روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| راستش رو بخواین رفقا، اصلا نمی‌دونم چرا وسط این‌همه بدبختی و گرونی، من یهو هوس کردم کاناپه جلوی تلویزیون رو عوض کنم… شاید خوشی زده بود زیر دلم؛ شاید هم دلیلش بیکاری و فشار عصبی بوده که به این شکل خودش رو نشون داد. نمی‌دونم… ولی شد دیگه.

بعد از خرید، مزاحم یک راننده محترم وانت و شاگرد عزیزشون شدم که کاناپه رو بعد از حمل، چهار طبقه هم بالا بیاورند و کاناپه قدیمی رو به ایشان تقدیم کنم و حلالشان باشد.برای انجام این عملیات سترگ، اتاق فکری شامل اعضای حاضر تشکیل دادم و بر خود لازم دیدم که نکاتی را پیرامون سالم ماندن دیوارهای راه‌پله و اخلاق‌های بسیار خاص مدیر ساختمان، به سمع راننده و شاگرد عزیزشون برسانم:

- «آقا… در حین این زحمتی که می‌کشید، خواهشا خواهشا خواهشا، خیلی آروم و با حوصله باشید… خواهشا خواهشا خواهشا به در و دیوار نخورید و یا خدای نکرده روی دیوارها خط نیندازید که مدیر ساختمون، همه‌مون رو همین وسط، ذبح می‌کنه.» بعد از این‌که مطمئن شدم توانسته‌ام منظورم را به‌درستی بیان کنم، با فرمان راننده، داستان شروع شد: «پسر بپر اون سرشو بگیر…»

بعد از پرش پسر، کاناپه کهنه که متعلق به آقای راننده شده بود، با احتیاطی مثال‌زدنی و آرامشی در خور، یک طبقه پایین آمد. راننده دستور ایست داد: «آخ آخ… وایسا یه نفس بگیریم…» خیلی از این آرامش و متانت، لذت بردم و ضمن تشکر، تشویق‌شون کردم:- «آقا این یه طبقه رو که عالی اومدین… دمتون گرم… آفرین که عجله هم نمی‌کنین… همینجوری بریم، ایشالا بی‌مشکل کارو تموم می‌کنیم…»

در پاگردهای دوم و سوم و آخری هم این داستان «آخ آخ، وایسا یه نفسی بگیریم» ادامه داشت و جوری که انگار مشغول عمل مغز هستند و یک تومور بدخیم دو میلیمتری را از پشت غده هیپوفیز خارج می‌کنند، کاناپه را از پله‌ها و پاگردها عبور دادند. بنده باز هم وظیفه خود دیدم که مراتب تشکر و قدردانی‌ام را به اطلاع راننده و شاگرد برسانم که یعنی همینجوری عالیه… کاناپه قدیمی با سلام و صلوات، بدون هیچ‌گونه خسارتی به پشت وانت رسید.

حالا نوبت به کاناپه جدید رسیده بود که با آرامش و متانتی دو‌چندان حمل شده و به طبقه چهارم برسد. خب، به چند دلیل این کار سخت‌تر بود. اول این‌که حرکتمان رو به بالا بود و از آن مهم‌تر این‌که، خیرِ سرمان، کاناپه، نو و جدید بود. فرمان دوم صادر شد: «بپر اون سرشو بگیر…»
بعد از پرش شاگرد، بدون هیچ‌گونه اغراقی می‌توانم خدمتتان عرض کنم که این دو بزرگوار، کل چهار طبقه را به همراه کاناپه نازنین من تقریبا یک نفس دویدند.

توجه شما را مجددا به کلمه «دویدن» جلب می‌کنم: دو عزیز با یک کاناپه در آغوش، چهار طبقه رو به بالا را دویدند. به دلیل خط ممتدی که به کمک یکی از پایه‌های کاناپه بر روی دیوار با دقت کشیده بودند، دچار حمله عصبی شدم و با شوک فراوان از آن اثر هنری بر روی دیوار و شک فراوان به انسانی بودن این انرژی، از طبقات بالا رفتم. فکر می‌کنم به طبقه دوم نرسیده بودم که عزیزان را در راه برگشت زیارت کردم:

- «شما رسیدین بالا و کاناپه رو هم گذاشتین سر جاش و دارین بر‌می‌گردین؟»/ «آره خب…»/ «چقدر سریع…»/ «آره خب… کاری نداشت.»/ «این خط رو دیدين رو دیوارها انداختین؟»/ «کو؟»/ «ایناهاش…»/ «کو؟…»/ «اِ !!!… ایناهاش.»/ «این‌که بود از قبل…». راننده با اطمینانی مثال‌زدنی، اعتقاد داشت که این خطه بوده و شاگردش هم با همون اطمینان مثال‌زدنی، رو دست اوستاش اومد که: «من اصلا همون اول که اومدم، اولین چیزی که دیدم این خطه بود…»

البته نظر مدیر ساختمان که خیلی‌خیلی به‌موقع ظاهر شده بود، با راننده و شاگردش، یک مقداری متفاوت بود که البته شاگرد راننده با یک جمله طلایی، نسخه بنده و ایشون رو با هم پیچید: - «این آقا گفت که مدیر ساختمونمون زبون‌نفهمه‌ها؛ راست می‌گفت… مردك میگم این خطه بود از اول…»

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.