روزنامه هفت صبح، حمید رستمی| یک: ‌ این فقره جزو آن مواردی‌ست که رسم و رسوم ما تومنی صنار با کل دنیا متفاوت است وقتی در فیلم‌ها و سریال‌های خارجی می‌بینیم که فردی جدید وارد یک خانه یا یک اتاق می‌شود، افراد حاضر در داخل اتاق گاهی حتی نگاهی هم به او نمی‌کنند و مشغول کار خویشند. یکی تلویزیون را نگاه می‌کند، دیگری غذا می‌خورد و آن دگر جدول حل می‌کند و شاید از بین‌شان یک بنده خدایی هم پیدا شود و با نگاهش به فرد نوآمده واکنش نشان داده و نوشیدنی تعارف کرده و جای نشستن نشان دهد.

حالا شما این را مقایسه کنید با مناطق ما که اگر یک مهمان سرزده وارد خانه شود و صاحبخانه یک مرغی، خروسی چیزی داشته باشد که کار و زندگی‌اش وابسته به آن است مطمئن باشید که آن را به زمین زده و سر از تنش جدا خواهد کرد تا شام مهمان را مهیا کرده و تلاش کند کمی کمتر به او بد بگذرد و کسی هم وارد اتاق شد همه به احترامش بر می‌خیزند و هنگام وداع همه تا در حیاط بدرقه می‌کنند.

اینچنین است که در خانه‌های قدیمی معمولا یکی از بهترین اتاق‌ها را قفل می‌کردند و به نام اتاق مهمان برای روزهای مبادا نگه می‌داشتند یا لحاف و تشک تمیز و باکیفیت را سال‌ها انبار می‌کردند تا بلکه روزی از روزها مهمانی ز در آيد و بر روی آن بلمد. خود صاحبخانه ۱۲ماه سال در بشقاب و کاسه ملامین غذا می‌خورد و ظروف چینی زیبا را برای مهمان نگه داشته بود و از این مثال‌ها ده‌ها مورد می‌شود زد.

دو: این روزها با به‌هم آمیختن سنت و مدرنیسم قواعد شترگاوپلنگی وضع شده است که هدف آن مشخص نیست و عنصر «بی‌اعتنایی به مهمان» یا «مزاحم خلوتش نشدن» چنان در‌هم تنیده شده‌اند که به زحمت با یک تار مو توان تشخیص و تمیز دادن آن از هم وجود دارد. حالا دیگر کمتر مهمانی وارد خانه می‌شود و چند روزی در آن اتراق می‌کند. مگر اینکه به‌هم پیوستگی‌های فرهنگی- اجتماعی زیادی با صاحبخانه داشته باشد و البته آن قضیه را هم از هفته‌ها قبل به اطلاع طرف مقابل رسانده و کسب اجازه کرده باشد.

دیگر مثل سابق نیست که صدای زنگ در بیاید و بچه‌ای برود برای باز کردن در و هنگام برگشت خیل عظیمی از مهمانان قد و نیم‌قد را با خود وارد اتاق کند. بخش زیادی از مهمان‌ها در هتل اقامت می‌کنند و صاحبخانه نهایتا روزی یکی دو بار به آنها سر زده و مراتب ادب و ارادتش را به طرف مقابل رسانده و در بهترین حالت یک شام یا ناهار در یک رستوران میزبانی می‌کند و تمام.

دیگر لازم نیست که میزبان در ورودی شهر منتظر مهمانان باشد و خوشامدگویان آنها را به طرف هتل یا خانه همراهی کند چرا‌که مهمانان قصد ندارند به میزبان زحمت زیادی دهند و فکر می‌کنند با نقشه‌های اینترنتی موبایل‌ها هم می‌شود به راحتی مسیر را طی کرد. اگر کمی بیشتر تلاش کنیم و واژه تعارف را هم از روابط حذف کرده و بر مبلغ بیفزاییم نور علی‌نور می‌شود و می‌شویم مثل همان آدم‌های مدرن بلاد کفر که وقتی می‌گویند:

«نمی‌خواهم!» معنای تمام و کمال «نمی‌خواهم» مدنظرشان است و نیازی به پافشاری و اصرار و تلاش برای قبولاندن نیست. هرچند که خیلی جاها هم وقتی کسی می‌گوید نمی‌خواهم در عصر مقصودش این است که می‌خواهم، ولی دوست دارم که کمی بیشتر اصرار کنید و حس مزاحمت کمتری به گوینده منتقل شود! چراکه بارها دیده‌ایم سر سفره یک نفر پارچ آب در دست لیوان‌ها را پر می‌کند و در مقابل درخواست برای پر کردن لیوان‌های اطرافیان کمتر کسی رک و پوست کنده می‌گوید آره لیوان مرا هم پر کن!

بیشتر افراد در جواب می‌گویند: «ممنونم!» که معنای آن به‌طور دقیق مشخص نیست. ممنونم که لیوان مرا هم پر می‌کنی؟ یا ممنونم و نمی‌خواهم پرکنی؟ همین امر باعث ایجاد یک‌سری سوءتفاهم‌هایی می‌شود که گاه به خون و خونریزی، قهر و قهرکشی، گیس و گیس‌کشی و ترک زودتر از موعد محل مسافرت توسط مهمان‌ها منجر شده و طی هفته‌های آتی باید یک گروه حسن‌نیت از اقصی نقاط کشور گردآوری کرده و مراتب عذرخواهی را اعلام کرده و رفع سوءتفاهم شود.

