روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا، شما هم قبول دارین که نوشتن خاطرات، از اون هوس‌هاییه که یکی دو دفعه در طول زندگی سراغ هر کسی میاد و یه مدتی هم ادامه داره و بعدش هم تعطیل میشه و میره پی کارش؟ به نظرم دلیلش اینه که در روزهای اکثر آدم‌ها اتفاق خاصی نمی‌افته و هرچند وقت یه بار هم که یه داستانی به وجود میاد، دیگه از خوشحالی یا ناراحتی یادشون نمی‌مونه چیزی بنویسن. فقط یه درصد قلیلی هستند که هرروزشون یک ماجرایی داره و خاطراتشون بخشی از تاریخه… مثل سیاستمداران، دانشمندان و… که اون هم بیشتر به خاطر اینه که لازمه و اگه ننویسن، دیگرون یه چیزایی که دوست دارن به جاشون می‌نویسن.

از اونجایی که بنده تبدیل به هیچ چیزی در زندگی‌ام نشده‌ام، بنابراین این هوسِ نوشتن خاطرات، همیشه در حد همون هوس موند و فقط مدت زمان خیلی کوتاهی در نوجوانی که فکر می‌کردم در آینده قراره تبدیل به پدیده خاصی بشم، تصمیم به نوشتن خاطرات روزانه گرفتم…
امروز که بعد از سال‌ها تصادفا در انباری به دفتر خاطراتم برخوردم، سجده شکر به‌جا آوردم که قبل از مرگم این دفتر رو پیدا کرده‌ام و می‌تونم معدومش کنم تا بعدها سوژه خنده و تفریح بازماندگان و نوه و نتیجه نشم…

حدی از بی‌شعوری و مبتذل بودنِ عقل و روان را در این دفتر دیدم که برایم بی‌سابقه بود. نمی‌دونم اون روزها در کدوم سیاره سِیر می‌کردم که اینقدر از مرحله پرت بودم. صفحه اول که با یک فاجعه ادبیاتی شروع شده بود: «دفتر خاطراتم سلام… تو رازدار من باش که کسی را جز تو ندارم. شب می‌بینمت.»

با حال تهوع به صفحه دوم رفتم و با جملات و اشعاری روبه‌رو شدم که توان رسیدن به آخر صفحه را پیدا نکردم و به سراغ صفحات بعدی رفتم. تصمیم داشتم قبل از آتش زدن این گنجینه ادبی، فقط یک نگاه سرسری بیاندازم و یادی از دوران جاهلیتم بکنم و به خاکستر تبدیلشون کنم که چشمم به یک سوژه‌ای افتاد. روزهای اولِ پیداشدن موبایل در دست مردم. یا به قول خودم که در این منظومه مرقوم فرموده‌ام: « مثل تلفن بی‌سیمه… ولی تا هر جا دوست داشته بشی، میری…»

به شهادت صفحات خاطرات، به مهمانی‌ای دعوت شده بودیم که به اتفاق تعدادی از دوستان می‌خواستیم با تمام قوا شرکت کنیم و خیلی خودمون رو آنچنانی نشون بدیم. ظاهرا اون روزها داشتن موبایل، حکم مازراتیِ این روزها رو داشته… ولی کو موبایل؟…
متاسفانه یکی از دوستان ابلهم پیشنهاد داده بود که یک جلدِ موبایل بخریم و داخلش کنترل تلویزیون بذاریم و ما هم ابله‌تر از اون، قبول کرده بودیم. شما در نظر بگیر شش هفت نفر ابله، با یک‌سری جلد موبایل چرمیِ یک شکل، آویزون از کمربندِ شلوارهای خُمره‌ای مون، با کنترل تلویزیون در داخلش به آن جمع دوستانه رفتیم.

اولین مشکلی که فکرش رو نکرده بودیم، برای من پیش اومد. یکی از مدعوینِ بسیار عزیز اومد سراغم که: «میشه موبایلتون رو بدین من یه زنگ بزنم؟» هنوز دروغ‌های موبایلی به طور کامل اختراع نشده بود و نمی‌دونستیم که میشه گفت: «شارژ نداره» یا «اینجا آنتن نمیده» بنابراین با همون تفکر تلفن‌های خانگی گفتم که:«ببخشید… منتظر تماس هستم…»

فاجعه از بیخ گوشم گذشت. ولی دوست دیگری که این سوال ازش شده بود، اینقدر هول شده بود که کنترل تلویزیون رو دو دستی داده بود به طرف… خداروشکر، اون طرفِ خیلی عزیز از ما هم شوت‌تر بوده ظاهرا و با شماره‌های روی کنترل، قصد برقرار کردن تماس داشته که خب، قاعدتا نمیشه دیگه… بعد هم برای این‌که کم نیاره گفته بوده: « اه… این خونه ما هم که همه‌ش اشغاله…».

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.