روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا حتما شنیدین که میگن فلانی خیلی حاضرجوابه. من برعکسم. یعنی کاملا غایب جوابم. یکی بهم یه چیزی بگه، در بهترین و سریعترین حالت، یک ساعت بعد جوابش رو میدم. اون هم تو دلم. مثلا امروز صبح یه نیسان داشت از روم رد میشد، چون موفق نشد تیکهتیکهام بکنه، خیلی ناراحت شد:
- «اوووووو… این وسط چیکار میکنی؟» من هم بِر و بِر نگاش کردم. تو راه اومدن سرِکار، کمکم زیر لب شروع کردم جواب دادن به راننده نیسان و هی اخمام بیشتر میرفت تو هم: - «تو داری از فرعی میای. من که راهمو دارم میرم. درست حرف بزن…» دیگه کار داشت به یقهگیری میرسید که رسیدم پارکینگ محل کار و نگهبان محترم ساختمان با یه حالی که انگار مقداری از سهمالارث ابوی گرامیشان پیشِ من جا مونده خفتم کرد:
- «چرا اینقدر دیر اومدی… جا پارکتو دادم به یه ماشینِ دیگه… حالا باید صداش کنم… اَه…» وقتی داشتم قهوه اول صبحم رو میخوردم، یواش یواش یقه راننده نیسان رو ول کردم و شیفت کردم رو نگهبان ساختمان: «اَه و درد… جا پارکِ منه… هر موقع دوست داشته باشم میام… اصلا جای منو برای چی میدی به کسي دیگه… اصلا به تو چه من کِی میام…» با طرف سبیل تو سبیل شده بودم که موبایلم زنگ خورد: «آقا تشریف نمیارین؟… یه ساعته من معطلم.»
- «من ماشین نخواسته بودم…»/ «آزار دارینا…» چندتایی تیکه انداخت و از بدیهای مردمآزاری گفت و قطع کرد. یک ربع بیست دقیقهای گذشت و جواب دادن رو بهش شروع کرده بودم که دوباره موبایلم زنگ خورد. دیدم خودشه (بگذریم که کی بود)… دق و دلیمو سرش خالی میکنم… عین یه مرد… از پسِ تو که بر میام… مثلِ یه شیرِ نر حمله کردم.
اون بنده خدا هم اولش سعی کرد ملاحظه کنه. چند لحظهای سکوت کرد و: «چیزی شده؟… دلواپس شدم…» بامزهبازیم چون بیموقع گل کرده بود، یه نمکی ریختم که: «دلواپس نشوووو… همراه شو…» - «چرا اینجوری حرف میزنی؟…»/ «چجوری حرف میزنم؟… همینه که هست…»
خب البته قانع نشد و در کسری از دقیقه، خیلی مجلسی منو شست و پهن کرد تو آفتاب: - «فکر کردی کی هستی تو؟ تو… هم نیستی. تو یه آدمِ…»/ «عزیزم… یهخرده اعصابم بههم ریخته بود… آخه صبح یه نیسان داشت میومد روم…»/ «…»/ «ایبابا… چرا فحش میدی… آخه این نگهبانه هم…»/ «…»/ «آخه یه راننده هم… الو؟… الو؟…» نه… این دیگه واقعا از حدش فراتر رفت… حالا جوابش رو که دو ساعت دیگه برای خودم چند بار تکرار کردم میفهمه… فکر کرده.

