای تیم (برنده و بازنده) تقسيم شود. رفاقت یعنی غلامرضا تختي که هر وقت خودش طلا مي‌‌گرفت، آن پاكت پر از اسكناس را که از سازمان تربیت‌‌بدنی می‌‌گرفت مستقيم مي‌‌گذاشت روی میز رستوران بهارستان و بعد از لمباندن کباب‌‌های آتشین، تومن به تومن پاداش‌‌ها را بين بچه‌‌ها تقسيم مي‌‌كرد اما هر وقت که خود مي‌‌باخت، بعد از خوردن کباب‌‌ها و تقسیم غنائم، آنقدر بهانه مي‌‌آورد كه سهم خودش را نمي‌گرفت. زمين را به آسمان مي‌‌دوخت كه بگويد «اين پول مال دسترنج خودتان است. برداريد. گوشت بشود بچسبد به تن‌‌تان».

هفت: رفاقت یعنی خنده‌‌های از ته دل «حسين و ابوش» که من عاشق تلفات شب‌‌نشینی‌‌شان بودم. حسین مربی بود و ابوش داور. توی میدان، جیگر همدیگر را درمی‌‌آوردند اما شبش خانه هم بودند. بدتر از همه، خداحافظي كردن‌‌شان آخر شب، واويلا بود. يكهو مي‌‌ديدي كه تا ديروقت شب، پيش هم نشسته‌‌اند و لقمه داده و لقمه گرفته‌‌اند. بعدش كه وقت لالا مي‌‌رسيد، مثلا حسين مي‌‌گفت من رفتم. بعد ابوش کتش را می‌‌انداخت روی دوشش و با بيژامه مي‌‌رفت تا سركوچه که رفیق را بدرقه كند. آنوقت سرشان گرم صحبت می‌‌شد و مي‌‌رفتند كوچه به کوچه، جلوتر. بعد حسين مي‌‌گفت «برگرد برو تو خونه». ولي دلش نمي‌‌آمد او را در اين مسير تنها بگذارد. دوباره مي‌‌آمد باهاش تا دم خانه او. بعد ابوش تعارف مي‌‌زد و او را تا سر خيابان مي‌‌رساند.

بعد حسين وقت خداحافظي، برمي‌‌گشت كه او را تا دم كوچه برساند كه تنها نباشد. يكهو مي‌‌ديدي دوبار رفته‌‌اند تا دم در خانه ابوش و بعد برگشته‌‌اند تا خانه حسین، که این یکی، آن یکی را توی راه تنها نگذارد! آخرش كار به جايي مي‌‌رسيد كه آنقدر همدیگر را تا دم در خانه هم همراهی می‌‌کردند که می‌‌‌‌دیدند وای سپيده سر زد و وقت سحر شد. آخرش دم صبحی می‌‌پیچیدند حمام فرمانفرما که خستگی شب از تن بزدایند و یک مشتمال حسابی هم به بدن بزنند. دوباره عصر، بازی بود و باید می‌‌رفتند استادیوم و دوباره دعوای دو رفیق جینگ که آن یکی می‌‌گفت «چرا پنالتی نگرفتی» و داور می‌‌گفت «من حق هیچ تیمی را سر رفاقت با تو پایمال نمی‌‌کنم» و دوباره شب در خانه همدیگر پای بساط! دوباره آخر شب، اين يكي، آن يكي را مي‌‌رساند خانه‌‌اش و آن يكي، اين يكي را. که نامردی است رفیق را تنها روانه منزل کردن!

قسمت تراژیک رفاقت حسین و ابوش به آنجا رسید که حسین، گَرتی شد و ابوش هر چه کرد نتوانست ترکش دهد. یک شب حسین وقتی دید ابوش نیامد خانه‌‌اش، رفت بهش سر بزند و دوسه تا فحش آبدار نصیبش کند که آخر چه مرگت هست؟ در را هرچه زده بود کسی باز نکرده بود. ابوش در را شکسته بود و رفته بود تو و دیده بود توی حیاط فسقلی، دم مستراب، سایه‌‌ای لغزان روی نردبام آویزان است و نور ماه افتاده روی صورت کبود حسین. ابوش دیگر مربیگری را بوسید و گذاشت کنار. حتی دیگر مشتمال هم نرفت حمام فرمانفرما. من هم دیگر ندیدمش توی استادیوم.

هشت: قیمت‌‌خانم! قیمت این رفاقت‌‌ها چند است؟ دلاری حساب می‌‌کنی یا دیناری؟ خون قرمز، لیتری چند است؟ نردبام، دانه‌‌ای چند؟

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.