روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| مثل روز بدون آفتاب، مثل روز بدون باران، مثل روز نااميد و خط‌خطی تاريك و ترك‌خورده شدم. مثل زشتي‌اي كه تا اعماق استخوان مي‌رود در حالي‌كه زيبايي فقط در سطح پوست است! شرمنده‌تر از هميشه‌هايم شدم در خيابانی خلوت و نازك وقتی چراغ سبز بود و ماشين‌هاي جلويي تكان نمي‌خوردند و من دو بوق ممتد زدم. لحظاتي بعد در امتداد خط عابرپياده مردي تا‌خورده ديدم كه با دست راست پاي چپش را كه تندرستي‌اش دريغ شده بود جابه‌جا مي‌كرد تا آخرين گام‌ها را براي عبور از خط ‌عابر پياده بردارد.

عجب! فكر كنم در همان لحظه‌ها من از خجالت چندبار مرده بودم! چراغ را كه جا گذاشتم، جايي پارك كردم و آشفته‌‌حال سرازير شدم تا برسم به مردي كه نامش اراده بود، اينجا و آنجا سرك كشيدم و آنجا او را ديدم كه از سوپرماركتی چمان و خمان با كيسه نايلكسي تن سپرده به يك بسته سيگار، دو بسته بيسكويت ساقه طلايي، يك قوطي پنير و شايد هم جعبه‌اي خرما و يك بسته نان لواش بيرون آمد.

خودم را مثل پرده مزاحم از پيش رويش كنار كشيدم، روز به وقت چهار‌ونيم بعدازظهر چهارشنبه دم ته‌مانده آخرين هفته پائيزی بود. حسابي ديدمش وقتی تكيه داده به يك پا ايستاد. قد و بالاي بلند، صورت كشيده با چشماني روشن كه مثل غرور براي پياده‌رو است. گفتم ببخشيد، بوق بوق كردم واقعا شرمنده‌ام! مكثي كرد و گفت كه متوجه نشدم و من توضيح دادم و او همه تبسم شد و من دانستم تابستان چند سال پيش در تصادف جاده كاشان يك پايش نيم‌جان شده است.

تكنيسين علوم آزمايشگاهي بود. خواستم دلداريش دهم، اجازه نداد مردي كه چهل‌ودو سال داشت و گفت: زمان و بردباري، توت را تبديل به ابريشم مي‌كند! حق با او بود من شرمنده‌تر از رعد و برق بي‌باران خداحافظي كردم تا يادم بماند اعمال انسان، زندگي‌اش را مي‌سازد. گرچه گفته‌اند زندگي پيازي است كه انسان در حال اشك ريختن، پوستش را مي‌كند و من ياد مي‌گيرم در پشت هيچ چراغ قرمزي بوق نزنم و من دوباره ياد مي‌گيرم مهم داشتن يا نداشتن يك عضو نيست، مهم اين است كه ما با هرچه كه داريم پوست زندگي را بكنيم، مثل در آغوش‌گرفتن دوست رنجيده‌خاطري كه تكه‌اي از حضور و حيات خاطرات ماست، مثل بغل كردن رويا وقتي چشمتان را به روي واقعيت بسته‌ايد تا حالتان در شوقي وافر سُر بخورد تا دامنه‌هاي البرز. اصلا مثل باوركردن اينكه عقل سالم بسي و بسيارها مهم‌تر از دست و پاي سالم است. اين را همه مي‌دانند حتي پرندگان مهاجر؛ درناهايي كه خود را به درياي خزر مي‌رسانند.

برگي از درخت
روي دريا افتاد
پائيز بر دوش موج‌ها مي‌رفت

سال‌های دور و دير كه من كودك‌تر از اكنون بودم باور اين بود زنگ، آهن را از بين مي‌برد و غصه، قلب را، مثل همسايه ما صحت خانم كه هميشه تراشه‌اي از غصه و رنج روي صورتش پرسه مي‌زد و گاه كه بغض، شكوفه مي‌داد زمزمه مي‌كرد؛ حق دارم دلم بسوزد به حال فرهادم كه يك پا و يك دستش از دست و پاي ديگرش عقب مي‌ماند.

گويا در نوزادي سكته كرده بود پسري كه همه وجودش هوش سرشار و ذكاوت عميق بود، آنگونه كه از شاگرد ممتاز بودنش، نيمكت‌‌ها و تخته سياه‌ها هم خبر داشتند افسوس كه نمره ورزش او معدل را پايين مي‌آورد. او بعدها دبير رياضي شد تا مادرش باور كند، زمستان‌هاي بلند هميشه خبر از بهار پرشكوفه، تابستان مفرح و پائيزان رنگارنگ مي‌دهند. درختان كهنسال هم مي‌دانستند توت‌ها و گردوها، حتي لك‌لك‌ها هم می‌دانستند! راست اين است اين روزها كه پای اعتراض در ميان است اغلب باخودم كلنجار می‌روم اگر معلولی حركتی در ميان معترضان باشد در‌ گريز و فرارها، حال او چون است؟!

معلولان حركتي قريب نيم ميليون نفر از جامعه ما را تشكيل مي‌دهند و وقتي راه مي‌روند راه، راه نمي‌رود چون برخی از پل‌هاي روي جوی شكسته يا گمشده است و پله‌ها نيز عموما مناسب آمد و رفت آنان نيست.خورشيد خانم با واكر قدم برمي‌دارد در پياده‌راه‌هايي كه اغلب چروك يا ترك‌خورده است. همت والاي خورشيد خانم مصروف نگهداري از همسر از كار افتاده مي‌شود در غيبت دخترانش كه هر كدام در گوشه‌اي از عالم اسير خانواده‌اي هستند كه نام بچه‌هايشان وقتي بر زبان خورشيد خانم مي‌آيد، جوان‌تر از بهار مي‌شود.

حالا و اين روزها گرچه تشديد اندوه و اضطراب در برخي از ما تبديل به افسردگی شده است با اين همه آنان كه پايشان رفته يا دستشان كوتاه و يا تن‌شان كم‌جان‌تر از غروب است همچنان سزاوار همراهي مشفقانه هستند.اينجا خيابان پيروزان جنوبي و دم در مجتمع آموزشي و نيكوكاري رعد در شهرك غرب تهران است.

او تاتي‌كنان پاي در ورودي اتوبوس رسيد، شك ندارم مرا ديد چون آهسته شدم تا حضور پروانه‌اي او را مخدوش نكنم، پس وقتي خدمه آسايشگاه او را سوار مي‌كردند، تبسم شيريني از پيروزي اراده به‌لب داشت تا يادم آيد اراده، پاي رفتن است و رفتن رسيدن است. آنگونه كه باور كنيم ضيافتي از همنوايي چلچله، قناري، گنجشك و بلبل برای آنان برپاست! كاش همه بوق‌ها سكوت كنند تا شيرين‌ها و فرهادهای كم‌توان حركتي بي‌دغدغه از خط عابرپياده رد شوند و خدا كند همه چراغ‌ها سبز بمانند.

خاقان رعد غريد
ابرهاي مادر گريستند
و بر پهنه دريا
رد پاي خانم باران نقش بست
*شعرها از رضا كاظمي و سعيد موغانلي

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.