روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا راستش رو بخواین من هم با شما هم‌نظرم که این روزها یه‌خرده هوای هم رو باید داشته باشیم. کاری هم اگه برای هم نمی‌تونیم بکنیم، لااقل سنگ صبور هم باشیم. ولی خب، به‌نظرم با هر کسی نمیشه وارد این مقولات شد. دامنه ریسکش بالاست.

مثلا خود بنده، پنجشنبه‌ای که گذشت، جایی بودم و در محضر تعدادی بزرگوار، یه‌خرده بیشتر از حد استاندارد ناله کردم. از روزگار و سختی‌ها و… اشتباه کارم اینجا بود که اصلا حواسم نبود، این ناله و فغان‌ها و نشان دادن علائم افسردگی در این روزها، ایجاد صمیمیت می‌کنه که در بعضی موارد می‌تونه خطرناک باشه. یکی از اون بزرگواران حاضر در مجلس به دلیلی که برایم روشن نیست، تصمیم گرفت که حال من رو خوب کنه. خلاصه… من فرمان را غلط پیچونده بودم و بعد از یک ساعت ناله، نتیجه این شد:

- «پس خیلی حالت بده.»/ «خیلی…خیلی…»/ «دوای دردت پیشِ منه.»/ «جدی؟… چه خوب.»/ «آره… باید بری کوه.»/ «چیکار کنم؟!»/ «برو کوه.»/ «برم کوه؟…» واقعا جواب یک ساعت فک زدن من، «کوه» بود؟ - «من یک روز درمیون میرم کوه. ببین چه حالم خوبه تو همین شرایط. تونستم روحیه‌ام رو حفظ کنم. هر شب میرم بالا و نصف شب برمی‌گردم، صبح هم سرحالِ سر حالم…»

کلا همه‌چیزِ این دوستمون بر‌عکس بود. شنیده بودم که مردمان، صبح‌ها می‌روند کوه و قبل از ظهر بر‌می‌گردند. ایشون شب می‌روند و نیمه شب بر‌می‌گردند… با سرخوریِ حاصل از ناله و عجزِ بیهوده، و انرژی بیخودی که صرف کرده بودم، سعی کردم کلام را قیچی کنم و دیگر برای کسی هم درددل‌های سوزناک نکنم: «دستت درد نکنه… حتما این کار رو می‌کنم… ایشالا قله زیارتت می‌کنم…»
حالا ما پوستین رو ول کردیم، پوستین ما رو ول نمی‌کرد:

- «اصلا با هم میریم…»/ «نه… نه… دستت درد نکنه.»/ «چرا؟…خیلی حال میده.»/ «نه والا تعارف نمی‌کنم. فعلا اصلا هیچ‌جوره آمادگیشو ندارم. اصلا همین که حرف زدیم، کلی سبک شدم.»/ «حالا ببین کوه بیای چقدر سبک میشی.»/ «نه والا… همینقدر کافی بود…»
رفقا… راستش من وقتی سوار ماشینم و این سربالایی خیابان دربند رو میرم بالا هم حالم بد میشه. حالا بلند شم برم کوه؟… من؟… حاشا و کلا.

- «حالا یه‌بار بیا… ببین. شاید خوشت اومد.»/ «اصلا فکرش رو هم می‌کنم، بدن‌درد می‌گیرم.»/ «اگه بدونی این صعود، چه حالی میده. چه حس قوی بودنی بهت میده…» اصلا از بیخ، آدم اشتباهی برای درددل انتخاب کرده بودم. کلا در یک عالم دیگری سیر می‌کرد. در راستای تلاشم برای قیچی کردن، دست و پای بیهوده‌ای می‌زدم و طرف تا من را از کوه بالا نمی‌برد و حالم را به‌زور خوب نمی‌کرد، ول‌کن نبود.

تا آخر شب اینقدر از مزایای کوهنوردی و تاثیری که بر روح و روان و جسم می‌گذارد برایم گفت که خام شدم. قرار برای جمعه شد.
خب، من همان اول کار که چند قدم برداشتیم، دوزاریم افتاد که بد اشتباهی کردم. هر جایی هم که می‌خواستم توبه‌نامه را امضا کنم و برگردم، می‌گفت: «نه بیا… بیا… خیلی حالت خوب میشه.»

البته حالم که خوب نمیشد، هیچ، لحظه به لحظه هم بدتر میشد. هر‌چه از مبدا دور می‌شدیم، فقط به این فکر می‌کردم که: «کی این‌همه راه رو برگرده…» به نقطه‌ای رسیدیم که تصمیم به استراحت گرفته شد. نفس من که بالا نمی‌آمد… همینجور که نشسته بودم و چشمانم رو بسته بودم و تصنیف «غلط کردم» می‌خواندم و در دل به زمین و زمان و خودم، ناسزا می‌گفتم، احساس کردم سَرم داره خیس میشه. چون نمی‌خواستم باور کنم که در چه درجه‌ای از بدبختی گرفتار شده‌ام، بدون این‌که چشمانم را باز کنم، فقط گفتم:

- «بارون داره میاد؟…»/ «نه… برفه…»/ «چیه؟…»/ «برف.» اصلا دوست نداشتم چشم‌هامو باز کنم. اصلا دوست نداشتم بدانم چه اتفاقی داره می‌افته. اصلا دوست نداشتم فکر کنم که الان کجام و شرایط چه‌جوریه. آخه من رو چه به کوه… بدون این‌که چشمم رو باز کنم، گفتم:
- «همیشه این‌جا برف میاد؟»/ «نه. ولی هواشناسی اعلام کرده که یه برف خوبی امروز اينجا میاد.»/ «آهااان… می‌دونستی و منو ورداشتی آوردی؟»/

«آره … خیلی کیف میده… برف سیاهی‌ها رو می‌بره… پلیدی‌ها رو پاک می‌کنه… و تو مثل یک نوزاد تازه متولد شده میشی… هم صعود به بلندی‌ها… هم پاک شدنِ درون و برونت…» بقیه موعظه رو نشنیدم… دلیلش هم این بود که مثل یک نوزاد، چهار دست و پا، حرکت به مبدا را آغاز کردم و هنگام فریاد کشیدن و فحش دادن هم خیلی خوب نمی‌شنوم… غرض این‌که… شوخی جدی این حکایت من مهم نیست. فقط این‌که این روزها هوای هم رو داشته باشیم. حالا کوه هم نرفتیم، نرفتیم…

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.