روزنامه هفت صبح، احد بابایی منیر | داستان خود ویرانگری داریوش رفیعی آوازخوان خوش سیما و متمول سال‌های اشغال ایران توسط متفقین از اینجا آغاز شد.قرار بود از بم فرار کنند. روز موعود، با چمدانی در دست‌، از صبح تا پاسی از شب عرض کوچه را رژه رفت و معشوق نیامد. به تهران کوچ کرد و ساز کوک کرد.

داریوش با آن صدای گرم و دلنشین تنیده با غم پنهانی خوش پوش و خوش سلیقه با آن ماشین قرمز رنگش دل از عارف و عامی ربوده بود. چنان شهره بود که دیگر، همه پدر وکیل مجلس‌اش را با شهرت او می‌شناختند.در آواز، پیرو سبک ادیب خوانساری بود و ترانه «زهره» ایران را اشغال کرد.

داریوش رفیعی‌، رسم دیگر خوانندگان را نداشت‌. به شهادت بسیارانی هرگز به خاطر پول‌، پا به هیچ مجلسی نمی‌گذاشت. نیازی نداشت‌.خودش ثروتمند بود و خرج کن‌! در دست و دلبازی نسب به «حاتم طایی» می‌برد شاید ! از پرویز خطیبی نقل کرده‌اند که‌: روزی که سخت نیازمند ماشینی بودم و خود اتومبیل نداشتم ماشین داریوش را برای تنها دو، سه ساعتی گرفتم ولی بعد، ده روز طول کشید تا او را یافتم و اتومبیلش را پس دادم !

با این حساب و با شنیدن داستان‌های زیادی از این دست، «بیخیال‌الدوله» ای بوده برای خودش ! چه بسیار شب‌های سرد زمستانی که دوستان‌، داریوش را در خیابان‌ها پیدا می‌کردند: سر‌، گرم از آب آتشین، بی‌کلاه‌، بی‌کفش و کت ‌و پالتو که هر کدام را سر کوچه‌ای به کسی داده بود و رها و آزاد در خیابانها راه می‌پیمود در«خیابانهای سرد ِشب» به گفته فروغ: شاید هنوز به آن دو چشم سیاه می‌اندیشید و به آن تلخ‌ترین شب عمرش که یار‌، قالش گذاشته بود !

به هنگام لغت لغت کنار هم چیدن این نوشته‌، داریوش را پیش چشمم می‌بینم: لرزان و عرق کرده‌، برای یافتن رگی در دست‌، دندان بر دندان می‌فشارد و آن‌گاه که آن«بی‌خبری ِاهریمنی» را در خون خود تزریق می‌کند و بعد بستن چشم و سستی و باز اندیشیدن به آن غروب لعنت، آن «شب انتظار ِبم» انگار داریوش واقعا پیش چشمم نشسته !‌

مرگ داریوش‌، غم‌انگیز بود. پرویز یاحقی می‌گوید: شبی ساعت ۹ شب به منزل داریوش رفیعی می‌روند:«وقتی به خانه داریوش رسیدیم، زیر کرسی نشسته بود و از شدت کمر درد به خود می‌پیچید. آقای دکتر«ژ» مدیر کل بازرسی وزارت بهداری هم با ما بود، بیماری داریوش را قولنج تشخیص داد و نسخه‌ای نوشت.

یاحقی اضافه می‌کند: مدیر داروخانه عدالت که از وضع اعتیاد داریوش باخبر بود می‌گوید: شاید کزاز باشد! و توصیه به زدن واکسن کزاز می‌کند. ولی زمانی که گفته وی را با آقای دکتر «ژ» در میان می‌گذارند، دکتر برافروخته و عصبانی پاسخ می‌دهد: من دکتر هستم یا ایشان؟!
می‌بینی داریوش جان؟! با یک اشتباه و خطای پزشکی، نسخه خاموشی برای همیشه را، برای تو می‌پیچند.

و چند روز بعد زمین و زمان باخبر می‌شوند که آنکه بر تو تیغ کشید، کزاز بود «ذبیح جان‌!» چقدر«پری غفاری» به پات افتاد چقدر زار زد‌: نکن‌! داریوش جان نکن !و تو لبخند غمگینی زدی و آن «سفید لعنتی» را به درون جانت ریختی و پشت بندش، تبسمی از هزار گریه، غم‌انگیزتر و ناله‌ات که: پری جان، یه نخ سیگار روشن کن !

رفیعی در اوج شهرت در سی سالگی برای همیشه خوابیده وگرد سفید و«کزاز» رختخوابش را پهن کرد، همانگونه که خوانده بود و دوست داشت:« مستانه مستانه!» تهران که باخبر می‌شود‌‌، صدها اتومبیل سواری به سمت شمیران راه می‌افتند به سمت گورستان ظهیرالدوله‌. در گورستان جا برای ایستادن نیست بس که جمعیت آمده است‌، عده‌ای به ایستادن در خیابانهای اطراف دل خوش می‌کنند.

« انجمن اخوان صفا» حاضر نیستند به دفن شدنت در گورستان رضایت بدهند ولی یاحقی و ترقی و از همه بیشتر پروین غفاری دنبال کارت هستند و گرفتن رضایت از مقامات دولتی . با تاخیر با ساعت‌ها تاخیر‌، بالاخره در رختخواب مستانه‌ات، آرام می‌گیری در کنار مزار«قمرالملوک»…

کسی چه می‌داند شاید آن زنی که پشت درختی کز کرده بود و بی‌صدا می‌گریست، همان بود! عشق نخستینت! همان که آن شب سخت جانفرسا، برای همیشه دیده به راه و منتظرت گذاشت !بخواب«ذبیح جان» بخواب، اصلا برای مردن بود که به دنیا آمدی.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.