روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: آقا ببخشید زیاده جسارت است ولی اگر به ساحت فمینیست‌‌ها برنمی‌‌خورد این روزها خانم‌‌ها خیلی شبیه هم شده‌‌اند. انگار از یک کارخانه سری‌‌دوزی‌‌شده به مرحله تولید رسیده‌‌اند. همگی کپی هم. راستش را بگویم من پریروزها یک خانمی را دیدم که از دور می‌‌آید، آمدم دست راستم را ببرم بالا و دست چپم را هم بگذارم روی سینه‌‌ام و تعظیم کنم و بگویم «چطوری دخترخاله؟ چه عجب از این طرف‌‌ها؟!»

ولی دیدم آمد زرت رد شد و من دستم رو سینه‌‌ام ماند. ببخشیدها زیاده جسارت است ولی من مدت‌‌هاست دارم از این اشتباه‌‌ها می‌‌کنم و سنگ روی یخ هم می‌‌شوم. یکهو خانمی رد می‌‌شود می‌‌گویم خدایا این مگر جاری آبجی‌‌ام نبود؟ بعد می‌‌بینم شباهتی دسته‌‌جمعی در چهره‌‌نگاری ایشان حاکم شده است. گاهی پیش می‌‌آید که مودبانه می‌‌ایستم و سلامی عرض می‌‌کنم اما وقتی می‌‌بینم با اخم و تخم رد می‌‌شوند و دوتا تیکه سنگین «پیرسگ اکبیری» هم نثارم می‌‌کنند می‌‌فهمم که باز سوتی داده‌‌ام.

پس طبیعتا بهتر است که به‌خاطر هیچ آشنایی، کاری به احوالپرسی نداشته باشم. البته همه این سهویات هم تقصیر من نیست. بس که همه شبیه هم شده‌‌اند. دماغ‌‌ها همه عمل کرده به شکل فندق سربالا. موها همه رنگی. لب‌‌ها همه قلوه‌‌ای به شدت بادکرده. گونه‌‌ها همه برجسته. مژه‌‌های همه یک متر از خودشان جلوتر می‌‌روند. خوب تقصیر من چیست؟ حتی یک خال هم ندارند که مثلا نشان بگذارم و بگویم آهان از روی خال زنخدان‌‌شان شناخته‌‌ام.

والله همه‌‌اش هم از پیری و بی‌‌حواسی من نیست. اینطوری که مد و استایل و فشن زنانه دارد پیش می‌‌رود احتمالا ده بیست سال دیگر میلیون‌‌ها خانم خواهیم داشت که برای تشخیص‌‌شان باید به اداره چهره‌‌نگاری پناه ببریم یا روی‌‌شان شماره‌‌گذاری کنیم! البته نرینگان محترم هم در حوزه شبیه‌‌سازی، دست کمی از ایشان ندارندها، ولی در خانوم‌‌ها داستان یکجور دیگری دارد پیش می‌‌رود. یعنی می‌‌ترسم نکند این یکسان‌‌سازی فشنی تا آنجا پیش برود که هی خواهر و مادر و زن و جاری و خاله و عمه همدیگر را اشتباه بگیریم و داستان شود؟ آدمیزاد است دیگر؟ شعور که نداریم.

دو: پس داستان آن خال‌‌های هاشمی و ابروهای کمانی و لب‌‌های قیماقی و مژه‌های جنگلی و این چیزها کی قدیمی شد؟ چه شد که این صورت‌‌های ملامینی و گونه‌‌های باسمه‌‌ای و چشم‌‌هایی که هر روز با استفاده از لنزی به رنگی درمی‌‌آید جایگزین آن پریوشان ارژینال و نچرالی شد. الان اگر شاعری عاشق دختری شد احتمالا می‌‌تواند غزلی بگوید که به همه دختران ایران بخورد و تمام‌‌شان را شامل شود. بدبخت شاعران دلخسته جهان.

بیچاره شهریار که عشق ثریا به آن‌‌روزش انداخت. طفلک رهی معیری که سر عشق مریم‌‌جانش زنجیر شد به منقل‌‌های نقره‌‌کوب و تریاق‌‌های بندری و زیبایی‌‌اش منهدم شد. دیگر به نظرم شاعران زیبایی‌‌طلب دیروز، به پایان نبوت خود رسیده‌‌‌‌اند و پزشکان زیبایی، تیر خلاص را روی سینه غزلسرایان نابدل خالی کرده‌‌اند.

در پاساژها و بازارهایی که پروسه شبیه‌‌سازی آدم‌‌ها و تکثیر زیبایی‌‌های کلیشه‌‌ای، از خرده‌‌فروشی به عمده‌‌فروشی رسیده است حالا دیگر تاجران باید در صف عشاق تصنعی، خبردار بایستند نه شاعران دل از دست داده. چون صدسال دیگر، زن‌‌های مصنوعی و مردهای تصنعی، تمام کتاب‌‌های عاشقانه را به خاک و خون خواهند کشید.

سه: یک زمان عاشق موهای کرنلی بودم. مدلی که در نسل پدران ما مد شد و برگرفته از موهای «کرنل وایل» آمریکایی بود که در سینمای جهان درخشیده بود و رسانه سینما، آن را در همه جای دنیا تکثیر کرده بود.هنوز قبیله سنت‌‌گرایان به موهای آلن دلونی که از وسط فرق سر، باز می‌‌شد نگاه ناجوری داشتند اما کرنلی‌‌ها می‌‌توانستند با استفاده از روغن گریس اتومبیل، قشنگ به موهای خود حالت بدهند.

