روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| در مینیسریال Best Interests مارنی دختر معلول ۱۳سالهای است که تمام عمر روی ویلچر نشسته و با تب و عفونت سروکله زده و برای هر حرکت سادهای محتاج خانوادهاش بوده و هیچوقت مثل یک نوجوان معمولی در خیابان ندویده، روی صندلیای وسط ردیف سالن سینما ننشسته، سوار بر دوچرخه در سراشیبی خیابان نرانده و در کنار همسن و سالهایش با موزیکی محبوب بالا و پایین نپریده.
دکترها از زمان نوزادی مارنی به پدر و مادرش گفته بودند که او عمری طولانی نخواهد داشت و در این ۱۳سال سایه مرگ از روی خانهشان کنار نرفت. حالا مارنی برای چند دهمین بار در بیمارستان بستری است، در خوابی بدون بیداری بهسر میبرد، با دستگاه تنفس مصنوعی نفس میکشد و دکترها خبر دادهاند که وقت پا پس کشیدن و توقف درمان است؛ چرا که احتمالاً دیگر بهبودی در کار نخواهد بود.
آنها فکر میکنند که ادامه دادن این وضعیت تنها باعث کش آمدن پروسه مرگ او خواهد شد و از طرف دیگر ترجیح میدهند تخت اتاق مراقبتهای ویژه را به بیمار دیگری بدهند که شاید شانس زنده ماندنش بیشتر باشد. در سریال five days at memorial شاهد اتفاقاتی در یک بیمارستان سیلزده بعد از طوفان کاترینا هستیم.
بهزودی آب همه جا را خواهد گرفت و پرسنل بیمارستان باید زودتر بیماران را خارج کنند. نیروی امداد کم است و رئیس بیمارستان باید تصمیم بگیرد جان چه کسانی ارزش بیشتری دارد تا اول آنها را نجات دهد. نوزادها، جوانترها، بیمارهای رو به بهبود و آنهایی که قادرند روی پاهایشان بایستند و حرکت کنند میروند و باقی میمانند تا با تقدیرشان روبهرو شوند و آهسته شروع کنند به مردن.
در چنین شرایطی است که بهیاد میآوری «همه انسانها با هم برابرند» و «همه جانها ارزشمندند» چه دروغ خوشقیافهای است که دارد از ریخت میافتد و حقیقت نهفتهاش را آشکار میکند. غمانگیز و بیرحمانه است اما واقعیت دارد؛ نجات جان بعضی انسانها به عدهای دیگر اولویت دارد. برای همه نمیشود جنگید.

