روزنامه هفت صبح، مهدی افخمی| سی سال از آن تاریخی که ما بچه‌های بالای قلعه کاریزنو تربت‌جام نشسته بودیم کنار بخاری نفتی قطره‌ای و در تلویزیون 14‌اینچ قرمز و سیاه، عمو قناد و قلقلی را می‌دیدیم گذشت و حالا مجید قناد نشسته است کنار من! در یکی از اتاق‌های نمور تپه‌ جام‌جم. گاهی صندلی زهوار در رفته من تق‌‌و‌توق صدا می‌دهد و موش‌ها هم بین داکت‌ها خودشان را جابه‌جا می‌کنند. اتاقی که هیچ پنجره‌ای ندارد.

من در مانیتور قدیمی باید به قناد توضیح بدهم چگونه با پنل سایت برنامه لوبیا کار کند. همه آنها شمایل افسانه‌ای پشت شیشه تلویزیون داشتند. محبوب‌تر از مسعود روشن‌پژوه مگر بین بچه‌های روستا بود؟ دوست داشتیم یکبار به تربت‌جام بیاید و بچه‌ها برایش شیرین‌کاری کنند و همگی تا ده بشمارند. آخرین بار که دیدمش در سالگرد تاسیس شبکه جام‌جم در تالار ملاصدرا صدا‌و‌سیما بود. آدم‌هایی که در چشم ما روستازادگان خیلی بزرگ بودند.

حالا شمایل و ابهت‌شان برای من فرو ریخته بود. شاید هم دیگر زمانه، زمانه آنها نیست ولی آنها دلشان می‌خواهد باشند حتی اگر سهم کوچکی از این قاب خاک‌گرفته داشته باشند. شاید هم سیستم خودش برای خودش برنامه می‌سازد. آن روزها به گمانم اینطور نبود. در آن روستاي دورافتاده که امروز به مدد قطعی گاز بارها اسمش را شنیده‌اید، بیننده داشتند.

شاید هم تکرار و تکرار زیاد بود که جادو از کف‌شان گریخت. عید 1400 در ساختمان شیشه‌ای شیفت بودم و یکی از بچه‌های خدمات با یکی از مجریان خبر مشهور وقتی آمده بود شام بگیرد، عکسی به یادگار گرفت و من تو دلم خنده‌ام گرفت «هنوز هم کسانی هستند که دوست دارند با این آدم‌ها عکس بگیرند». از همین مجریان معروف همان که چندین دوره ریاست جمهوری توپ را از گوی بلورین برمی‌داشت تا معین کند کدام یک از آقایان حرف بزند. عادت دارد ماشینش را زیر یکی از بید‌های مجنون جام‌جم پارک کند.

باید یکی برگردد و برود طبقه 4 ساختمان مربعی و به آقایان حالی کند دوره تک‌قابی و دو کانالی گذشته است و تک‌صدایی سال‌هاست که دیوارش فرو ریخته است. البته که به من ربطی ندارد. خودشان می‌دانند و مملکت‌شان. سال 85 که سرباز منطقه یکم دریایی ارتش بودم، صبح‌ها می‌نشستم توی غذاخوری و برنامه مردم ایران سلام محمدرضا شهیدی‌فر را نگاه می‌کردم که اوج طنازی رامبد جوان در آن برنامه بالا و پایین کردن اهرم صندلی‌اش بود.

اینانلو که سبیل‌هایش از بناگوش در رفته بود و راجع به محیط زیست می‌گفت و بعداً معلوم شد خودش از شکارچیان قهار بوده است. گاهی هم دو قدم مانده به صبح و چر‌خش‌های 90 درجه صالح‌علا را در صندلی‌اش می‌دیدم. سهیل محمودی با آن کله کم‌مو و سبیل و صدای نازک شاید دوست‌داشتنی‌ترین شمایل تلویزیون در با کاروان شعر و موسیقی بود. اسمش که می‌آید یاد مجتبی گلستانی می‌افتم. خدایش بیامرزد. آنهایی هم که ساعت و برنامه بعدی را اعلام می‌کردند خیلی تباه بودند. همه از دم!

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.