در زمان ما موهای آلمانی مد شد که برگرفته از استایل و مدل آرایش فاشیست‌‌های ژرمن بود و هر آرایشگری می‌توانست با گذاشتن کاسه‌‌ای آلومینیومی روی کله مشتری‌‌اش، قشنگ تمام دور سر او را با ماشین بزند و رهایش کند در خیابان و بیابان. حالا دیگر هزاران سال از مد شدن موهای سامسون می‌‌گذشت که در اساطیر کهن عبری، قدرت خود را از موهایش می‌‌گرفت یا از «مدوزا» الهه نفرت در میتولوژی یونان باستان که گیسوانش انباشته از مار و کژدم و رطیل بود و امیدوارم هیچوقت مد نشود!

ایرانیان قدیم پیش از آنکه به آراستن موهای سر خود ارزش قائل باشند نیمه تقدسی به سبیل‌های خود داده بودند و این فرهنگ چنان جاافتاده بود که می‌شد به تارمویی قسم خورد و چنان خرده‌‌فرهنگ ریشه‌‌داری داشت که من درتمام عمرم یکبار هم نتوانستم موهای سبیلم را بزنم. همزمان با موهای سامسونی، ریش‌‌های دوشاخ رستم دستان در اساطیر ایرانی محبوبیت داشت و به نظرم دوباره می‌‌خواهد مد بشود. رستم‌‌جان ما را ببخش!

چهار: حالا که همه جای مملکت را آرایشگاه مردانه و سالن زیبایی زنانه برداشته و من برای وقت گرفتن از سلمانی‌ام باید یک ماه یک ماه در صف نوبت بخوابم لابد می‌دانید که اساسا تا پیش از قاجار و ظهور عصر تجدد در ایران خبری از حرفه‌‌ای به‌نام آرایشگر نبود و در همه زمان‌‌ها این خود مردم بودند که موهای خود را با کارد یا تیغ تیز می‌‌تراشیدند و صفا می‌‌دادند. سپس نسل دلاک‌‌ها در حمام‌‌های عمومی ظهور کردند که نهایت هنرشان در این بود که موهای مردان را از بیخ و بن می‌‌تراشیدند و آخ نمی‌‌گفتند.

آن هم معمولا نه در همه روزهای سال، بلکه فقط در روزهای جشن و سرور. از نوروز تا عیدقربان و غدیر و یلدا. این‌ها همان دلاک‌هایی بودند که تنها کار موتراشی و موزنی مردم محله را به عهده نداشتند بلکه با مشاغلی چون خون‌‌گیری، دندان‌‌کشی، ختنه اطفال، رگ‌‌زنی، زخم‌‌بندی، نشترزنی و زالواندازی، بقیه روزهای سال را سرگرم پول درآوردن بودند. به عبارتی دیگر، تا پیش از ظهور عصر تجدید درایران، مدل موهای مردان ایرانی از این چهار مد فراتر نمی‌‌رفت: یا تمام تراشیده بود.

یا مدل پرقیچی بود که به پهنای چهار انگشت از جلوی پیشانی به بعد تراشیده می‌‌شد اما موهای بالای گوش‌‌ها باقی می‌ماند. بعضی از مردان در قسمت مسح سر؛ جاده می‌‌تراشیدند و البته مدل حیدری هم بود که به تراشیدن موهای جلو تا وسط بود به اندازه یک کف دست، اطلاق می‌‌شد.

یکی دیگر از مدل‌های مرسوم آن روزها موهای «علی اکبری» بود که با هدف تراشیدن موهای تمام سر و باقی گذاشتن دسته‌‌ای از موی بلند در وسط سر و به نذر حضرت علی‌‌اکبر انجام می‌‌شد. یک مدل هم تراشیدن موهای فرق سر به اندازه یک نعلبکی بود که به دستور فواید طب سنتی و هواخوری تلقی می‌‌شد. اما با آغاز عصر تجدد، آرام آرام شانه کردن موهای سر رو به بالا مد شد و باز کردن فرق سر از راست و چپ و وسط.

در همین زمانه هم البته بلند گذاشتن زلف‌‌ها مخصوص بچه رقاص‌‌ها بود و رغبتی در میان نجیب‌‌زادگان برنمی‌‌انگیخت. تا اینکه عصر سینما رسید و ایرانی‌‌ها با استفاده از موهای کرنلی و آلمانی و آلن دلونی، کولاکی به پا کردند و اصطلاح «آقا فکلی دیزانفکته» دیگر سر زبان‌‌ها افتاد. احتمالا منظورشان از دیزانفکته (گند زدوده) به مردانی بود که در رعایت بهداشت، افراط‌‌ها کرده و کلاس گذاشته‌‌اند.

پنج: آقا ببخشید زیاده جسارت است. من طالب بودم این هفته درباره خانم پروین (نوری‌‌وند) بنویسم که عاشق ترانه «غوغای ستارگان»اش بودم و دوسه روز پیش به زیر خاک گریخت. اما گفتم باز ممکن است محرمعلی‌‌خان سوسه بیاید که «هفته پیش خانم قمر را نوشتید هیچی نگفتیم. انگار گیر داده‌‌اید به خانم‌‌های آوازه‌‌خوان». پس فعلا بروید با دیزانفکته‌‌ها حال کنید، ما هم پیش خودمان بگوییم مملکت در آتش گرانی می‌‌سوزد ببین دلمشغولی‌‌های ما چیست. خسته نباشیم واقعا.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.