روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا راستش رو بخواین، من تو خیلی چیزها استعداد ندارم ولی در معامله و خرید و فروش، نهتنها سر سوزنی استعداد ندارم بلکه به کل پرتم. میفرمایین چرا؟… عرض میکنم.بنده یک عدد تردمیل داشتم و به دلیل اینکه یک جالباسی خیلی شیک خریده بودم، دیگه بهش نیازی نداشتم.
عکسی ازش گرفتم و آگهی فروشش رو در یکی از این اپلیکیشنها گذاشتم. چون هیچ ایدهای نداشتم که چه قیمتی باید اعلام کنم و از طرف دیگه احساس میکردم خیلی در فروش، حرفهای و مسلط به چانهزنی هستم، قیمت رو توافقی اعلام کردم. اصلا نمیدونستم این وسیله که از هفته بعد از خریدش خاک میخوره، هزار تومانه یا ده میلیون تومان. در همان تماس اول، متوجه شدم که کار به همین سادگیها نیست:
- «بابت آگهی تردمیل مزاحم شدم.»/ «مراحم هستین.»/ «قیمتش چنده؟»/ «شما چند میخرین؟»/ «شما فروشندهای.»/ «شما میخوای پول بدین.»/ «آقا مالِ شماست.»/ «والااااا… حالا باهاتون راه میام…»/ «بالاخره باید یه رقمی بگین…»/ «والااااا… پنج میلیون.»/ «تومن؟»/ «زیاده؟»/ «آکبنده؟»/ «والااااا… نه.»/ «ضربان قلب رو نشون میده؟»/ «نه.»/ «مقدار کالری سوخته رو نشون میده؟»/ «نه.»/ «مونیتورش سالمه؟»/ «اصلا مونیتور نداره.»/ «شیبِ دستگاه، کامپیوتریه؟»/ «نه. دستیه.»/ «آقا…کلا آپشن چی داره؟»/ «سرعتش کم و زیاد میشه.»/ «خسته نباشین.»/ «حالا من راه میام باهاتون. الو؟… الو؟…»
درسته که مشتری پرید، ولی حداقل متوجه این مسئله شدم که پنج میلیون، رقم پرتیه و این یک پیشرفت محسوب میشد. در تماس دوم، مسئله مهم دیگری رو متوجه شدم.- «بابت آگهی تردمیل مزاحم شدم.»/ «لطف کردین… هیچ آپشنی نداره، فقط سرعتش کم و زیاد میشه، مدلِ ده سال قبله… یه میلیون.»/ «شماره کارتتون رو بدین… من میخوام.»شماره کارت رو ندادم و هرچقدر هم که تماس گرفت، جواب ندادم. از هول شدنش معلوم بود که قیمت رو خیلی پایین گفتم… در تماس سوم، کارکشتهتر بودم…
- «خسته نباشین… آقا این تردمیل رو…»/ «قیمتش دو و نیمه. جای چونه هم نداره… آپشن هم نداره. فقط سرعتش، کم و زیاد میشه.»/ «جدی؟»/ «کمه؟»/ «نمیدونم… من خودم یه دونه برای فروش گذاشتم، همه آپشنها رو داره، تقریبا هم آکبنده، شش ماهه خریدم، گذاشتم هشتصد تومن… چه خوب شد بهت زنگ زدم. الان قیمت رو درست میکنم. ممنون. خدافظ.»
با قیمتهای پرت و حرفهای بیربطی که زده بودم، موفق شدم بازار خرید و فروش تردمیل را در اپلیکیشن مذکور دچار تورم کاذب کنم و کلا هیچ معاملهای دیگه انجام نمیشد. فقط یه تعداد فروشنده، دور هم جمع شده بودیم که با همدیگه تماس میگرفتیم و قیمتها رو بالا میبردیم و هیچ کدوممون هم موفق به فروش نمیشدیم…
بعد از 24 ساعت، همگی جمله «فقط خریدار تماس بگیرد» را به آگهیهایمان اضافه کردیم و نتیجه این شد که هیچ تماس دیگری گرفته نشد.
حضور این وسیله بدشکل و بدبار و بدقلقِ جا تنگکُن، مانند سوهانی بر روحم شده بود… رویِ مبل، دراز کشیده بودم که نوای امیدی از کوچه به گوشم رسید:
- «آهن… مفرغ… آلومنیوم… خریداااااریم… کلیه اثاث منزل خریداااااریم… ضایعات خریداااااریم…» بعد از اینکه از پنجره، چند تا سوت بلبلی زدم، راننده خریدار ضایعات متوجهم شد: - «تردمیل هم میخری؟»/ «چند؟»/ «هر چند شد…» به ساختمان راهنماییشون کردم.
- «خبری شده؟»/ «چه خبری ؟»/ «چرا امروز همه دارن تردمیل میفروشن؟»/ «نه خبری نیست.»/ «چرا… یه خبری شده… حتما دکترها گفتن تردمیل برای سلامتی ضرر داره. وگرنه چرا امروز همه فروشنده شدن؟…»/ «نه آقا هیچ خبری نیست… تصادفا اینجوری شده.»
بعد از دیدن دستگاه، آب پاکی رو ریخت روی دستم: -«صد هزار تومن… اون هم واسه ضایعاتش فقط…».خلاصه که پنجاه هزار تومن هم گذاشتم روش و جاتون خالی، ناهار، یه پیتزای خیلی خوشمزهای خوردم و خیلی هم با احساس دلال موفق بودنم، خوش بودم.

