روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| مائورو پروسپری پلیسی ایتالیایی بود که در سال 1994 راهی مسابقه ماراتن در صحرای بزرگ آفریقا شد تا به مدت 6 روز در یکی از خشک و سوزانترین نقاط زمین بدود. مسابقه تازه شروع شده بود که طوفان شن، هر آنچه روی زمین بود را به هوا برد و چرخاند.
چشمهای دونده چیزی نمیدید. گوشهای پناه گرفت و منتظر ماند اما وقتی طوفان تمام شد، مائورو خود را در جایی دیگر دید. دنیای اطرافش تغییر کرده بود. در نقطهای که قبلاً راه اصلی بود، کوهی از شن ظاهر شده بود. هیچچیز سر جایش نبود و راه را گم کرد. شروع کرده بود به بیهدف چرخیدن در دل صحرایی داغ.
بالاخره وقتی توانست شمال و جنوب را پیدا کند، خسته و گرسنه و تشنه به معبدی متروک رسید. احتمالاً کمی طول کشید تا نگاهی خریدارانه به خفاشهای آویزان از سقف بیندازد و بگوید: «مجبورم!» و شروع کند به کشتن خفاشها و به دندان کشیدن گوشتشان. مطمئنم نمیخواهید بدانید که برای رفع تشنگی و زنده ماندن مجبور به انجام چه کاری شد.
چند روزی از گم شدن مائورو پروسپری 39 ساله در صحرا میگذشت و مطمئن بود که نجات پیدا نخواهد کرد. با بلندترین صدایی که در توانش بود فریاد میکشید اما صدایش به گوش هیچکس نمیرسید. تنها همدمش خفاشهایی بودند که آنها را هم نصفه و نیمه خورده بود. دیگر نمیتوانست به این وضع ادامه بدهد و شاهد خرد خرد جان دادن خود باشد.
باید کار را تمام میکرد. پس از توی وسایلش خودکاری پیدا کرد، آخرین جملهها را به خودش گفت و نوک تیز خودکار را در رگش فرو کرد. کار تمام نشد. خونش خیلیزود لخته شد و خونریزی به پایان رسید. زخم روی مچ دست عربدهای کشید و گفت: «هی! این بچهبازیها رو تموم کن و پاشو زندگیت رو نجات بده.»
مائورو دلخور از اینکه حتی وسط صحرا هم اجازه نمیدهند چند دقیقهای بهحال خودش باشد، بدن ضعیف و خستهاش را بلند کرد و برای پیدا کردن کمک دوباره پا به شنها گذاشت.او به مدت 9 روز در صحرا حرکت کرد و حشره و خزنده خورد تا بالاخره به قریهای رسید و با دیدن اولین انسان، با خیال راحت بیهوش شد و دفعه بعد چشمهایش را در بیمارستان باز کرد.
مائورو در این مدت حدود 300 کیلومتر پیادهروی کرد و 20 کیلو از وزنش را از دست داد و چند ماه طول کشید تا دوباره بتواند غذای جامد بخورد. اما زنده ماند. مائورو پروسپری با قصهای عظیم و باورنکردنی به خانه برگشت و چند سال بعد دوباره در ماراتنی دیگر شرکت کرد. کسی که چنین ماجرای سهمگینی را پشتسر گذاشته، دیگر از چه خواهد ترسید؟

