روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | رفقا شما هم قبول دارین اینرو که میگن هر کسی این روزها اگر حال و اوضاع روانش خوب باشه، حتما مشکلی داره؟ من که قبول دارم. یعنی بهنظر من اساسا این روزها انسانهای سالم رو از روی مشکلات روانیشون میشه شناخت. اگر عصبانی و خسته و افسرده هستی، یعنی آدم نرمالی هستی.حالا با این احوال، وقتی گیر یه عده آدم میافتی که ادعای روانشناسی مدرن و بالینی دارن و اصرار دارن که حالت خوب باشه، دیگه اسیر میشی.
در جمعی دوستانه بودم که متاسفانه دو سه نفرشون دستی بر همون آتش روانشناسی موفقیت داشتند و اصرار اصرار که حال همه باید خوب باشه. در یکی از مکالمات، گیرِ یکیشون افتادم و ایشون هم درجا موتورِ آدمشناسیاش رو روشن کرد و افتاد به جون من:
- «شما چه شخصیت پیچیده و مرموزی دارین…» نمیدونستم اینرو به حساب تعریف بگذارم و تشکر کنم یا سعی بر از بین بردن سوءتفاهم کنم…
- «من؟… اصلا… اتفاقا خیلی هم…»/ «کاملا مشخصه. ریزبین… وسواسی و تا حدودی کمالگرا.»/ «نه بابا… اتفاقا…»/ «از سکوت و نگاههاتون کاملا مشخصه.»بنده خدا خبر نداشت که من اصلا حال و حوصله حرف زدن ندارم و کلا حواسم یه جای دیگهاس و نگاههایم هم از سرِ بیحوصلگی مطلقه که زودتر تموم شه این دورهمیِ کوفتی و برم دنبال بدبختیهام.
- «بله… ممنون در هر صورت…»/ «بعضی روزها، الکی احساس خوشحالی نمیکنی یا احساس بدبختی بیدلیل؟»/ «والا این روزها…»/ «آها… نشانه شیدایی.»/ «جان؟…»/ «شخصیت مرزی… دو شخصیتی… یه روز خوبی. یه روز بد. نه؟»/ «والا این روزا…»/ «همیشه اینقدر مرددی؟ تردید و عدم توانایی تصمیم گرفتن… نه؟»/ «والا…»/ «ببین… باید بیشتر با هم حرف بزنیم.»/ «والا…»/ «ببین… خیلی جدی بگیر این حالاتت رو.»/ «والا…»/ «منتظر تماستم… فقط جدی بگیر. همین. خدافظ.»
از شرِ اولی خارج نشده بودم که در دام دومین استاد افتادم… - «تو چقدر گوشهگیری…»/ «آخه…»/ «همیشه اینجوریای؟»/ «والا با این اوضاع…»/ «اولین قدمهای افسردگی. حال نمیکنی با جمع. نه؟»/ «چرا… ولی آخه با این اوضاع…»/ «همیشه اینقدر بهانه میاری و فرار میکنی از واقعیت؟»/ «والا آخه میبینی که…»/ «واقعیت تورو میترسونه؟ صبحها دوست نداری از جات بلند شی؟»/ «اون که…»/ «افسردگی. بی برو برگرد. همین الان هم دیر شده. سریع دارودرمانی رو شروع کن.»/ «آخه…»/ «میدونم از قرص بدت میاد. این اولین واکنش افسردههاس. قبول نمیکنن.»
آقا خلاصه از یک سکوت و یک گوشه نشستنِ من، چند نوع بیماری مختلف تشخیص داده شد. اینقدر در این محفل، بد گذشت و به تنها بودنِ من گیر دادند و انرژیام رو گرفتند که تمام مسیر برگشت هم هیچ حرفی با راننده آژانس نزدم و هر جملهای که بنده خدا گفت با یک اوهومی چیزی جواب دادم. آقا نگو که راننده محترم هم، بله:- «جناب… البته جسارت نشهها. فقط چون من مطالعه دارم عرض میکنم. شما تعدادی از نشانههای افسردگی رو دارید به نظرمها. هیچ چیزی براتون جالب نیست. نه؟… اگر دوست داشته باشین…»/ «آقا همینجا نگهدار پیاده میشم.»

