روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: ‌پیرزن چمباتمه زده بود توی کوچه و می‌‌گریست. آی می‌‌گریست‌‌ها. به خود می‌‌گفتم این مادربزرگ، مادرش را گم کرده است یا بچه‌‌اش را و یا خودش را؟ اهالی کوچه نسترن، تک و توک سر از پنجره‌‌ها درآورده و چندتایی هم چسبیده بودند به دامنش و دلداری‌‌اش می‌‌دادند. اما چه دلداری؟ کدام تسلی؟ مگر بچه بود که با آدامس خروس‌‌نشان یا لنگه کفش سیندرلایی آرام بگیرد و دلخوش باشد که بالاخره مامانش را پیدا خواهد کرد.

فرودگاه و پاساژ نبود که بلندگوی اطلاعات بگوید «توجه فرمایید توجه فرمایید اینجا یک فقره خانم‌‌بزرگ که دامن عنابی و چارقد گلبهی پوشیده گم شده است. از فرزندانش تقاضا می‌‌شود برای تحویل گرفتنش به اطلاعات مراجعه فرمایند.» اما نه رسپشن و بلندگویی در کار بود و نه فرزندی که در پی مادر بدود و او را در بازار شام پیدا کند.

فقط اشک بود که جاری بود. آب شور از ناودان پیرزن چنان روان بود که آدم را سیل می‌‌برد. پیرزن به زبانی چنان سوگوارانه سخن می‌‌گفت که از قواعد زبان‌‌های زنده و مرده دنیا به دور بود. شاید چلچله‌‌ها و قمری‌‌ها و کفشدوزک‌‌ها از زبانش سر درمی‌‌آوردند اما ما نه. انگاری از عالمی دیگر به تکلمش نفس می‌‌داد. از تمام دیالوگ‌‌های سوزناکش فقط این را می‌‌شد فهمید که «من بچه‌‌هایم را می‌‌خواهم. من بچه‌‌هایم را روله. من نور دیدگانم را» و همسایه‌‌ها زنگ زده بودند مامور بیاید بلکه به دادش برسد. نفهمیدم از کلانتری یا از بهزیستی یا از کجاها و بی‌‌ناکجاها.
- « قزیل گول اَسدی، صبریمی کسدی، سیل گوزون یاشین قره‌‌گیله، آغلاما بسدی» (گل سرخ در باد رقصید، صبرم را برید، اشک چشمت را پاک کن سیه‌‌دیدگان من، بس است گریه نکن.)

دو: پیرزن از صبح علی‌‌الطلوع نشسته بود مقابل خانه کلنگی شماره 12 به‌علاوه یک، کوچه نسترن. انگار که درختی کهنه به صخره‌‌ای در مه نشسته، تکیه دهد. چنان آرام متکی بود به آن درِ آبی زنگاری قفل شده با غل و زنجیر که خاطرجمع بود هر لحظه ممکن است یکی بیاید در را از پشت برایش باز کند و بگوید «دالی مامان‌‌بزرگ. دالی». «شوخی شوخی قفلش کرده بودیم مامان‌‌بزرگ که سرکارت بگذاریم». اما دَر داشت با آدم حرف می‌‌زد «ببین! مرا یکجوری محکم قفل کرده‌‌اند که عمرا دیگر باز نخواهم شد.»

همسایه‌ها دور و بر پیرزن را گرفته بودند و دلداری‌‌اش می‌‌دادند «نترس آناجان برمی‌‌گردند. هر کجا باشند برمی‌‌گردند». پیرزن اما در میان هق‌‌هق‌‌هایش می‌‌گفت «من نمی‌‌دانم. من بچه‌‌هایم را می‌‌خواهم روله. نوه‌‌هایم را روله. زندگی‌‌ام را» وسط ناله‌‌های سوزناکش هم میانبری می‌‌زد به آسمان امیدها که «نترسید نترسید. لابد الان هم نیایند. یک ساعت دیگر می‌‌آیند. بالاخره مرا که اینجا نمی‌‌گذارند بپوسم؟ می‌‌گذارند؟»

نگاهم در نان تافتونی بود که صبح به بهانه خریدش، از خانه رفته بود بیرون و از بهار خریده بود و وقتی برگشته بود که بساط صبحانه را حاضر کند دیده بود که ورودی دنیا پر از قفل‌‌های کتابی و زنجیر است. تافتون در دست‌‌هایش تبدیل به چرم شده بود اما آن را لحظه‌‌ای زمین نمی‌‌گذاشت: «نان داغ خریده بودم که با مربای گل‌‌سرخ دستپخت خودم بخورند و ببینند مرباهای مامان‌‌بزرگ‌‌ چه طعم بهشتی دارد». آب چشم و دماغش را که قاطی‌‌پاطی شده بود با گوشه چارقد پاک می‌‌کرد و می‌‌گفت

«من باید زود صبحانه بچه‌‌هایم را بدهم. این محله مگر قفلساز ندارد که بیاید اینها را با ارّه ببرد؟» همسایه‌‌ها رویشان را می‌‌کردند آنور و چشم‌‌هایشان را از او می‌‌دزدیدند. می‌‌دانستند او را باد خواهد برد. پیرزن دیر یا زود با باد خواهد رفت. پس سری تکان می‌‌دادند و به خانه‌‌های خود بازمی‌‌گشتند و دزدکی از لای پنجره به سرنوشت پیرزن ویلان زل می‌‌زدند. چه می‌‌دانستند که او یتیم‌‌ترین مادربزرگ جهان بود.
-«قزیل گول اَسدی، صبریمی کسدی، سیل گوزون یاشین قره‌‌گیله، آغلاما بسدی» (گل سرخ در باد رقصید، صبرم را برید، اشک چشمت را پاک کن سیه‌‌دیدگان من، بس است گریه نکن.)