حالا نمی‌گویم که مدت‌هاست دیگر حتی دست دادن هم از مد افتاده و یاد آن روزهایی می‌افتم که هر مهمانی با هر درجه و جایگاه اجتماعی و سن و سالی وارد خانه می‌شد پدر همه را مجبور می‌کرد که جلو آمده با طرف دست داده و خوشامد بگوید و بعد برود دنبال کار و زندگی‌اش! حالا اگر بخت یارش بود و همان لحظه ورود مهمان به خانه روبه‌رویش سبز می‌شدی و دستی داده و احوالپرسی می‌کردی که هیچ ولی بعد که طرف جاگیر شد و چند استکان چای نوش‌جان کرد و لم داد، یکی از شاق‌ترین اعمال عالم رفتن به اتاق مهمان و در را باز کردن و سلام دادن و خوشامدگویی به ایشان بود!

سه: نمونه بارز یک ماه مهمان‌نوازی سنتی خانواده ایرانی را در فیلم مهمان مامان ساخته داریوش مهرجویی از روی داستانی به قلم هوشنگ مرادی کرمانی شاهدیم که خانواده‌ای کم‌بضاعت بعد از مدت‌ها یک مهمان رودروايسی‌دار را پذیرا می‌شوند و بعد از یک تعارف خشک و خالی مجبور می‌شوند که شام را بمانند و این ابتدای مصیبت مامان خانه است که نه برنج دارد و نه گوشت و نه میوه! اما بعد از مدتی استرس و فشار و به این در و آن در زدن همه چیز مهیا می‌شود و همسایه‌ها دست‌به‌دست هم می‌دهند و آبروی میزبان را می‌خرند و خود نیز شبی دور یک سفره غذا می‌خورند و مهر می‌افزایند و نمک‌پرورده هم می‌شوند.

این فیلم دقیقا عصاره و چکیده مناسبات به‌شدت توأم با حجب و حیا و تعارف و رودروايسی‌دار ما ایرانیان است که البته در واقعیت همیشه همین‌قدر پایان قضیه خوب از آب در‌نمی‌آید و با کمی تساهل در امر میزبانی، مهمان تا سال‌های سال بعد از خام بودن پلو و سفت بودن گوشت و شور بودن سالاد داد سخن سر می‌دهد و حس می‌کند که مورد بی‌احترامی واقع شده و میزبان خلاف ادب به‌جا آورده و باید در پس دادن مهمانی جبران مافات شود و داستان آن دو باجناق (جلیل و خلیل) در دهه ۶۰ را به یاد می‌آورد که هر هفته مهمان هم می‌شدند و چشم و هم‌چشمی‌های دو خانواده قضیه را به جاهای باریک می‌کشاند.

چهار: علی یکی از معدود دوستانی‌ست که هر سال صبح روز تولدم زنگ می‌زند و تبریک می‌گوید. در طی این چند سال اخیر فقط بانک‌هایی که از هر کدام مبلغی وام گرفته‌ام به خاطر یادآوری اقساط عقب‌مانده هم که شده به‌طور کاملا منظم تبریک تولد می‌گویند و در این مقوله کمی از علی پیشی گرفته‌اند. هر ساله بعد از تبریک کوتاه تولد از آنجایی که معمولاً اواخر خرداد فصل برداشت گیلاس است و دو سه تا درخت پربار در حیاطش جا گرفته‌اند دعوت می‌کند برای مراسم گیلاس‌خوری! امسال البته تاکید کرد که سهمت محفوظ است ولی غیرقابل انتقال و باید خودت بیایی و بچینی و بخوری.

در یک بعدازظهر خنک اواخر بهاری که روز قبلش با دیدن درخت گیلاس پربار و خوشرنگ آب از لب و لوچه‌مان سرازیر شده بود به قصد تنعم از این میوه فریبا قصد وطن کردیم و با منصور به خانه علی‌جان رفتیم تا دلی از عزا در بیاوریم ولی چشمتان روز بد نبیند هرچه در دسترس‌ها چشم گرداندیم تعدادی شاخ و برگ دیدیم که هیچ نشانی از گیلاس‌های قرمز و تپل در آنها یافت نمی‌شد که اینجا هم علی‌جان به دادمان رسید و لباس کار به تن کرد و از درخت بالا رفت تا مراتب مهمان‌نوازی‌اش را اثبات کند.

از آنجایی که همواره به آمادگی بدنی خود غره بودم و فکر می‌کردم اینجا بنده هستم و در بغداد حاکمی کور، تلاشی نافرجام برای صعود از درخت مرتکب شدم که همان اول کار فهمیدم که کار هر «من» نیست از درخت بالا رفتن! علی کیسه‌ای را که پر کرده بود پایین انداخت تا مهمان‌ها مشغول شوند و یک لحظه فکر سقوط یک نفر از درخت چنان ذهنم را مشغول کرد و تمام بدنم را استرس گرفت که بیا و ببین!

حالا ما هِی به علی التماس می‌کردیم که آقا گیلاس نخواستیم، بیا پایین و بشینیم چایمان را بخوریم و به غفلت نخوریم. بحمدالله همه‌چیز به‌خیر و خوشی تمام شد و هم گیلاس خوردیم هم چای و هم فال هم تماشا تا سال بعد که زنده باشد و که مرده؟! ولی قول می‌دهم که آمادگی بدنی‌ام را دو چندان کرده و سال بعد خود از درخت بالا بروم که دست‌کم استرس‌اش کمتر است!

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.