روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی | احساس میكنم دارم تحمل خودم را از دست میدهم نه فقط بهخاطر بدتابیهای احوال خودم كه بهدليل كژوكوژشدن روزگار مردمان معصومی هم هست كه در تكاپويی طاقتفرسا برای داشتن يك زندگی نه معمولی دستكم كمی معمولی هستند اما دريغ اما آه!
پس حق دارم آشفتهحال و گمكرده راه باشم پس درست حدس زديد،بینظمی مخل من از نابسامانی در مديريت حال و احوالم است، در حقيقت من هم يكی از هر چهار نفر هموطن معصومی هستم كه صبحها پيش از آنكه حالم به هزارويك دليل ازجمله آلودگی هوا، پاييز و خاكستر شود، يك قرص آرامبخش در دهان میگذارم و يك ليوان آب سر میكشم تا خيال كنم حالم حالا تهبهار نيست و چندين قدم تا خزان راه دارم و پس از آن لابد روز آهسته راه میرود و من بیدغدغه كارهای روزمره را انجام میدهم كه نامش عادت است بعد كه تاريكی سر بر آورد و خود را در آغوش شب رها كرد، بايد قرص دوم را بخورم و میخورم تا من همچنان آهسته باشم و عصبيتهای تحميلی، سركوفت بخورند!
درست حدس زديد من به تجويز روانپزشك روزی دو حبه قرص آرامبخش با بیميلی قورت میدهم تا اضطرابم را پنهان كنم؛ يعنی كنترل كنم تا مرد آرام و رامی باشم تا عصبی نشوم و از هيچ ننالم! شما چطور دوستان صبور خانمهای محترم و آقايان معزز شما يكی از هر چهار ايرانی نيستيد كه اضطراب و يا افسردگی دارند؟ نداريد؟
چه خوب كه حالتان بنفشه و بهار است و دنيا به كام شماست! اما نكند كه خدای نكرده حالتان بدتر از احوالتان است و خودتان خبر نداريد؟! انشاءالله كه چنين نيست و حالتان هميشه متوازن است اما يادتان باشد هركسی آنی نيست كه خود میگويد كسی است كه ديگران میگويند! رهگذر دانايی میگويد نتيجه يك پيمايش ملی حاكيست كه بيستوپنج درصد افراد جامعه اختلالات روانپزشكی و بيماریهای اعصاب و روان دارند و بايد و میبايد حتما به روانشناس و روانپزشك مراجعه كنند وگرنه افسردگی و عصبيت دمار از روزگارشان درمیآورد! مثل قناری گمكرده يار كه از بيقراری تصوير ابر بغض كرده در شيشه پنجره را آسمان میبيند و بالزنان سر به شيشه میكوبد و از درد برای لحظاتی در ايوان بالبال میزند و سرانجام در قرمزی غروب خود را به آسمان میرساند.
چه كسی میداند
كه تو در پيله تنهايی خود تنهايی
چه كسی میداند
كه تو در حسرت يك روزنه در فردايی
پيلهات را بگشا
تو بهاندازه پروانه شدن زيبايی
راست اين است اگر من چوپان بودم و هر روز گله به صحرا و در و دشت میبردم و به نان و پنيركی زير پای درخت گردو به وقت ناهار بسنده میكردم و بعد از ناهار نیلبك از پر شال برمیكشيدم تا اهالی گله خوب بخوابند تا به وقت باز آمدن به روستا از خستگی راه رفتن و چريدن جا نمانند در آن صورت نيازی به ديدن قيافه عاقل اندر احمق روانپزشك و خوردن قرص آرامبخش نداشتم!
اگر من چوپان بز و گوسفند و يا چوپان گاو و گوساله بودم، جزو يكی از هر چهار ايرانی معصوم، نامتعادل و ناموزون نبودم البته كه آدم مضطرب و افسرده میتواند وزير، وكيل، پزشك، نماينده مجلس، روزنامهنگار، استاد دانشگاه، خانهدار، راننده، چهار ميليون بيكار كه بيش از يك ميليون آنان تحصيلات دانشگاهی دارند، دارندگان تالارهای عروسی و… هم باشد، حتی میتواند رفتگر، مقنی، اهالی سينما و تئاتر و جامعهشناس و اديب و مغازهدار هم باشد.
دوستی از قبيله روانشناسان میگفت بیترديد در بين خود ما هم كسانی هستند كه از حال و روز روزگار و بيمارانشان گرفتار افسردگی و يا اضطراب باشند اما نكته اين است از ميان همه اقشاری كه پذيرفتهاند، حالشان كمی ترش و تيز و يا خموش و گوشهگير است و به روانشناس و روانپزشك مراجعه میكنند از هر هفت نفر يك نفر بيماری خود را پيگيری و تا مرحله بهبودی دنبال میكند.
من میپرسم لابد اطبا جزو تعقيبكننده جدی مداوا تا مرحله بهبودی كامل هستند؟ پاسخ او روشن است؛ احتمالا حتما و من عميقا اميدوارم هيچ مسئولی در هر رده شغلی و سنی جزو دارندگان اختلالات روانپزشكی و بيماریهای اعصاب و روان نباشد و مثل سارها، گنجشكها، قناریها باشند كه میتوانند هرچقدر دوست میدارند آسمان را مال خود كنند و هرچقدر دوست دارند بر سر شاخه اين بوته گلسرخ و آن شاخه گيلاس بنشينند و زل بزنند به دهان ليلی كه در حضور مجنون غزلغزل آواز میخواند.
در دل من چيزی است مثل يك بيشه نور / مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم كه دلم میخواهد/ بدوم تا ته دشت، بروم سر كوه
دورها آوايی است كه مرا میخواند
*شعرها از سهراب سپهری

