روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار|‌ دیروز سایت آمار و تاریخ فوتبال ایران عکسی را از تیم ملی بازی‌های آسیایی توکیو در 65 سال قبل منتشر کرد و آن قدر عجیب بود که وسوسه شدیم همزمان با آغاز بازی های آسیایی هانگژو گزارشی نوستالژیک ازآن کار کنیم و حاصل این متن خواندنی ابراهیم افشار شد.

‌یک: اول اجازه بدهید یک دل سیر قربان‌‌شان بروم. آخر چنین نسل آقا و جنتلمن و نابی کجا دیگر در تاریخ پیدا می‌‌شود. از صبح عکس‌‌شان را گذاشته‌‌ام جلویم و دارم عین مادربزرگ‌ها دور سرشان می‌‌گردم. به من چه که در بازی‌های آسیایی 1958 توکیو با دو باخت افتضاح به خانه برگشتند. از کره 5 تا خوردند و از اسرائیل دوتا. کره خودش تا فینال همه را درو کرد و آنجا 3-2 به چین ملی باخت. اندونزی هم در رده‌‌بندی هند را 1-صفر زد و سوم شد.

از این یازده تن، با 5 نفرشان ساعت‌‌ها مصاحبه کرده‌‌ام. اما راستش عقده‌‌ای شدم بس که دستم به کوزه‌‌کنانی و ایرج افشار و محمد بیاتی نرسید که چهل سال بیشتر است در شهر «سن فرناندو ولی» کالیفرنیا زندگی می‌‌کنند و هر‌وقت دوستانم در گعده‌‌هایشان شرکت می‌‌کنند دلم خون می‌‌شود که چرا من نباید پایم هیچ‌وقت به آن آمریکای جهانخوار برسد.

از این یازده نفر، فقط سه تفنگدار کالیفرنیایی زنده‌‌اند و داود ارغوانی همشهری‌‌ام که پارسال رفتم خانه‌اش و پنج شش ساعت گفت‌وگو کردم و کلی گریه کردم که چرا دست تاراجگر روزگار، حافظه‌‌اش را چنان از پا انداخته که حتی یک خاطره هم از جوانی‌‌اش به‌یاد ندارد. البته آقاداود سر و مر و گنده و سرحال بود و دائم با رفقای ارمنی‌‌اش تو سنگفرش ولیعصر تبریز چرخ می‌‌زد و با برادرزاده‌‌اش فرهنگ می‌‌خندید و می‌‌خنداند.

دو: توکیو 1958 دومین دوره‌‌ای بود که فوتبال ایران در بازی آسیایی شرکت کرد. هشت سال قبل از آن برای اولین‌بار در دهلی‌‌نو 1951 شرکت کرده و عدل تا فینال رفته بود و نایب‌‌قهرمان شده بود. در دوره دوم، دولت مفلس ایران آنقدر گشنه بود که پول فرستادن کاروان به مانیل 1954 را نداشت. توکیو 1958 صرف‌‌نظر از نتیجه‌‌اش یک تیم باحال و تحصیلکرده‌‌ای داشت که دل آدم برایشان غنج می‌‌رفت. مجسم کن کاپيتانش دکتر مسعود برومند، فارغ‌‌التحصیل دانشگاه آمریکایی بیروت و ایرج عرفانش خلبان بود.

هنوز ایران‌‌ایر تاسیس نشده بود که ایرج‌‌خان در آسمان‌ها پرواز می‌‌کرد. یک خلبان ماهر کهنه‌‌کار که به هیچ شغالی باج نمی‌‌داد. یکبار که در برج‌های سه‌‌قلوی شهرک غرب دیدمش فقط خواهش کردم از آن روزی بگوید که طیاره‌‌اش را در بیابان رها کرده و پیاده به خانه برگشته بود. یا امیر عراقی را بگو که اولین فوتبالیست حقوقدان ایران بود.

آخرین بار در دهه شصت که برای نوشتن «اتاقی در حومه خاطره» به اداره حقوقی سازمان کشتیرانی رفتم رنگش پژمرده بود و گویا سرطان بیخ گلویش را گرفته بود و یادم هست از اتاقش که بیرون آمدم یکسر تا خانه گریستم. این همان مردی بود که در اوج توسعه فوتبال ایرانی در دهه پنجاه، مسئولیت کمیته حقوقی و انضباطی فدراسیون فوتبال آتابای را به‌عهده داشت و آنقدر قانونگرا و پاکدست بود که به پدرش هم رحم نمی‌‌کرد.

