روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: آهای پسری که دیروز توی شریعتی، سر میثاق پنجم، جلویم را گرفتی و گفتی یک نخ سیگار مرحمت کن و مرحمت کردم و بعدش گفتی یک اسکناس 10هزارتومانی بده، گفتم ندارم، من الان عین سگ پشیمانم. لطفا اگر زندهای، امروز شنبه همان ساعت بیا همانجا، من دار و ندارم را به تو بدهم و اگر نیامدی میفهمم که نقشهات را برای پایان دادن به زندگی خود عملی کردی. آن هم با گچ. هولناکترین مدل مرگیدن. چون همان شب وقتی فهمیدم آن نایلون مشکی توی دستت، حاوی گچ ساختمان بود، نفسم گرفت. قلبم هزارپارچه شد.
دو: آهای پسر جوانی که سر میثاق پنجم، یکجوری نگاهم کردی که خونم گردن توست، بهخدا من آنقدرها که با لبخند سیاهت نشان دادی، الاغ قسی-القلبی نیستم، فقط پول نقد خدمتم نداشتم. آخر، این روزها از بس که هر روز و هر شب با انواع مختلفی از دریوزگان و ناچارانِ مرد و زن و کودک در هر سن و هر قیافه و هر فرقه و هر زبانی مواجه میشوم که زارت یکهو جلویم را میگیرند و چشمشان را خمار میکنند و ملتمسانه تقاضای پول و شیر و کیک دارند، خسته شدهام. من یک نفری که نمیتوانم همه شما را پولدار کنم؛ آن هم با یک حقوق بازنشستگی و حقالتحریر هفتصبح. من فقط میتوانم به جایتان گریه کنم. آن هم که دو چشم باباقوری بیشتر ندارم.تازه دردهای خودم هم آنقدر زیادند که نوبت به دردهای شما نمی¬رسد داداش.
سه: آهای پسر جوانی که پنجشنبه بعد غروبی حدود ساعت هشت و ربع شب در حالی که روی نیمکت پیاده¬رو خیابان شریعتی مقابل میثاق پنجم نشسته و سیگار دود می¬کردم و غم عالم توی سینهام بود، آمدی جلو و سلام دادی و من حمال قبل از آنکه زبان باز کنی، برگشتم گفتم «ندارم» و تو لبخند سیاهی زدی، بهخدا من پول نقد نداشتم. اصلا با آن صورت نجیب و آرام و آن شلوار مشکی توی پایت و آن یک تیشرت رنگ و رو رفته ساده، شبیه دزدها و گداها هم نبودی اما من بدبخت، دیگر در برابر خیل گدایان شهر شرطی شدهام و فقط میگویم «ندارم» که بگذارند بروند از جلوی چشمم و من با دردهای خودم تنها باشم.
یک لحظه نگاه به چشمهایت کردم و چیزی مرا گرفت. ته جیبهایم را گشتم دیدم فقط شش هزار تومان (دو تا دوهزاری و دو تا هزاری) دارم و سریع به سمتت دراز کردم و گفتم «ببخشید دیگه همین است فقط» و تو با شرمی غریب که به هیچوجه جنبهای از آکتوری و بازیگری و نمایش اندوهخوارگی در آن هویدا نبود، گرفتی و رو برگرداندی و رفتی. اما من وقتی به خانه برگشتم شب از مدل نگاه کردنت خوابم نبرد. اسمت را پرسیدم، نگفتی. اسم مادرت را پرسیدم، نگفتی.
از لحجهات هم معلوم نبود کجایی هستی. گفتم «توی اون نایلون چیه؟» گفتی «گچ». اول فکر کردم شاگرد بنایی، بعد که داشتی کمی دور میشدی، برگشتی گفتی «میدانی سختترین کار دنیا، انتحار با گچ است؟» من معنی دقیق جملهات را نفهمیدم بس که کر شدهام اما دوزاریام وقتی افتاد که زنی حین گذر از کنارت گفت «جوون به این رعنایی، چرا نباس کار کند و دائم دستش را جلوی این و آن دراز کند؟»
من داشتم به حرف مسخره او واکنش درونی نشان میدادم و فحوای کلامش را دودوتا میکردم که یک لحظه قلبم توی دهنم آمد. «میدانی سختترین کار دنیا…» بله اتفاقا میدانستم. ناگهان از سنگینی جملهات، هول برم داشت که نکند واقعا آخرین امیدت من بودم و امشب اگر به دادت نرسم، گچ را خواهی خورد. سیگار را انداختم توی جوب و پا شدم که دنبالت بگردم، دیدم نیستی. چطوری در آن یک لحظه، آب شدی و رفتی توی زمین. هرچه اینور خیابان و آنور خیابان و مغازهها را گشتم، نبودی.
