روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | عبور از سالهای 1329 و 1330 بسیار سخت است، بهخاطر وفور اتفاقات و حوادث. یکی از مهمترین آنها، فرار بزرگ 10 عضو رهبری سازمان توده در 24 آذرماه 1329 است. پس از ترور نافرجام محمدرضا در سال 1327 و بهدست آمدن نشانههایی از تعلقخاطر فرد ضارب به حزب توده، وزیر کشور وقت منوچهر اقبال دستور بازداشت سران حزب توده را صادر کرد. 9 نفر بازداشت شدند و سه نفر به شوروی گریختند (رضا رادمنش، احسان طبری و فریدون کشاورز).
در آن زمان هدایت سازمان افسران حزب توده به دست کمیتهای سهنفره بود با حضور مبشری، کامبخش و قبادی. این سه نفر طرحی پیچیده را آماده کردند که بتوانند در قالب ماموران امنیتی، سران حزب توده را با مجوزهای جعلی از زندان قصر فراری دهند. آنها دو تن از نیروهای خود را که افسر شهربانی بودند به زندان قصر منتقل کردند. رفعت محمدزاده و همین ستوان قبادی و بعد منتظر ماندند که این دو نفر در تغییر مداوم شیفتها همزمان در زندان قصر حضور داشته باشند.
یکی بهعنوان افسر نگهبان بیرون زندان و یکی هم بهعنوان افسر داخل زندان. بعد یک کامیون شامل 10 سرباز عضو حزب که شش نفرشان البته گروهبان بودند با در دست داشتن یک حکم جعلی از اداره اطلاعات ارتش و اسلحههای قلابی، خواهان دریافت 10 زندانی تودهای شده تا به ساختمان ارتش منتقل شوند. بالاخره این اتفاق میافتد. نامه را محمدزاده تحویل میگیرد و به قبادی میدهد و قبادی هم جلوی روی رئیس زندان با یک شماره جعلی مثلا با اطلاعات ارتش تماس میگیرد و مراحل تحویل زندانیها به شکلی قانونی انجام میشود.
و این دو افسر با صحنهسازی 9 عضو کادر رهبری را به اضافه خسرو روزبه از زندان فراری میدهند و خودشان هم سوار بر کامیون میگریزند. درباره قبادی این روایت وجود دارد که «در کمیته سه نفری تصمیم بر آن بود و قبادی خود با آن موافقت داشت که او بر سر کار خود باقی بماند و با در دست داشتن حکم ستاد، عمل خود را توجیه کند.
اما همینکه کامیون از در زندان بیرون آمد قبادی را آنچنان شور و شوقی فرا گرفت که بهناگاه تلفن زندان را قطع کرد، در زندان قصر را با کلید بست، دسته کلید را به بیابان پرتاب کرد و خود سوار کامیون شد…» و چند ساعت بعد 10 زندانی و دو افسر و 10 سرباز و یک راننده خودشان را در سه نقطه مختلف شهر پنهان میکنند. این همان دورهای است که عبدالحسین نوشین به خانه مرحوم عزتالله انتظامی پناهنده میشود و همسرش لرتا هم بهتدریج به او میپیوندد که خودش داستان جذابی دارد.
این گروه بهتدریج از مرزها خارج و به شوروی و بعدها هم آلمان شرقی میگریزند. اما داستان این دو افسر هم که در عکس میبینید و از عاملان اصلی این فرار بزرگ بودند هم جالب است. حسین قبادی و محمدزاده از مرز خراسان خارج میشوند و ابتدا به استالینآباد میروند. اینجا کجاست دیگر؟ همان دوشنبه پایتخت فعلی تاجیکستان.
زندگی در استالینآباد بسیار سخت و در شرایط طاقتفرسایی طی میشده است (بعضی زمانها حتی سرپناه هم نداشتهاند و در پارکها میخوابیدند) که دست آخر محمدزاده یک بورس تحصیلی از دانشگاه مسکو میگیرد و میرود مسکو و معماری میخواند و همسر روسی میگیرد و قبادی را در استالینآباد تنها میگذارد. قبادی ده دوازده سال در استالینآباد زندگی میکند اما دست آخر تنهایی و شرایط بد اقتصادی او را بهجان میآورد و سعی میکند از راه مرز زمینی به ایران بازگردد.
در میانه دهه چهل و در همان مرز دستگیر و سپس در یک محاکمه سریع اعدام میشود. رفعت محمدزاده اما پس از اتمام تحصیلاتش در مقابل بازگشت به دوشنبه (استالینآباد) بهشدت مقاومت میکند و دست آخر با وساطت کیانوری به لایپزیش آلمان شرقی میرود و سالها آنجا زندگي ميکند، همراه با زن روسیاش! در همین آلمان است که اسم مسعود اخگر را برای خود انتخاب ميکند و کتاب مینویسد و ترجمه میکند.
در سال 58 در حالیكه همه مهاجران تودهای کمکم خود را برای مرگ در آلمان شرقی آماده کرده بودند با وقوع انقلاب به ایران باز میگردند. پس از 28 سال. محمدزاده بهعنوان رئیس کمیته آموزش و همینطور عضو کمیته مرکزی به کار خود ادامه میدهد و دست آخر سال 1361 در دستگیری اعضای حزب توده به جرم دورخیز براي کودتا دستگیر میشود. تا سال 1367 در زندان بهسر میبرد که در شهریور این سال در محاکمه، دوباره به مرگ محکوم و اعدام میشود.