از این 11 نفر حاضر در عکس، 10نفرشان عضو دو تیم تاج و شاهین‌اند، الا جعفرزاده گلر که نظامی نیروی‌‌هوایی بود و من نمی‌‌دانم چقدر باید شجاعت چاشنی کارش می‌‌کرد که با این قد کوتاهش روی سر آسمان‌‌خراش‌‌هاي آسیا مشت می‌‌کرد. او در اولین بازی که 5 تا خورد در بازی دوم جایش را به ممدآقا بیاتی داد.

سه: بعدها که با بیشتر بچه‌‌های همین تیم جنتلمن (10 تن از 17 نفر) گفت‌وگو کردم یادم است که چقدر از توکیو مدل 1958 سخن‌‌سرایی کردند. بیشترشان عکس‌‌های مشترک‌‌شان با غلامرضا تختی را نشانم می‌دادند و می‌‌گفتند اوف‌‌‌ف‌‌ف، چه نازنین مردی بود. از قضا چند وقت پیش که به دفترچه‌‌های خاطرات تختی دسترسی پیدا کردم دو نکته از سال برگزاری همین بازی‌‌های آسیایی (1337) به‌چشمم خورد.

اول اینکه نوشته بود پدرش مش‌‌رجب را ساعت دوازده شب پنجشنبه 28 فروردین 1337 از دست داده و دوم اینکه نوشته بود «یکشنبه یازده خرداد 1337؛ ختم مسابقات المپیک آسیایی». (و با دستخط کج و معوجش نقاشی حروف ژاپنی «سایانورا» را هم کشیده بود! تنها لغتی که خیل ورزشکار ایرانی از زبان ژاپنی آموخته بودند! به قول فروغ؛ انگار همیشه آنها را برای خداحافظی آفریده‌‌اند).

آن روزها به دليل فقدان پرواز مستقیم تهران- توکیو، خبرنگارها موظف بودند با قطار به آبادان بروند و از آنجا با پرواز «ایرفرانس» يك شب را در بانکوک، شب بعدي را در «مانیل» بمانند و شب سوم تازه به توکیو برسند. توکیو به‌تازگی در حال توسعه‌‌یافتگی بود و شش سال بعد از همین بازی‌‌های آسیایی المپیک 1964 را برگزار کرد.

چهار: تیم ملی فوتبال اعزامی به توکیو 1958 را آقامبشر به‌عنوان رئیس فدراسیون، حسین افندی به‌عنوان مربی و کاظم رهبری به‌عنوان داور و دکتر برومند به‌عنوان کاپیتان همراهی می‌‌کردند. من يكي كه مي‌گويم تا دنیا دنیاست در تاریخ صدساله فوتبال ایران، رئیس باشخصیت و نازی مثل مبشر نیامده و نخواهد آمد. اعیان‌‌زاده‌‌ای که در بعضی اردوها لباس زیر جوان‌‌هایش را می‌‌شست تا میزان وفاداری دلی خود را به نسل آینده ثابت کند.

درباره افندی هم که هیچ نگویم. پاکباخته‌ترین چهره تاریخ فوتبال ایران. تاجرزاده‌‌ای که اولین لژیونر فوتبال ایران بود و پدرش اولین توپ‌‌ها و دروازه‌‌ها و لباس‌‌های ورزشی را به ایران آورد. غیر از این 11 نفر، البته چهره‌‌هایی چون محمود بیاتی، محسن حاج‌‌نصرالله، داود حیدری، جعفر نامدار و ناصر حاجی‌‌مختار هم بودند که همراه تیم اعزام شده بودند و بعد از شکست 5 گله از کره‌‌جنوبی، افندی در بازی دوم، ممد بیاتی را جایگزین جعفرزاده در دروازه و محمود بیاتی را به جای ارغوانی به میدان فرستاد و دو گل از اسرائیل خوردند و با بدترین نتیجه تاریخ به تهران برگشتند.

پنج: من اما در میان تمام نسل‌‌ها، عاشق دلخسته آن نسل بودم كه در ميدان فوتبال رودررو مي‌‌جنگيدند و در بيرون از ميدان آنقدر رفيق بودند كه چشمشان را هم به‌هم مي‌‌بخشيدند. هنوز درگيري شاخ به شاخ پرويزخان كوزه‌‌كناني (تاج) با عموعرفان (شاهين) در حافظه نسل‌‌هاي قديمي تبديل به قصه شده است. بايد در محضرشان دوزانو بنشيني و كله‌‌شان داغ داغ شود و چشم‌شان تَر تَر باشد و دل‌‌شان عين گنجشك بلرزد و با صدايي لرزان از آن صحنه حماسي، تعريف‌‌هايي ناتوراليستي ارائه کنند.

