روزنامه هفت صبح، حمید رستمی| یک: سریال رهایم کن (شهرام شاهحسینی) علاوه بر یک ترانه جگرسوز با صدای خسته و خاکسترنشین تورج شعبانخانی در تیتراژ پایانی، یک رابطه لطیف برادری دارد که در ادامه به رقابتی عشقی انجامیده و احتمالاً شمایلی امروزی از کهن الگوی هابیل- قابیل را برای مخاطبان به نمایش خواهد گذاشت.
حاتم با بازی محسن تنابنده عاقلهمردی است که پس از یک ازدواج ناموفق و داشتن فرزندی مریض احوال، حالا دل به مارال، پرستار پسرش (هدی زینالعابدین) بسته و مارال هم همواره از او بهعنوان یگانه تکیهگاهش یاد کرده و مرد رویاهایش را در قامت حاتم میجوید که با معدناش مایه ارتزاق یک روستاست و درد و محنت همنوعان را به دوش کشیده و زخمخورده از زندگی زناشویی پیشین، در تنهایی و غربتش به مارالی میاندیشد که خیلی بیشتر از یک پرستار در زندگی او و پسرش «راما» نقش دارد
و در نقطه مقابل برادری عصیانگر به اسم هاتف (هوتن شکیبا) وجود دارد که سالها پیش از خانواده بریده و در پی دنیای آرمانی و غیرطبقاتیاش به شهر رفته و حالا بعد از آنکه دانشجوی مبارز همولایتیاش را لو داده و باعث مرگش شده، برای حفظ جان خود به زادگاهش برمیگردد و از بد حادثه عاشق خواهر همان همولایتی میشود که از سویی خونش بر ذمهاش سنگینی میکند و از طرف دیگر با تمام علاقهای که به برادر بزرگتر دارد، توان کنار کشیدن از این رقابت عشقی را در خود نمیبیند. رابطهای که مشابه آن را سالها پیش در فیلم غزل (مسعود کیمیایی) شاهد بودیم و دو برادر وقتی حضور یک زن زیبا را مخل ارتباط صمیمی خویش میبینند راه چاره را در کشتن و از میان برداشتن آن زن میجویند و دوباره به زندگی بدوی و بهدور از اجتماع خود برمیگردند.
دو: سعدی علیهالرحمه در باب اول گلستانش، در سیرت پادشاهان، حکایت ۳۶ را اینگونه نقل میکند که «دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگری به زور بازو نان خوردی! باری این توانگر گفت درویش را که: چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟ گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفتهاند نان خود خوردن و نشستن به که کمر، شمشیر زرین به خدمت بستن!» این دوگانگی رفتاری بنمایه آثار نمایشی بسیاری شده و انگار که پیوند برادری همانقدر که توان نزدیکی و یکدل کردن آدمها را دارد
به همان میزان هم میتواند فاصله انداخته و جهانبینی مختلفی در دو طرف ایجاد کرده تا جاییکه دو قطب کاملا مخالف هم تلقی شوند. چرا که شیفتگی و حسادت گاهی میتوانند دو روی یک سکهای باشند که کسی را توان پیشبینی حاکم شدن هر کدام در یک رابطه برادری را نباشد آن سان که برادران یوسف بر جمال و فراستش حسادت کرده و در چاهش انداختند و در درجهای پایینتر اگر موفق به این امر هم نشدند سعی دارند تا یک عمر با رعایت بیشترین فاصله از هم سیاست دوری و دوستی را برگزینند و روزگار را سپری کنند!
سه: سریال عطر گل یاس (بهمن زرینپور) که سه دهه پیش مخاطبان زیادی را پای تلویزیون کشاند حکایت دو برادر مهربان و شیفته هم را به نمایش میگذارد که یک روح در کالبد دارند اما شرایط محیطی باعث میشود که در جوانی راه خویش از هم جدا کرده و یکی به ارباب روستا نزدیکتر شده و در ادامه دخترش را به همسری برگزیند و داماد خان شود و آن دیگری همچنان با دسترنج خویش عمر را میگذراند و سالها بعد در پیرانهسری آنکه داماد خان بود، جلال و جبروتی بهم زده و مال و منالی بیحساب کسب کرده اما جای خالی مهر برادری را در زندگی حس کرده و دم مرگ به فرزندانش میسپارد که دنبال عمو و عموزادههایشان رفته و آنها را راضی به آشتی کنند.
