روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| ناتوانم، عاطفی و احساساتی هستم و به همين دليل كشمكش زيادي با عقلم دارم. شايد حق با او باشد اما با اين دل چه كنم؟ وقتي پاي دلبندي به ميان ميآيد از عقل چه كاري ساخته است؟ نه نميتوانم دل بكنم. من به اين كوچه، به اين خيابان، به اين درخت به اين هوا و به اين آدمهاي خوب يا بد عادت كردهام. دوستشان دارم. مثل نفس كشيدن كه دست خودم نيست !
چهل و يك سال دارد. مرد برازنده و سازندهاي است.
درسخوانده، اهل كتاب، صاحب بينش، وجدان جمعی و عطوفتی ستودني است كه حال روزگار را خوب ميكند. مردانی چون او كم نيستند، يعني آدمهايی با شعور و شريف كه البته وجه مشترك برخي از اينان تجرد است! تلفن همراهش را از دستش ميگيرم تا سلفياي را كه ديشب از خودش گرفته برانداز كنم كه پشت ميز ناهارخوری خانه پدري زل زده است به دنيا، به من به شما و يا هر كسي كه خودش را دوست دارد.
سمت راست او سبدي حصيري است كه غنچه غنچه گلسرخ در آغوش هم هستند، سمت چپش سه قاب عكس چيدمان را كامل ميكند؛ اولي ميرمحمد برادر بزرگتر چشمپزشك و ساكن نروژ است. نگاه گرم و عميقي دارد. عكس دوم خواهرش سوسن است كه دو سال كوچكتر و پرستار اتاق عمل و البته او هم در نروژ است. سوسن با نگاهي دلتنگ قاب را پر كرده است. قاب سوم عكس سياه و سفيد جوانيهاي پدر و مادر اين سه برادر و خواهر است كه روي پلههاي آرامگاه حضرت حافظ در شيراز نشستهاند.
پيشروي عكسها كيك كوچكي با دو شمع روشن چهل ويك ساله، تعدادی بشقاب وكارد وچنگال، يك زير سيگاری، دوبسته سيگار دهان باز كه در كنار همنشينی، روی ميز را پر كردهاند. همين و همين؛ تولدي كه دوست جوان من دوشنبهشب گرفته و بلافاصله در صفحه مشترك خودش وخواهر وبرادرش گذاشته است تا بگويد در اين تولد تنها نيستم، شما هم هستيد!
من گفتم بالاخره تو هم ميروي تا تنهاييات را با خواهر و برادرت پركنی! ميگويد ريشههاي من اينجاست نميتوانم غربتنشين شوم. میدانم آن سوي دنيا، نظم و قانون، بهداشت و درمان و آزادی آنقدر كافي است كه گاهي دلت براي سرفه كردن هواي آلوده تنگ ميشود. من ميگويم اميدوارم روزي دلبري مثلا صاحب آن سبد گل تو را از تنهايي دربياورد. او ميگويد توي چهل و چند سالگي و اين اخلاق من و اين شغل زخمخورده- روزنامهنگاري- بيخيال !
اما من دلم راضی به بیخيالی نسبت به اين دوست و همكار جوانم نيست. اين را همه دوستان و بستگان كوچ كردهام میدانند حتی كبوتری كه در جستوجوی جفت گمشدهاش پشت پنجره را ترك میكند برهمين باور است كه زمزمه میكند؛
دنيا دارد از شعرهاي عاشقانه تهي ميشود
چگونه ميشود بيهيچ واژهاي
كسي را كه اين همه دور است
اين همه دوست داشت
راست اين است درسالهای دور و دير هم عشق به زادبوم و دلبستگي به اقوام و خويشان و به مردمان همزبان، خود زندگي بود آنقدر كه حتي كوچ از محلهاي به محلهاي ديگر در همان سنندجي كه هزارسال پيش من بودم در حكم تبعيد به سرزميني ناشناخته برای من، برادرم وخواهرانم بود.
مادرم ميگفت: نگران نباشيد زود به تغييرات عادت ميكنيد چون ظرفيت عادتپذيري در كودكان بيشتر از بزرگترهاست. اين را بعدها فهميدم و فهميدم اين كوچ اجباري براي مادرم چقدر ناخوشايند بوده است كه عادت كرده بود به همسايههای رنگارنگ عشق و مهر بورزد به هر كس و هرچيزی كه با او در مدارا بود و يا با او پير میشدند مثل درخت انار كم بر و برگي كه گوشه حياط پناه گرفته بود وهرسال چند ده دانه انار كال وترش به ما میداد تا دانه چين كنيم و نمك آغشته هورت بكشيم و يا مكانهايی كه حالا همه قربانی تغيير و توسعههای عموما غير استاندارد شدهاند.
رودخانهاي كه بود، آسياب سنگياي كه بود و كنار آن مزرعه صيفيجات كه گاز زدن به خيارقلميهاي پرزدار لذتي جهاني داشت و هنوز هم پس از اين همه سال وقتي ياد ترك ديار میكنم نفس كشيدن برايم مثل نفستنگي در يك سربالايي بيپايان است. حالا و اكنون كه بستگاني، دوستان و آشناياني از من و شما و ديگراني ديگر سالهاست كه رفتهاند و هنوز هم دارند ميروند ما چه كنيم با دلتنگيهايمان و آن چندميليون كوچ كرده چه كنند با هزار ويك دلتنگی كه برای ما و شهرما و ايران ما دارند!
كاش بشود يك جوري همه آن پنج شش ميليون نفر به ايران برگردند و همه خيابانها و كوچههاي همه شهرها را پر از قدمهاي عزيزشان كنند !يا كاش ميشد يك روز همه ما ميرفتيم به هزار گوشه عالم كه آنها دارند زندگي ميكنند و يا با هزار زحمت آن را تجربه ميكنند آنان را ميديديم و دستشان را میگرفتيم و با خود باز میآورديم! افسوس كه روياها هيچگاه تحقق نمیيابد چنان چون آرزوها كه اغلب باد آنها را با خود میبرد !
حالا و اين لحظه، بغض ِآسمان جمعه باز شده و رگبار پشت پنجره را پر كرده است. پنجره را باز ميكنم، عابراني بدون چتر به هر سو روانند و من حالم از اين تماشا بستني ناني ميشود و ياد آقای دوست ميافتم كه ميگويد هر كسي جايي ميرود حتي مهتاب، اما شما بمانيد اين زادبوم به نام شماست.
يكي به سمت بيشه رفت
و ديگري مثل مه به دنبال او راه افتاد
يكي بهدل خورشيد نشست
پشت درختان
و ديگري مثل قطره اشكي
روي برگي نشست
*شعرها به ترتيب از گروس عبدالملكيان و ليلا كردبچه