سه: غروب شده بود دُرناها به آشیانه برگشته بودند، کولی‌‌ها به خانه‌‌های خود برگشته بودند، سرگشتگان جهان در مکانی شبیه خانه، دراز به دراز افتاده بودند اما مادربزرگ، هنوز سرگردان بود. هنوز بچه‌‌هایش نیامده بودند که آن چند قفل قدیمی را باز کنند و زن به هشتی خانه خود درآید و خانه را بوی بهار بردارد. از صبح که با درِ قفل‌‌شده مواجه شده بود امید خود هیچ نبریده بود و به عمق فاجعه بی‌‌باور بود. همسایه‌‌ها از خانه‌‌هاشان برای او لقمه‌‌ای غذا می‌‌آوردند و لب نمی‌‌زد. شربت سکنجبین و سینی آب‌‌یخ و چایی می‌‌آوردند و پس می‌‌زد. مهربانی در دست زنان همسایه خشکیده بود.

حالا دیگر بو برده بودند که این زن قدیمی نیز به خیل بی‌‌پناهان جهان پیوسته است اما هیچ نمی‌‌گفتند. گاه با موبایل‌‌هاشان زنگ می‌‌زدند به اینور و آنور که خبری بگیرند اما چشم از پیرزن می‌‌دزدیدند. هر چه اصرار می‌‌کردند که «شلاله خانم بیا برویم خانه ما کمی استراحت کن»، پیرزن می‌‌گفت نوچ. نوچ. وسط گریه‌‌ها و ناله‌‌هایش می‌‌گفت «آخر من صبح امروز هم مثل هر روز رفتم نان بخرم برایشان، برگشتم دیدم نیستند. برگشتم دیدم صدتا قفل زده‌‌اند به درِ خانه. برگشتم دیدم هیچکس در دنیا جز من نیست. هیچکس».
-«قزیل گول اَسدی، صبریمی کسدی، سیل گوزون یاشین قره‌‌گیله، آغلاما بسدی» (گل سرخ در باد رقصید، صبرم را برید، اشک چشمت را پاک کن سیه‌‌دیدگان من، بس است گریه نکن.)

چهار: سیگار در دست، دَم دَم‌‌های غروب چندشِ بهاری نگاهش می‌‌کردم اما کارم از نگاه کردن گذشته بود. پیرزنی که در این خانه نوعروس شده و به مرور، سیاهی گیسوانش را حراج کرده بود حالا از دار دنیا فقط باز شدن در آبی زنگاری خانه خودش را می‌‌خواست. آشپزخانه خودش را می‌‌خواست. متکا و قابلمه خودش را می‌‌خواست. بادبزن و شانه چوبی خودش را. سنگ توالت خودش را و بچه‌‌های خودش را. اما قفل‌‌ها نشان می‌‌دادند دری که بسته است دیگر بسته است و به این زودی باز نخواهد شد.

غروب جانگداز، تمام‌‌ نمی‌‌شد و همسایه‌‌ها هر چه در گوشش پچ‌‌پچ می‌‌کردند که شلاله خانم بیا حداقل در خانه ما برو دستشویی. می‌‌گفت «نوچ». شلاله‌‌خانم یک چای بیاوریم حداقل گلویت را تر کن. «نوچ که نوچ». شلاله‌‌خانم یک قلپ آب بفرما. لب نمی‌‌زد که نمی‌‌زد. چه می‌‌دانست در آن قفل‌‌های بزرگ و زنجیر کلفتی که بر درِ آن خانه کلنگی زده‌‌اند چه اسراری نهفته است.-«قزیل گول اَسدی، صبریمی کسدی، سیل گوزون یاشین قره‌‌گیله، آغلاما بسدی» (گل سرخ در باد رقصید، صبرم را برید، اشک چشمت را پاک کن سیه‌‌دیدگان من، بس است گریه نکن.)

پنج: امروز سومین روز گم شدن شلاله بود. شب اول، تافتون چرمی‌‌اش را همچون نوزادی قنداق‌‌بسته، در بغل گرفت و تکیه داد به در آبی زنگالی که بچه‌‌ها و نوه‌‌هایم هر کجا باشند خواهند آمد. تا ابدالآباد که بی‌‌من نخواهند ماند؟ بعد ناگهان دلش هری ریخت پایین؛ نکند بلایی سرشان آمده؟ نکند کامیون زیرشان گرفته؟ نکند طاعون آمده و همه‌‌شان را برده است؟ نه لب به آب می‌‌زد و نه دستشویی می‌‌رفت. نه سلام همسایه را پاسخ می‌‌داد. روز دوم، همسایه‌‌ها آرام آرام بهش فهماندند این دری که این شکلی غل و زنجیر خورده مادرجان، به این زودی‌‌ها باز نخواهد شد.

