روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| عرضم خدمتتون رفقا که خاندان ما رو به اتمامه. هیچ کسی بهمون اضافه نمیشه؛ فقط دونه دونه داریم ریق رحمترو سر میکشیم.چند وقت پیش که پدر من به رحمت خدا رفت، کلا من بودم و قبرکن و مداح که خب، کار سختی هم نداشت و فقط از من تشکر میکرد که البته شرمنده محبتش میشدم و هی سرمرو از قبر بیرون میآوردم و تشکر میکردم و دوباره به کار مشغول میشدم.
قبل از فوت پدر، یه عموی پیری داشتیم که البته اوضاعش بهتر بود. من و پدر بودیم ولی باز هم برای انجام یک تشییع ساده مشکل داشتیم. حملِ پیکرِ عزیز از دست رفته روی شانهها که پیشکش، برای سر و ته گرفتن جنازه، مثل گونی سیبزمینی هم نیرو کم داشتیم.شبِ قبل از خاکسپاری، به پدرم پیشنهاد دادم که به چند تا از دوستان زنگ بزنیم که بیان، هم کمک حال باشن و هم مراسم آبرومندی برگزار بشه.
ولی ایشون با اعتقاد به اینکه مزاحم کسی نشیم، گفت: « بالاخره یهطوری میشه دیگه… اون همه آدم اونجاست. از چند نفر کمک میگیریم.»یادمه تصمیم گرفتیم تاکسی اینترنتی نگیریم و از آژانس قدیمی محل ماشین بگیریم که حداقل یه نفر بهمون اضافهشه. در نتیجه صبحِ اول وقت، نفر اول به تشییعکنندگان پیکرِ آن مرحوم، اضافه شد:
- « الو… خسته نباشین. یه آژانس میخواستم…» / « مقصدتون؟» / « والاااا… چیز… در اختیار باشن. چند تا مسیر داریم تا بعد از ظهر باهامون باشن. فقط یه رانندهای بفرستین که جونِ بلند کردن اجسام سنگینرو داشته باشه.» / « اثاثکشی دارین؟» / « نه به اون صورت که شما فکر میکنین. یکی دو بار فقط کمک کنه یه چیزی رو از رو زمین برداریم.» / « میفرستم براتون…»
با راننده شدیم 3 نفر و به سمتِ میعادگاهِ ابدی راه افتادیم. در طول مسیر، یواش یواش، جوری که هول نکنه، موضوعرو به راننده گفتم. خب، البته به خاطر ترسی که از مُرده داشت، خیلی خوب نتونست موضوعرو هضم کنه و به همین خاطر تا «بهشت زهرا» من نشستم پشتِ فرمون و پدرم هم، همونجور که با روزنامه، بادش میزد براش توضیح میداد که: « زندهها ترس دارن، مُردهها که ترس ندارن بابا جان… ». ولی متاسفانه خیلی نتونست قانعش بکنه.
به هر فلاکتی بود، رسیدیم بهشت زهرا و کارهایِ مقدماتیرو انجام دادیم و رسیدیم سر اصل موضوع. جلسه سه نفرهایرو در محیط دلانگیزِ اطراف غسالخونه تشکیل دادیم با این صورتجلسه: «خب… حالا چی کار کنیم؟» راننده که تکلیفش روشن بود.
نشسته بود رو زمین و تکیهش به دیوار بود و آبِ قندشرو میخورد. من و پدرم هم، چونههامونرو میخاروندیم و تو جمعیت چشم انداخته بودیم ببینیم کی به کارمون میاد.هر پیکری که آماده دفن میشد و تحویلِ بازماندگان میدادن، فوجِ جمعیت بود که تو سرزنون و شیونکشون میرفتن و مراسمرو به شکیلترین حال ممکن انجام میدادن.
برخلاف کلیه اماکن و ادارات که همیشه حق منرو میخورن و نوبتمرو عقب میندازن، خیلی دقیق و منظم، پشتِ بلندگو، اسم مرحوم عموی منرو سر نوبت خوندن. با قید سه فوریت، تصویب کردیم که مهلت بگیریم ازشون: « آقا لطفا این مرحومرو فعلا تحویل ندین. اتوبوسهایِ تشییعکنندگان هنوز نرسیده…» برگشتیم سر جای اولمون.
همونجور که کنار راننده عزیز نشسته بودم و به سر و صورتش آب میزدم، نگاهم به دور و بر بود که بتونم یه چند نفریرو جمع کنم. از دور دیدم چهار پنج نفر دارن میان سمتمون و مارو به هم نشون میدن. یکیشون اومد نزدیک و یه سینهای صاف کرد و باتردید، سرِ حرفرو باز کرد:
- « سلام خسته نباشین.» / « ممنونم… جانم؟» / « خدا رحمت کنه متوفیرو… کیِ شما میشد؟»/ « والا عموم بودن.» / « آخی… آخی… روحشون شاد.» به راننده که پهنِ زمین شده بود و ناله میکرد، اشاره کرد و گفت: - « پسرِ اون خدابیامرزن؟»یه مِن و مِنی کردم : « نه… ولی خیلی دل بسته بودن به ایشون… خدابیامرز مثلِ پدر بود براش…»
- « آخی… آخی… خدا صبر بده. خب اگه الان کاری ندارین، یه ثوابی میکنین؟» / «بله… جانم؟» / « والااا… راستشرو بخواین پدربزرگِ ما هم عمرشرو داده به شما…» / « خدا رحمت کنه. » / « خدا رحمت کنه عمویِ شمارو… فقط ما تعدادمون خیلی کمه. یه چند دقیقهای در خدمتتون باشیم و به ما کمک کنین؟»
یعنی خدا رسوند. بدون فوت وقت نشستم پای معامله. - « خدا رحمت کنه پدر بزرگتونرو… فقط بعدش هم شما یه ثوابی بکنین…»خلاصه، جمعیتمون رو دو کاسه یکی کردیم و هر دو تا عزیز رو راهی کردیم. به این میگن معامله برد - برد.

