روزنامه هفت صبح، صوفیا نصرالهی| یک جایی از کتاب «مهرجویی: کارنامه چهل ساله» میگوید که از غذا به شکل کلی خوشاش نمیآید اما آیین غذا خوردن برایش مهم است. زمانی است که یکجور بدهبستان ویژه میان آدمها رخ میدهد و از این نظر آیین غذا خوردن در ایران یگانه است. مهرجویی دورهمی را دوست دارد. جوانیاش به دورهمی با رفقایش گذشته. با گلی ترقی و شایگان و بقیه رسم دور هم جمع شدن و دیوانهبازی و گپ و گفت داشتهاند. همین روحیه در فیلمهایش تسری پیدا کرده.
در «اجارهنشینها» آشتیکنان بین عباس آقا و آقای قندی و بقیه سکنه و کارگران منجر به کباب درست کردن میشود و دور هم غذا خوردن. دور سفره جمع شدن و رقصیدن و دست زدن. مهرجویی آن روح خردمند بخشندهای است که میتواند آدمهایی را که دو دقیقه قبل میخواهند سر به تن هم نباشند وادار کند روی هم را ببوسند و سر کباب درست کردن همکاری کنند. «سارا» شاید تنها فیلم مهرجویی باشد که در آن غذا درست کردن و دور سفره نشستن به جای نزدیکی آدمها به یکدیگر، تنهایی بیشتر کاراکتر سارا را عریان میکند.
در «لیلا» سمت و سوی فرشته خوی قصه یعنی خانواده لیلا همیشه به واسطه سفره دور هم جمع میشوند. عشق لیلا و رضا اصلا از مراسم شلهزردپزون شروع میشود. خانواده لیلا برعکس خانواده رضا دور هم گرم و پذیرا هستند و آغوش باز دارند. اما اوج دست و دلبازی مهرجویی در جمع کردن آدمها در «مهمان مامان» است. اصلا مامان عفت چقدر شبیه مهرجویی است.
به واسطه او همسایهها برای آبروداری به هم کمک میکنند و آن کسی که در نهایت نفس راحت میکشد از آماده شدن غذاها و بالای سفره دو زانو مینشیند تا بقیه را دعوت کند کیست؟ مامان عفت یا داریوش مهرجویی که سالها ما را به ضیافت سفرههای فیلمهایش دعوت کرد؟
«مهمان مامان» با همین سفره و کار کردن آدمها کنار یکدیگر فیلم زندگی و امید است. موقع تماشای فیلم برای لحظاتی فکر میکنید بر همه چیز حتی فقر، حتی بسته شدن سینماها، حتی اعتیاد میشود غلبه کرد چون آدمها که کنار همدیگر باشند زورشان بر همه چیز میچربد.«سنتوری» را یادتان بیاید. هانیه رفته.
علی سنتوری ویران شده و خانه خراب. با این حال یک سکانس درخشان داریم که علی سوسیس سرخ میکند و بقیه معتادهای آن دوروبر کمکم از راه میرسند و هر کسی چیزی با خودش میآورد. این ضیافت غریبانه فقیرانه آدمهای ویران تبدیل میشود به «رفیق من سنگ صبور غمهام». باز هم غذا میشود دلیل جمع شدن و زنده ماندن. آیین با هم قسمت کردن غذا که به رقصی شادمانه در اوج اندوه منجر میشود.
ولی اجازه بدهید با فیلم مهجورتر و قدرنادیدهتر مهرجویی یادداشت را تمام کنم. «طهران: روزهای آشنایی» با ویرانی یک خانه سر سفره هفتسین شروع میشود. شروعی دراماتیک و تراژیک اما بعد خانواده به یک گروه سالمند میپیوندد و گردش دستهجمعی در تهران تبدیل به معجزه میشود. در آن رستوران شیک که خانواده نمیدانند غذاهایش چیست و حتی چطور باید خورد. این آدمها با همه فاصله طبقاتی دور هم که مینشینند میتوانند معجزه کنند. خانه خراب را آباد کنند.
مهرجویی واقعا به اینکه کنار هم میتوانیم خانه خرابمان را بسازیم ایمان داشت؟ نمیدانم. ولی لااقل تصویری که در فیلمهایش نشان میدهد اینطوری است و شاید برای همین «لامینور» را که دیدم غمگین شدم که میز ضیافت شام با طوفان بههم ریخت و آدمها نتوانستند کنار هم بنشینند. «لامینور» پایان دوره دورهمیها و کنار هم سر سفره نشستن بود و حالا هم که دیگر مهرجویی نیست.
معجزه دور هم جمع کردن آدمها و کنار هم غذا خوردن، آن سفرههای خوش آب و رنگ تمام شد. دیگر کسی برایمان سفره پهن نمیکند.شأن فیلمهای مهرجویی، آن سفرههای رنگین و آن دورهمیهای پرشور اجل از این یادداشت است طبعا. هنوز برای یادآوری و افسوس خوردن برای آن جمعهای دوستداشتنی زود است. اما هر وقت دلتان گرفت یادتان باشد میتوانید سراغ معجزه مهرجویی بروید و فکر کنید ما هنوز میتوانیم همسایههای مامان عفت باشیم که کنار هم برای سفره دیگری تلاش کنیم و قلبمان بتپد.