فامیلی، آشنایی در شهر نداری؟ گفت نوچ. گفتند عجالتا بیا در خانه هر همسایه‌‌ای یک روز اتراق کن تا ببینیم اوضاع چه شکلی می‌‌شود؟ گفت نوچ. می‌‌خواهی خانه سالمندان کهریزک زنگ بزنیم چند روزی بروی آنجا تا پیدایشان شود؟ باز نوچ. این نوچ‌‌ها از آن نوچ‌‌ها بود که گلو و زبان و لب‌‌های آدمی به سخت‌‌ترین وضع ممکن، اجازه خروجش را می‌‌دادند.-«قزیل گول اَسدی، صبریمی کسدی، سیل گوزون یاشین قره‌‌گیله، آغلاما بسدی» (گل سرخ در باد رقصید، صبرم را برید، اشک چشمت را پاک کن سیه‌‌دیدگان من، بس است گریه نکن.)

شش: یک هفته گذشت. پیرزن هنوز همانجا تکیه بر در آبی زنگالی داده بود و چارقدش را روی چشمانش کشیده بود و خفته بود. یواش‌‌یواش دیگر آلزایمرش هم قوت گرفته بود. هرچه همسایه‌‌ها نهیبش می‌‌زدند که «تا کی می‌‌خواهی اینجا پشت در بخشکی؟» شلاله ایمان داشت که این قفل‌‌ها روزی باز خواهد شد. حالا خرده‌‌های تافتونش را هم باد پخش و پلا کرده بود توی کوچه و او دیگر از رویای گرفتن لقمه‌‌های کره و مربای گل‌‌سرخ برای نوه‌‌هایش درآمده بود. دیگر یواش‌‌یواش فهمیده بود که حالی شبیه همه طردشدگان جهان دارد. دیگر جواب همسایه‌‌ها را هم نمی‌‌داد.-«قزیل گول اَسدی، صبریمی کسدی، سیل گوزون یاشین قره‌‌گیله، آغلاما بسدی» (گل سرخ در باد رقصید، صبرم را برید، اشک چشمت را پاک کن سیه‌‌دیدگان من، بس است گریه نکن.)

هفت: دیروز سلانه‌‌سلانه در روز نهم قفل‌‌شدگی درِ خانه کلنگی 12 به‌علاوه‌یک کوچه نسترن از آنجا گذشتم. نبود. نیست. نخواهد بود. گفتم پیرزن را لابد باد برده است. جایش خالی بود اما خرده‌‌های تافتونش را دیدم که در دست باد، رقصان در مقابل در آبی زنگاری پخش و پلا شده و با هیچ جارویی جمع نمی‌‌شد. همسایه دست‌‌چپی گفت همسرش که مُرد، خانه را به اسم بچه‌‌ها زدند. خیلی وقت بود بویش می‌‌آمد که می‌‌خواهند مادر را بگذارند خانه سالمندان یا هر جهنم‌‌دره‌‌ دیگری و خانه را بفروشند و سهم‌‌شان را بردارند و بروند دنبال زندگی‌‌شان. پیرزن اما باور نداشت. در مخیله‌‌اش نمی‌گنجید.

آخرش تصمیم گرفتند مادر را به بهانه اینکه مثل هر روز برود خرید تافتون، بیرون کنند و در این فاصله، چندتا قفل کتابی بزرگ و قفلِ آویز و زنجیر، بزنند به در و دربروند. بروند جایی که هیچکس خبردار نشود. لابد پیرزن هم یک‌‌جایی می‌‌افتد دیگر. نمی‌‌دانم حالا توی بغاز بسفر خوش می‌‌گذرانند و یا در ساحلی از دریای مازندران قهقهه می‌‌زنند. حالا انگار که این خانه شصت،هفتادساله با این درِ آبی زنگاری، هرگز هیچ ساکنی در خود نداشته است. فقط این خرده‌‌های تافتون که باد اینور و آنور پخش و پلایش کرده است آدم را اذیت‌‌ می‌‌کند. هرچقدر هم جمع می‌‌کنیم تمام نمی‌‌شود. شلاله‌‌خانم شلاله‌‌خانم کدام آسایشگاهی هستی؟ کدام مرده‌‌شویخانه‌‌ای هستی؟ هر جا هستی خوش باش اما این خرده‌‌نان‌‌هایت هیچوقت از کوچه نسترن پاک نخواهد شد.-«قزیل گول اَسدی، صبریمی کَسدی، سیل گوزون یاشین قره‌‌گیله، آغلاما بَسدی» (گل سرخ در باد رقصید، صبرم را برید، اشک چشمت را پاک کن ای سیه‌‌دیدگان من، بس است گریه نکن.)

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.