روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | پدرم را دوبار در دهه پنجاه دستگیر کردند. در روزنامه کیهان کار می‌کرد. خبرنگار بود و کم‌کم در کارش پیشرفت کرده بود و بالا آمده بود. لیسانس علوم اجتماعی دانشگاه تهران داشت و همان‌جا و در همان دانشگاه بود که تصمیم گرفته بود طرفدار چپ‌ها بشود. دارم از میانه دهه چهل حرف می‌زنم. پدرم، ‌جوان درسخوان شهر سلماس با لهجه غلیظ آذری‌اش سر از دانشگاه تهران درآورده بود.

حرکتی از یک جوان شهرستانی برای جهش به یک طبقه دیگر. دانشگاه تهران قبول شده بود. همان دانشگاه تهرانی که فدایی‌های خلق و مجاهدین خلق در حال یارکشی از دانشجویان بودند. از جوانانی که در بین سال‌های 1317 تا 1324 متولد شده بودند. جوانانی که به هنگام کودتای 28 مرداد نوجوانی بیش نبودند (حتی کودک) و این شانس را نداشتند که در حوزه هنر و ادبیات و سینما مشغول به کار شوند. چرا که می‌دانیم همین نسل متولد 1317 تا 1323 بزرگ‌ترین هنرمندان تاریخ معاصر ایران را هم رقم زده‌اند.

اینان حتی شانس بزرگ نسل قبل‌تر از خود را نیز نداشتند. دوره بورسیه کردن و فرستادن دانشجویان در شکل انبوه به خارج از کشور سر آمده بود. نسل قبل‌تر آنها دانشجویانی مثل چمران و یزدی و بنی‌صدر و شریعتی و قطب‌زاده (متولدین 1310 تا 1314) این شانس را داشتند که مواضع سیاسی و علایق سیاسی خود را در خارج از کشور و به خرج حکومت پی بگیرند. اما در دوره نسل پدران ما این فرصت از دست رفته بود.

پس این جوان اهل سلماس وارد دانشگاه تهران می‌شود. جوانی که در کودکی یتیم شده و از نوجوانی کار کرده؛ گاه شاگرد قهوه‌چی بوده و گاه کارگر کندوداران زنبور. در کوهپایه‌های پربرف و پر از گرگ. او حالا به تهران آمده. تهران تقسیم شده به دو بخش مجزا. شمال تهران ثروتمند که در گوشه کنارش مدام نایت کلاب و سینما و کافه سبز می‌شود و پارک‌ها و عمارت‌های موزون.

تهران پر از مغازه‌های صفحه‌فروشی و بوتیک‌ها و دختران مینی‌ژوپ پوش و در جنوب، ‌جنوب شلوغ و به هم ریخته که گویی شهرداران بالکل فراموشش کرده‌اند. با خیابان‌های بی‌نظم و مردم خسته و کوره‌پزخانه‌ها و گودها و چال‌ها. در تهرانی که هنوز زخم 28 مرداد و 16 آذر و 15 خرداد را روی همدیگر تلنبار داشت. در همین سال‌هاست که داستان انقلاب‌های الجزایر و کوبا و ویتنام و مصر خون را در رگ این جوانان دانشجو به غلیان وا می‌دارد.

دورانی که اگرچه از حزب توده نام و نشانی باقی نمانده بود اما گعده‌های پرشمار تحصیلکرده‌های چپگرا در شهرهای بزرگ ایران به‌خصوص تهران و تبریز و اصفهان در تکاپو بودند. جزوه‌هایی که مخفیانه ترجمه می‌شدند و تکثیر می‌شدند و جوانان خوش خیالی که آن متون را چون نسخه‌های جادویی برای شفای بی‌عدالتی و رسیدن به برابری می‌بلعیدند و می‌خواندند و گاه حتی چیزی ازآن ترجمه‌های مغلق و سنگین نمی‌فهمیدند. او مثل بسیاری از همدوره‌ای‌هایش طرفدار چپ‌ها شد. مگر می‌شد و در آن اتمسفر به جای دیگری آویزان شد؟

بعد از فارغ‌التحصیلی‌اش همزمان معلم شد و روزنامه‌نگار. ازدواج کرد و بچه‌دار شد و طلاق گرفت و خب حاصل گرایش چپگرایانه‌اش دوبار بازداشت بود. هرکدام چند ماه. راستش از جزئیاتش هیچ‌وقت خبردار نشدم. این‌که مقاومت کرده بود و یا وا داده بود؟ ‌این‌که شکنجه شده بود یا نه. یک بار داستان محوی از حسینی مامور مشهور ساواک برایم تعریف کرده بود. راستش را بخواهید الان مقاومت یا وادادنش برایم اصلا کوچک‌ترین اهمیتی ندارد. چه فرقی می‌کند‌؟

دوبار مرا به ملاقات او بردند. بار اول زندان قصر و بار دوم اوین. در زندان قصر با یک فنس جدا شده بودیم اما در اوین به الگوی فیلم‌های خارجی با گوشی تلفن از پشت شیشه حرف زدیم. من شش سال هم نداشتم. بار سوم هم او را دستگیر کردند. در هفتم بهمن 1357 . به همراه 5 روزنامه‌نگار دیگر که خب بعد از دو سه روز آزاد شدند. بعدها در دهه شصت و در غائله حزب توده باز هم یک ماه بازداشت شد که خب کسی ازش خبر نداشت و یک روز با سرتراشیده زنگ در خانه ما را زد…

دیروز همین‌طور که داشتم در اینترنت چرخ می‌زدم اسمش را سرچ کردم و دیدم در پرتال علوم انسانی چهارتا مقاله از او ثبت شده است. هر چهارتا مربوط به سال 1380 .چند ماهی قبل از فوت ناگهانی‌اش. اسم مقالات این‌گونه هستند:‌

1-درباره نظام اداری فلج‌کننده ایران… ۲. کمدی زمینی؛ معاینه فنی، نقره داغ و قیمت بنزین! (بهمن 1380) ۳. سیستان و بلوچستان: فقر دیرینه و حساسیت‌های کنونی ۴. روابط کرزای با محمد ظاهر شاه و روابط محمد ظاهر شاه با دربار ایران (دی ماه 1350.) هرچهار مقاله در مجله گزارش چاپ شده بودند. این‌ها را نوشتم چون امروز بیست‌ویکمین سالگرد درگذشتش است.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.