روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| آن برف درد يادتان هست؟ آن قاب عكس برف و رنج در وسط خيابانی در خوی به وقت زلزله يادتان هست كه مرد مصيبتديدهای پتو روی آسفالت يخزده پهن كرده و موكت برتن كشيده بود و زير هجوم بیامان برف، رنج را آه میكشيد؟آن تصوير ژرفای جان به لب رسيدن است! چهره كبود سرمای آغشته به تلخكامی كه نامش زنده ماندن برای شبحی از زندگی است!
من خوی را زمستانی در هزار سال پيش در دوران خدمت سپاهیدانش زيستهام؛ وقتی كه برف زانو را جا میگذاشت و بامها لبآويز قنديلبُران بود! شهری با يك كتابفروشی، هزار تاكستان، دوصد باغ سيب و قيسی و مردمانی لايقتر از روز و محجوبتر از شبهای مهتابی با گونههای سرخ كه نسبت عاشقانهای با طبيعت، سادگی و زندگی داشت!
زلزله خوی گرچه در پرتو زمينلرزه سهمگين تركيه تصويرش را در صفحه روزنامهها و تلويزيون از دست داده است اما راست اينست آسيبديدگانی از زمينلرزه خوی در روستاها و در دوردستها همچنان داغ و درد سوز و سرما را تنپوش هستند و همچنان زندگی كمی گرم و كمی نرم را انتظار میكشند!
من اين باور را به وقتی در ذهنم مرور میكنم كه مرد جوانی از سوز سرما بر نيمكتی در پيادهراه بلواری در خود مچاله شده است و دهان دهان دود سيگار بههوا میبخشد! مرد جوانی كه شبيه كارگران شهرداری است و جارويش در كنارش تكيه به نيمكت داده است، لباس چركمُردی به رنگ نارنجی به تن و دستكشی زخمی بهدست دارد و آن لنگه دستكش كه بيشتر زخمخورده، درگير سيگار و لب ترك خورده است! از كيسه خريد همراهم يك بسته بيسكويت ساقه طلايی تعارف میكنم، از جا بلند میشود و بلند بالا و رعنا از دستم میگيرد، حوالی بيست و يكی، دو سال دارد، چشمانی روشن و پرتلالو، دماغی نازك و كشيده و زلفی پُرپشت و آشفته دارد.
میگويد مثل همه همولايتیهای افغان به يخ و سرمای زندگی عادت دارد! میگويم انشاءالله همه چيز درست میشود، ناباورانه سر تكان میدهد و دست در دست جارو مرا جا میگذارد و من سرپايينی پيادهرو را شتاب میگيرم چون هوا ميل به شورش دارد! سر كوچه نرسيده برفی بازيگوش سرك میكشد تا دوباره ياد كنم از مرد زلزلهزدهای كه در وسط خيابان سيلیخورده خوی نشسته بود تا برف و سرما تنها نمانند!
ما گريه كرديم
و شاخههای نزديك دستمان را
شكستيم
و گريه كرديم
ما فقط گريه كرديم
نمرديم
حالا و امروز برفی جوان و بيقرار چنان هوای درمانده را غافلگيرانه در آغوش گرفته است كه اگر كبوتر زير بامهاي سفالي شمال بودم تُك ميزدم به شُرريز برف تا نم بردارم تا پاورچين بروم دور و بر دودكش بخاري هيزمي و خودم را خشك كنم تا هوای دلبرانهای را تجربه كنم. همراهم میگويد واقعا؟ من میگويم برف عزت زمستان است و اين هوای عزيز و اين هوای مهگرفته ساعت دو بعدازظهر هر رهگذري را بايد دلدار كند!
تبسمي گرم روي صورتش شكل میگيرد كه من نيمرخ راست اين ملاحت را میبينم و سپس زمزمه میكند كه بله گاهي مثل همين برف ناگهانی، شما با كسي روبهرو ميشويد كه در آني بهاندازه يك ماه و در دقايقي بهاندازه سالي همدل ميشويد و ممكن است بلافاصله به او بگوييد بهگمانم شما بايد كتابفروش باشيد كه از دست تنگ زمانه ساعاتی از شبانهروز به مسافركشي روي ميآوريد و او در جواب بگويد نه در يك بيمارستان مددكارم و در مسير رفتوبرگشت صبحهاي پردغدغه و غروبهاي بيقرار اگر چهره مسافري بهدلم نشست بهنفع باك بنزين سوار ميكنم.
بعد شما بگوييد پس من شانس آوردم كه هوای امروز دلپذير شما بود وگرنه مسافر شما نبودم. او سر میچرخاند و نگاهي میكند كه يعني نفرماييد! چهلوپنج ساله و مجرد است چون بر اين باور است همسر و پدر خوبی نخواهد بود حتی اگر نيچه گفته باشد كسی كه چرايی زندگی را يافته باشد با هر چگونگی میسازد!
حالا و در اين ساعات، خيابانها كند راه ميروند چون برف همچنان هوا را بغل كرده و سر بر بالين شب گذاشته است و دريغا در دور و نزديكهای زندگی، مردمانی شريفتر از زمستان از برف و سرما كمجان میشوند مثل بوتهها، درختها و پرندهها! اما و البته كه هميشه راهی برای رسيدن به بهار وجود دارد؛
عشق ما
بيرون
پشت ديوارها زاده شد
در باد
در شب
در زمين
از اينروست
كه خاك و گُل
گِل و ريشهها
نام تو را دارند
شعرها بهترتيب از بيژن نجدی و پابلو نرودا

