روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| موقع چرخیدن بین جمعیتی که برای خرید مدرسه درهم میلولیدند و پررنگیِ خودکارها و هایلایترها را امتحان میکردند و دفترهای هشتاد برگ را ورق میزدند و پاکنها را بو میکشیدند هوس کردم به مدرسه برگردم؛ به روزهایی که رو به تخته روی نیمکتها مینشستیم و دنیا برایمان شوخیای تماموقت بودیم.
سالهایی که فکر میکردیم مشقت تنها لای صفحههای کتاب ریاضی پیدا میشود و میتوانستیم چشممان را به روی حرفهای کسالتبارِ معلمی خستهکننده ببندیم و در نامناسبترین پوزیشن، چرتی کوتاه بزنیم و چشممان را در زنگ تفریحی کوتاه با صدای خنده و هیاهو باز کنیم و گازی به ساندویچی هوسانگیز با گوجههای لیچافتاده بزنیم.
دلم مدرسه میخواهد؛ سالهایی که شروع کرده بودیم به آموختن شکستن قوانین مسخره. سالهایی که چیزی در چشمهایمان میدرخشید و اطمینان داشتیم بعد از بیرون آمدن از این اسارتگاه کسالتبار روزهای روشنی در انتظارمان است. دلم خط کشیدن زیر جملههایی را میخواهد که هیچ اهمیتی در زندگی واقعی ندارند؛ تنها کلماتی هستند فاقد ارزش و اعتنا. جملاتی که خیلی زود از سرت بیرون خواهند رفت و جای خالیشان حس نخواهد شد.
معمولا هیچ بچهای از مدرسه رفتن خوشش نمیآید اما من دلتنگ روزهایی هستم که شروع کرده بودیم به توسعه دادن دوستیها، شناختن حماقتها، تجربه کردن چیزهای بکر و ناشناخته، خندیدن از اعماق وجود، شوخی کردن با هر آنچه در اطرافمان وجود داشت و مهمتر از همه بچه بودن. بچههایی کوچک با رویاهای بزرگ در جهانی که فکر میکنند مرکزش هستند.

