روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | وقتی کسی از دهان یک پزشک میشنود که بیماریاش خطرناک است و چیزی به پایان زندگیاش نمانده، اطرافیان جوری رفتار میکنند که انگار او تنها کسی است که در این جمع خواهد مرد. عجیب است که بعد از هزاران سال حیات و ممات بشر، هنوز انسان خیال میکند مرگ چیزی جز افسانهای محلی نیست و برای خودش اتفاق نخواهد افتاد.
مدتی قبل کسی از دنیا رفته بود که میگفتند هنوز استوری شب قبلش پاک نشده. خودش نفس نمیکشید اما استوری 24 ساعتهاش هنوز داشت به زندگی ادامه میداد. انسان قرنهاست که دارد مرگ همنوعانش را بهچشم میبیند اما هنوز به آن عادت نکرده. همه میدانیم از جایی بهبعد یکدفعه دست از بودن برمیداریم، اما این نیستی را آنقدر دور از اکنونِ خود میبینیم که دائماً فراموشش میکنیم و هر شب با فکر برنامههای روز بعد به خواب میرویم.
کوک کردن ساعت برای بیدار شدن در روزی که هنوز نیامده جداً کار عجیبی است. به انسانی فکر کنید که نیمه شب مرگ سراغش آمده و چند ساعت بعد آلارمِ گوشی تلاش میکند جنازهای خالی از جان را بیدار کند؛ بیخبر از اینکه دیگر برای او بیداریای در کار نیست.
به گلهای رزِ پژمرده در گلدان که نگاه میکنم به یاد میآورم تمام زندگی در باب فناست و تمام زیباییهای جهان در لحظات قبل از زوال معنا پیدا میکنند. به هر آنچه از دیدتان قشنگ و خواستنی است فکر کنید؛ تکتکشان از بین خواهند رفت. هیچچیز همیشگی نیست؛ حتی فنا. در این دایره شروع به پایان میرسد و آخر به اول.