قديم‌‌ها بازي داغ شاهين با تاج از سرخابی‌‌های امروز هم قيامت‌‌تر بود و امجديه لبريز از جمعیت مي‌‌شد؛ بازاري‌‌ها و دانشجوها براي شاهين مي‌‌مردند و قشر جوان برای تاج. من عموعرفان را آن اواخر كه در برج‌‌هاي سه‌‌گانه شهرك غرب مي‌‌نشست ديده بودم. با آن دماغ عقابي، چشم‌‌هاي حمله‌‌ور، صورتي پر از چروك و مردانگي بي‌‌شائبه‌‌اش كه وقتي از شاهين حرف مي‌‌زد انگار از شرافت خلباني‌‌اش سخن مي‌‌گفت.

من نمی‌‌توانم هیچ‌‌رقمه خاطرات خصوصي! و بی‌‌پروای دوران خلباني‌‌اش را اينجا نقل کنم اما ضدخاطرات‌‌اش در زماني كه سیم خاردار خط دفاعي تيم ملي و شاهین بود شنیدنی است. حتی نمی‌‌توانم درباره اینکه یکبار طیاره‌‌اش را از حرص روسا در بیابان پارک کرده و با پای پیاده به خانه برگشته بود! آن روزها که در بازي بكُش‌‌بكُش تاج و شاهين، كوزه‌‌كناني و عرفان مقابل هم صف كشيدند و در صحنه‌‌اي از بازي چنان به‌هم خوردند كه انگار دو كوه يخ در وسط اقيانوس‌‌ها به‌هم خورده و متلاشی شده‌‌اند.

جفت‌‌شان از حال رفتند. جفت‌‌شان را با برانکارد از زمین بیرون بردند. اما بعد از بازي در محوطه امجديه، تماشاگران صحنه‌‌اي را به‌چشم ديدند كه اشك بر چشم‌‌شان نشاند. آن روز عرفان و پرویز دست در گردن هم از امجدیه خارج شدند. گل مي‌‌گفتند و گل مي‌‌شنفتند. داشتند مردمك چشم خود را به‌هم مي‌‌بخشيدند.

آن روزها عموعرفان هم فوتبال بازي مي‌‌كرد و هم آموزشگاه خلباني مي‌‌رفت. ستاره‌‌اي غّد و سركش كه زير بليت هيچكدام از روساي هما نمي‌‌رفت و صدالبته چنان خُلق و خويي داشت كه از مناسبات حاكم بر باشگاهش شاهين نيز شاكي بود. آن روزها هر بازيكني در شاهين به منزله يك سرباز ظاهر مي‌‌شد كه هرگز نبايد از حرف پير و مرادش دكتر اكرامي، سر برگرداند. مي‌‌گفت بميرید مي‌‌مردند و مي‌‌گفت زنده بشويد زنده مي‌‌شدند.

يك جور تسليم مسّلم در برابر قادر متعال و مربي. اما عموعرفان اين شكلي نبود. يك نموره به ناسازگاري مي‌‌زد و هرچيزي را چشم‌‌بسته نمي‌‌پذيرفت. علنا دست به شورش زده بود و مي‌‌گفت اين يعني چه كه من عضو فيكس تیم ملی و شاهين باشم اما به باشگاهم حق عضویت بدهم؟ یك روز كه طاقتش طاق شد با صدای بلند به مدير كلوپ گفت: «شکم آدم، گرسنه باشه مغزش کار نمی‌‌کنه. من امیر مسعود برومند نیستم، من ایرج عرفانم. آخه چرا بايد مني که برای باشگاه شما جان مي‌‌دهم و پول می‌‌سازم حق عضویت هم پرداخت كنم؟! کجای دنیا اینجوریه؟»

پشت سر اين طغيان هم بود كه عموعرفان مغموم و پريشان‌‌خاطر، راهش را كشيد و رفت. مگر كسي مي‌‌توانست در باشگاه اخلاقگراي دكتر اكرامي اینطوری جیک بزند؟ عمو اما زد و تاوانش را هم داد. شاهيني‌‌ها كه شكسته شدن تابوشان توسط ستاره ياغي‌‌شان را برنمي‌‌تابيدند و به تريج قبايشان بر خورده بود بعد از اعتراض عرفان، یک اعلامیه در نشريه معتبر کیهان ورزشی دادند: «ايرج عرفان به علت عدم تجانس اخلاقی و نداشتن روحیه ورزشكاري از باشگاه شاهین اخراج شد».

