روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا شما هم مثل من از بس قیمت سکه و دلار رو رصد کردین دچار افسردگی شدین؟ البته من یک عدد ربع سکه هم ندارم ولی اینقدر می‌فهمم که سکه بره بالا، فردا همون ماست موسیری که همیشه می‌خریدم رو باید بيشتر بسلفم.

خب، از اونجایی‌که کلا در این مملکت هیچ‌کاره هستم و هیچ کاری هم از دستم برنمیاد، امروز تصمیم گرفت که وا بدم و به خودم گفتم هر چی می‌خواد بشه، بشه. بی‌خیال هر چی خبر سیاسی و اقتصادی بود شدم و با یک دمنوش حسابی، به استقبال خبرهای امیدوارکننده سایت‌های خبری رفتم.

پا روی پا انداختم و با یک حال خوبی، صاف رفتم سراغ اخبار حوزه سلامت…آا این قلپ اول دمنوش از گلویم به مری نرسیده بود که تیتر جالبی نظرم را جلب کرد: «آبریزش بینی را جدی بگیرید.» چه جالب… من هم از لحظه بیدار شدن، آبریزش بینی داشتم و به همین دلیل، وظیفه داشتم که خبر را تمام و کمال بخوانم و همان‌طور که گفته بود جدی بگیرمش.آقا بسیار مطلب دل‌انگیز و جالبی بود. نمی‌دونم جرعه چندم دمنوش بود که مطلب را به انتها رساندم و دمنوش، همچون زهری که از نیش مار پرتاب می‌شود، در گلویم پرید…

خلاصه بخواهم عرض کنم، داستان از این قرار بود که همین آبریزش معمولی بینی را هم جدی بگیرید چون امکان دارد که بر اثر یک آسیب مغزی، در حقیقت این مایعِ مغزی- نخاعی‌ست که از بینی تشریف می‌آورند بیرون…راستش رو بخواین خیلی برایم خوشایند نبود که فکر کنم متعلقاتِ مغز و نخاعم، مشغولِ مهاجرت از بدنم هستند و بیشتر ترجیح می‌دادم کرونا گرفته باشم. بعد از خواندنِ این مطلب علمی، در دل بسیار تشکر کردم از دانشمندان مربوطه و به خبرگزاری‌های خوبمان که آنلاین خبر رو بهمون رسوندند، درود فراوان فرستادم.

دمنوش زهرماری، پریده بود توی گلوم و ظاهرا اگر بر اثر خروجِ مایع نخاع به سفر ابدی نمی‌رفتم، از سرفه‌های بر اثر شوکِ مطلب «آبریزش بینی»، بعید بود جان سالم به‌در ببرم. با چشمانی سرخ و از کاسه درآمده بر اثر سرفه و صورتی پف کرده و قرمز بر اثر خروج مایع نخاعی از بینی، به نزدیک‌ترین درمانگاه مراجعه کردم. در انتخاب پزشک مردد بودم. داخلی یا مغز و اعصاب یا گوش و حلق و بینی یا چشم‌پزشک… خانم محترمی که مسئول پذیرش بودند هم با اعصابی کاملا آرام و مهربانیِ زایدالوصفی، منتظر امر من بودند که نعمت سلامتی را هر‌چه سریع‌تر به من برگردانند:

- «آقا یه‌خرده می‌جنبین؟ دنبال چی می‌گردین؟»/ «خانم دارم تابلو دکترها رو نگاه می‌کنم خب… چرا داد می‌زنین؟»/ «چتونه؟»/ «بله؟…»/ «میگم چتونه… بگم کجا بری…»/ «والا چه عرض کنم…»به نظرم خیلی جالب نیومد که بگم چون صبح یک مقاله‌ای خوندم، بنابراین فکر می‌کنم آبِ مغزم داره از بینی‌ام می‌آید بیرون…

- «والا… آبِ مغزم… یعنی آب بینی‌ام…»/ «آبریزش بینی داری؟… کروناس.»/ «ایشالا، یعنی تا خدا چی بخواد. الان چیکار کنم؟»با همان حال خوشش، یک رسید نوشت و پرت کرد جلوم: «120 تومن… نفر بعدی…» همانطور که مایع نخاعی‌ام را پاک می‌کردم، منتظر نوبتم شدم. دکتر که مشخص بود کلا از وضعیت زندگی زناشویی‌اش و اقتصاد و سیاست، ناراضیه، معاینه‌ام کرد:- «این شربت رو بخور. اون یکی رو نخور، قرقره کن… اون یکی رو با بُخور، تنفس کن… به سلامت.»

سعی کردم با استفاده از قدرت بیان بسیار قوی که در خود سراغ داشتم، بحث رو خیلی نامحسوس به مایع مغزی- نخاعی بکشونم.- «دستتون درد نکنه‌ها… ولی دکتر تو اخبار خوندین که دانشمندا گفتن بعضی موقع‌ها، آبریزش بینی رو باید جدی گرفت، شاید مایع نخاعی باشه؟»/ «الان احساس کردی مایع نخاعی داره از دماغت میاد بیرون؟»/ «من که نه… همینجوری کنجکاو بودم بدونم نظر شما چیه.»/ «دانشمندا حرف مفت زیاد می‌زنن…»

بعد از یکی دو تا سوال علمی دیگر که کردم، به این نتیجه رسیدم که صبح‌ها نباید بریم این درمانگاه‌ها. یا از شیفت قبلی موندن و شب زنده‌داری به اعصابشون فشار آورده یا شیفتِ اول صبحن و هنوز توانایی روانی رفتن تو حلق مردم رو ندارن. وگرنه دلیلی نداشت من رو به دکتر روانپزشک معرفی کنه. حالا اگر آب مغزم تا ظهر تموم نشه، می‌خوام یه سر هم برم سراغ دکتر شیفت بعداز‌ظهر… ایشالا که کروناست.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.