روزنامه هفت صبح، آرش پورابراهیمی| ‌دوشنبه: خیلی طول کشید تا بازی ایران و انگلستان عملا شروع شود چرا‌که مصدومیت بیرانوند بازی را برای دقایق بسیاری از جریان انداخته بود. اما پس از اینکه بازی بالاخره شکل گرفت خیلی زود تکلیف مسابقه معلوم شد. نیمه اول که به پایان رسید، مشخص بود که ایده تماشای بازی با چند همکار انگلیسی اصلا ایده خوبی نبود. هرچند آن‌ها برای اینکه از بغرنجی وضعیت بکاهند عملا در اواخر بازی طرفدار ایران شده بودند، که خب این به عجیبی ماجرا می‌افزود.

سه‌شنبه: طی تقریبا دو ماه اخیر موفق شده بودم در محیط کار از هر بحث و مکالمه‌ای درباره شرایط ایران طفره بروم؛ آن‌هم در حالی‌که در دپارتمان امنیت بین‌الملل و امور جهانی کار می‌کنم. اما امروز در دانشگاه نشستی درباره ناآرامی‌های اخیر در ایران برگزار می‌شد و از روی کنجکاوی و بیکاری به‌عنوان تماشاچی در نشست حاضر شدم.

یکی از سخنرانان نشست ویدئویی‌هایی را که برخی از جانباختگان نوجوان حوادث اخیر پیش‌تر در فضای مجازی منتشر کرده بودند پخش کرد و من هر چقدر تلاش کردم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و اشک‌هایم سرازیر شد. همکار ایرانی‌الاصلی که کنارم نشسته بود ابتدا تلاش کرد به من دلداری بدهد اما سپس در گریه کردن به من پیوست و حتی از من پیشی گرفت. بعد نوبت به جلسه پرسش و پاسخ رسید. دو ایرانی در میان شش سوال‌کننده وجود داشتند که اتفاقا هر دوی آن‌ها هم به جای اینکه سوال بپرسند عملا بیانیه دادند.

حتی برای حفظ ظاهر هم که شده بیانیه خود را در جمله‌ای که انتهایش علامت سوال داشته باشد جای ندادند. این را در بیشتر نشست‌های داخل ایران هم می‌بینیم که حاضران به جای سوال پرسیدن بیانیه می‌دهند. همین رشته بیانیه دادن را که دنبال کنید می‌رسید به افرادی در نهادهای تصمیم‌گیر که تصور می‌کنند همه پاسخ‌ها را می‌دانند و علاقه‌ای به حرف زدن با گروه‌‌های مختلف جامعه نشان نمی‌دهند.

جمعه صبح: با درسی که از بازی روز دوشنبه گرفتم، این بار بازی را در دفتر کار و با صدای بسته دیدم. آدم با خودش فکر می‌کند که این فوتبالیست‌ها هم در میان این کش‌مکش‌های سیاسی گرفتار شده‌اند. اینکه کسی فوتبالیست‌ می‌شود احتمالا به این معنی است که علاقه خاصی به سیاست ندارد.

این جوانان هنگام انتخاب شغل احتمالا تصور نمی‌کردند که زمان تحقق رویای بازی در جام‌جهانی در چنین تنگنایی قرار بگیرند. کسی هم علاقه‌ای ندارد که به حرف دل آن‌ها گوش کند یا شرایط آن‌ها را درک کند و همه سرگرم بیانیه صادر کردن هستیم. البته بازی آنقدر هیجان‌انگیز است که این افکار از سرم می‌پرد و با همان صدای بسته هم غرق بازی شده‌ام. یادم نیست ایران که گل زد چه واکنشی نشان دادم اما هر‌چه که بود همکارم در دفتر گفت «یا حضرت مسیح!».

جمعه عصر: همان همکاری که صبح به حضرت مسیح پناه برده بود اصرار دارد که به اطلاعات من درباره اروپای شرقی بیافزاید و به همین خاطر برای فستیوال فیلم‌های اروپای شرقی که در شهر لاهه هلند برگزار می‌شود بلیت گرفته است. تازه وقتی که وارد سالن سینما می‌شوم پی می‌برم که سازنده فیلم یکی از کارگردانان مشهور کروات به‌نام برانکو اشمیت است. عنوان فیلم چیزی است در مایه‌های «یک موقعی ما را دوست داشتید» یا «یک موقعی به دردتان می‌خوردیم»

(Once we were good for you). فیلم روایت کهنه‌سربازانی است که در جنگ داخلی کرواسی دلاورانه جنگیده‌اند اما حالا توسط جامعه و حتی خانواده طرد شده‌اند. کهنه سربازانی که خواسته‌شان ساخت یک موزه یادبود جنگ است اما در همین امر هم ناکام می‌مانند. انتهای فیلم، شخصیت اصلی فیلم از روی پشت‌بامی که پیش‌تر برای آموزش سربازان استفاده می‌شد به آتش‌بازی شب سال نو در زاگرب می‌نگرد آن‌هم در حالی‌که دولت کهنه‌سربازان را فریب داده، شخصیت نوجوان فیلم تصمیم گرفته که به فاشیست‌ها بپیوندد و کاری هم از شخصیت اصلی داستان ساخته نیست.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.