عمو رفت توي لاك خودش و نشان به آن نشان که در اوج گردنکشی و درخشش خود، سه سال و نیم در همان حالت اخراج ماند اما هرچقدر كه تاجي‌‌ها در پي‌‌اش رفتند و كُشتيارش شدند كه صيدش كنند، نرفت كه نرفت. مي‌‌گفت من جواني‌ام هم اگر تمام و كمال بسوزد حق ندارم پيراهنم را بفروشم. و نفروخت. او هرگز باشگاهش را به مثابه يك زيرپيراهن عوض نکرد. يك يار آزاد در فوتبال دهه چهل ايران بود كه تمام مربيان تيم ملي برايش مي‌‌مردند و در تیم کلنی تهران جلوی خارجی‌‌ها بازي مي‌‌كرد اما حق نداشت پيراهن سپيد شاهين را بر تن كند.

نشان به آن نشان كه او با لجاجت تمام روي حرفش و آن مرغ يك‌‌پايي كه داشت ايستاد و سه سال و نیم از بهترين سال‌‌هاي جواني‌‌اش را از دست داد. تا اينكه خيلي از رفقاي گرمابه و گلستانش دل دكتر اكرامي را نرم كردند و آمدند با سلام و صلوات دنبالش. اگرچه شاهين تمام عشق او بود اما نه اينكه بيشتر از شرافت فردي‌‌اش دوستش داشته باشد.

شش: حالا که از ایرج شاهینی‌‌ها گفتم بگذارید دو کلمه هم از آن یکی ایرج تاجی‌‌ها (حاتم) بگویم که یک روز در پایان بازی شاهین و تاج که جام قهرمانی را گذاشته بودند تا به تیم قهرمان اعطا کنند وقتی حق‌‌کشی داور را دید جام را برداشت و از امجدیه در رفت! فینال جام باشگاه‌‌های تهران در سال ۱۳۳۷ با حضور دو خصم مادرزاد -تاج و شاهین- که بعدها در قالب استقلال و پرسپولیس حلول کرد سوررئال‌‌ترین فینال تاریخ فوتبال ایران بود.

هنوز ضیافت پنالتی‌‌ها در پایان فینال‌‌ها در فوتبال تهران مرسوم نشده بود که بازی اول فینال در روز پنجم اردیبهشت ۱-۱ مساوی شد و طبیعتا حکم به تکرار بازی داده شد. فینال تکراری در مقابل چشمان تیفوسی‌‌های دو تیم در امجدیه لبریز از سکوهای گوشتی، با نتیجه ۳-۲ به سود تاج به پیش می‌‌رفت که داور بازی به دلیل تاریکی هوا! آن‌هم در حالی که هنوز ظلمات و تاریکی بر امجدیه سایه نینداخته بود مسابقه را نیمه‌کاره متوقف کرد و رای به تکرار سوم فینال در روزی دیگر داده شد.

حالا قیافه بازیکنان تاج دیدن داشت که خود را قهرمان بلامنازع جام می‌پنداشتند و ماهی طلایی از دست‌‌شان به زمین افتاده بود و خون خون‌‌شان را می‌‌خورد. تاجی‌‌های رگ‌‌گردنی که هیچ‌‌رقمه تصمیم جنجالی داور را قبول نداشتند بعد از کلی جر و بحث با داوران و فدراسیون‌‌نشینان، ناگهان سایه دو ستاره‌‌ یاغی‌‌ خود را دیدند که به پلک‌‌زدنی، جام قهرمانی را از روی میز جوایز برداشته و در رفتند.

در حالی که شاهینی‌‌ها در عملی مقابله به‌مثل، اقدام به‌دنبال کردن «کاپ‌‌دزد»ها کرده بودند ستاره‌‌های کف‌‌زن تاجی، کاپ را به سلامت از امجدیه بیرون بردند اما این اتفاق، آتش رقابت دو تیم سفید و لاجورد پایتخت را به سکوها کشاند و باعث درگیری شدید هواداران دو تیم در بیرون امجدیه شد. حالا حال و احوال فدراسیون‌‌نشینان دیدن داشت که چاره را در این دیدند که از فیفا استعلام بگیرند تا غائله بخوابد.

در حالی که هنوز آتش هیاهوی فینال، در افکارعمومی به خاکستر تبدیل نشده بود و شهر در پچ‌‌پچ‌‌هایی جانگداز و ابزورد درباره تصمیم داور می‌‌سوخت رای محرمانه فیفا به فدراسیون فوتبال رسید «بازی باید تکرار شود». فینال تکراری، هفت ماه بعد در 16 آبان 1337 در امجدیه برگزار شد اما این بار برای تاجی‌‌ها آمد نداشت. شاهین با نتیجه ۲-صفر برد و کاپ قهرمانی را در میان حراست بادیگاردهایش به خانه برد تا چشم اغیار در آن نیفتد. گل‌‌های شاهین را دکتر برومند و حاج رضاقلی (گل به خودی بازیکن تاج) به ثمر رساندند.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.