سوژهای که بعدها در سریال جراحت (محمدمهدی عسگرپور) به شکل دیگری به تصویر کشیده شد و دو برادر همدل و همراه با اسامی بزرگ (امین تارخ) و اسماعیل (علی عمرانی) که همواره در روزهای سخت هم سنگ زیرین آسیاب یکدیگر بودند حالا برای تقویت رابطه قوم و خویشی، دختر و پسر یکدیگر را به عقد هم درمیآورند اما در ادامه حب فرزند و شرایط پیچیده پیش آمده باعث میشود که دیوار احترام فیمابین بهراحتی برداشته شده و رویشان بهروی هم باز شده و هر چه به دهانشان میآید نثار هم کنند و مادری نگران
و دلواپس که در میانه معرکه نمیداند طرف کدامیک را بگیرد و در واقعیت هم چه پرتعداد است برادرانی که سالهاست ارتباطی با هم ندارند و گاهی اصلا خیلیها از نسبت برادریشان اطلاعی ندارند، نمونهاش طهماسبها که در طول دههها فعالیت هنری هر دو، هیچ قاب دو نفرهای از آنها پیدا نمیشود یا برادران بیانی که روزگاری هر دو در باشگاه استقلال با پیراهن آبی میدرخشیدند و سالهاست که کمترین ارتباطی با هم ندارند و با هم قهر هستند.
چهار: در هفتههای گذشته هر جا صحبت از برادران شد بالاخره حرف به برادران لیلا (سعید روستایی) هم کشید و هر کس به فراخور دانش خود دربارهاش داد سخن سر داد و برخی هم به وضعیت روبنایی قصه و آدمها گیر دادند و بهعنوان نمونه گفتند که چهار برادر بدون کوچکترین شباهت اخلاقی، رفتاری و فیزیکی به یکدیگر آنهم از آن والدین، قابل باور نیستند. هرچند که در این فیلم، نویسنده به تکتک این برادران بیشتر از مفهوم تجریدی برادری، بهعنوان نماینده یک قشر و گروه خاصی از جامعه مینگریست که طبعاً تفاوتهای بنیادی باهم دارند و قرار نیست که با شباهتهای حداکثری همدیگر را پوشش داده و نهایتاً به تکرار شخصیت بیانجامند.
فرهاد برخلاف اسمش که باید فردی شاعرمسلک و عاشقپیشه باشد، رانندهای است که خیلی بیشتر از آنکه عقلش در کلهاش باشد در عضلاتش خلاصه شده و نماینده قشریست که بیشتر بر روی ظواهر خود تمرکز دارد و با دانش و تحصیلات پایین هر چند شاید گاهی صحیحترین تحلیلها را هم ارائه دهد ولی به دلیل نوع بیان خشن و فیزیکی مواضع، چندان جدی گرفته نمیشود. منوچهر (پیمان معادی) که در کودکی بهشدت مستعد، زرنگ و درسخوان بوده نماینده نسل سوختهای است که بهجای استفاده از هوش و فراستش به مسیر بد افتاده و یکشبه میخواهد پولدار شود و بهنوعی نماینده تازه بهدوران رسیدههایی است که برای کلاهبرداری از مردم هیچ خط قرمزی ندارند.
پرویز (فرهاد اصلانی) که فقط در فکر خور و خواب و خشم و شهوت است و نان بخور و نمیری دربیاورد کافیست و هیچ برنامهای برای هیچ کاری حتی کنترل اندامش ندارد و اوج زرنگبازیاش تلکهکردن آدمهاییست که به قضای حاجت میآیند. علیرضا (نوید محمدزاده) که به ظاهر عاقلترین و منطقیترین فرزند ذکور خانواده است در عمل یک منفعل بزدل است که از همهچیز و همهکس میترسد حتی از اتفاقهای خوب و جرات همراه شدن با هیچ اتفاقی را ندارد و نمایندگی یک قشر خاص از افراد به ظاهر سیاسی و روشنفکر را برعهده دارد که مورد وثوق اکثریت هستند ولی توان استفاده از آن اعتماد را نداشته و حتی قادر به حفظ دختر مورد علاقه خویش هم نیستند!
پنج: برادران معروف بسیاری در دنیای سیاست، ورزش، علم و هنر وجود دارند که هر کدام قصه خاص خودشان را دارند؛ از برادران لاریجانی، خاتمی، نوری، ناطقنوری و زیباکلام گرفته تا برادران رایت، کندی، داردن کوئن، مارکس، لادروپ، کومان، ارجمند، هاشمی، چشمآذر، پوراحمد، قاسمخانی، مجیدی، وثوقی، تنابنده، محمودی، خادم، فنونیزاده و…
شش: بهنظر میرسد در آینده نهچندان دور به دلیل حاکمیت سیاست تکفرزندی یا نهایتاً دوفرزندی بر خانوادهها پیدا کردن برادران معروف در دنیا تبدیل به امری دشوار و شاید محال شود!