چهار: آهای پسر جوانی که دیشب خواب را بر من حرام کردی، تا صبح توی آشپزخانه لولیدم و به این فکر کردم که کاش پیدایت میکردم و میآوردم خانه و از زنم پول میگرفتم و راهیات میکردم و میرفتی. لابد وقتی حرف میزدی چارهای هم پیدا میشد. لابد عکس مادرم را میدادم و عکس مادرت را میگرفتم که ببینی تنها خوشبختکنندگان جهان همین مادرانند و نگذار آنها هم در فقدانت، قندان زندگیشان را باد ببرد.
تا صبح به این فکر کردم که اگر آن لحظه هشیار بودم، لابد یک شماره تلفن سهرقمی در هر شهری هست که اینجور وقتها آدم باید زنگ بزند که بیایید اینجا یک کسی می-خواهد انتحار کند خانوم و لابد میآیند و مشاوره میبرند و… من اما با جمله «میدانی سختترین کار دنیا…» آن هم به وقت دور شدنت، چنان هول شدم که ساعتها همانجا نشستم چون میدانستم انتحار با گچ، وحشتناکترین کار دنیاست. یعنی از میان مرگ آن پنج میلیون نفر از اهل عالم که در طول سال به زندگی خود پایان میدهند، هیچکدامشان به اندازه خوردن گچ، هولناک و دهشتناک نیست.
بعد یادم افتاد در اواسط دهه70 گزارشی برای نشریهای نوشته بودم به استناد بولتنی از بیمارستان شهدای خرم¬آباد که در طول 5 سال (از مهر 74 تا مهر 79) 48 نفر با گچ خودکشی کرده بودند که بیشترشان هم دختران 10 تا 19 سال بودند. هنوز در یادم حک شده بود افرادی که چنین راهی را برای مرگ خودخواسته انتخاب میکنند، اول گچ را در… . یک لحظه حتی به این تصویر فکر کردم که تو را در لحظههای اولیه انتحار، نجات داده و به بیمارستان رساندهام و با دستگاه سنگشکن، دارند گچها را خرد میکنند. دیگر از این شیزوفرنیکتر میتوانی زندگی مرا تجسم کنی؟
پنج: آهای پسر جوانی که دو روز است باعث شدی زندگیام تباه شود، آن نگاه آخر و آن لبخند آخر که در تو دیدم نشان میداد با 10 هزارتومنی که میتوانستی از من بگیری، اتفاق خاصی برایت نمیافتاد اما لابد من ناامیدترت کردم. شاید اگر اسم مادرت را میگفتی، من هم زبانم باز میشد. اما تو یک جوری نایلون حاوی گچ ساختمان را نشان دادی که انگاری نجاتت در آن است. من پیر و اسلوموشن شدهام و دوزاریام دیر میافتد.
اما اگر هنوز گچ، راه گلویت را مسدود نکرده، امروز شنبه همان ساعت همانجا منتظرت می-مانم؛ یا بیا آن لبخند تاریکت را از ذهن من پاک و تمیز کن یا آن گچ را دور بیانداز. قول می¬دهم بعدش زنم برایت یک کوفتهتبریزی بپزد که باهاش انگشتهایت را هم بخوری. وگرنه من این روزها هرچه میخورم طعم گچ میدهد. این پارانویای جدید من است. فکر میکنم آن صدایت که از تهچاه درمیآمد دیگر همین چند دقیقه پیادهروی عصرانه را هم از من بگیرد و باز برای مدتی از خانه بیرون نیایم.
آخر وقتی گفتم اسم مادرت چیست؟ چرا رویت را برگرداندی. آخر وقتی گفتم شرمنده. چرا به آسمان نگاه کردی. آخر من که مدیر ببوگلابی و بیغم و سیبزمینی مملکت نیستم که بگویم برو هر بلایی میخواهی سر خودت بیاور. آخر من که نمیتوانم جلوی گریهام را بگیرم. آخر من که اسم مادرت را یاد نگرفتم. آهای پسری که نایلون مشکی پر از گچ دستت بود و اسمت را به من نگفتی، آن شش هزار تومنی که دادم را چهکار کردی. امشب بیا منتظرم. ولی با خودت نایلون گچ نیاور.

