هفت صبح| گاهی ذهن آدم شبیه شهری می‌شود که چراغ‌هایش تمام شب روشن مانده‌اند. خیابان‌ها پر از صداست و هیچ ‌چیز فرصت آرام گرفتن پیدا نمی‌کند. درست در همین لحظه‌هاست که آدم ناگهان دلش می‌خواهد به چیزهای ساده پناه ببرد؛ داستانی که بی‌تکلف پیش می‌رود، فیلمی که فقط هیجان دارد و ترانه‌ای که با اولین ضربش لبخند می‌آورد.


برای من هم این روزها دقیقاً چنین حالتی پیش آمده است. عادت داشتم وقتی سراغ کتاب می‌روم، اول دنبال رمان‌های جدی‌تر یا آثار ادبی‌ای باشم که خواندن‌شان تمرکز زیادی می‌خواهد. اما این روزها بی‌اختیار دستم به سمت کتاب‌هایی می‌رود که پیش‌تر شاید با تردید نگاه‌شان می‌کردم. همان رمان‌هایی که با سرعت جلو می‌روند و خواننده را بی‌مقدمه وارد ماجرا می‌کنند.


چند شب پیش یکی از همین رمان‌ها را برداشتم و گفتم چند صفحه بخوانم و کنار بگذارم. اما قصه آنقدر سریع جلو رفت که وقتی سر بلند کردم دیدم ساعت از نیمه شب گذشته است. داستان ساده بود، شخصیت‌ها پیچیدگی فلسفی نداشتند‌ اما دقیقاً همان چیزی بود که ذهن خسته‌ام به آن نیاز داشت؛ چند ساعت فاصله گرفتن از صداهای بیرون.


این تغییر را فقط در کتاب خواندن تجربه نکرده‌ام. در سینما هم همین اتفاق افتاده است. پیش‌تر اگر فرصتی برای فیلم دیدن پیدا می‌کردم، اغلب سراغ فیلم‌هایی می‌رفتم که پیچیدگی روایی بیشتری داشتند‌ اما حالا خودم را در حال دیدن فیلم‌های اکشن می‌بینم؛ همان فیلم‌هایی که در آنها همه‌چیز با سرعت جلو می‌رود.


یکی از شب‌ها دوباره سراغ مجموعه «جان ویک» رفتم. تعقیب‌وگریزها، ریتم تند فیلم و جهانی که در آن قهرمان بی‌وقفه از دل خطر عبور می‌کند، برای چند ساعت ذهنم را کاملاً از فضای بیرون جدا کرد. شب دیگری یکی از فیلم‌های جیسون استاتهام را دیدم؛ همان فیلم‌هایی که از ابتدا تا پایان پر از هیجان‌اند و تماشاگر را فرصت فکر کردن به چیز دیگری نمی‌دهند.

 

در کنار این‌ها، کمدی‌های رمانتیک هم برایم معنای تازه‌ای پیدا کرده‌اند. فیلم‌هایی مثل «The Big Sick» یا «Long Shot» را دوباره دیدم؛ فیلم‌هایی که داستان عاشقانه‌ای ساده را با طنزی گرم همراه می‌کنند. حتی «جری مگوایر» با آن فضای انسانی و صمیمی‌اش، دوباره برایم جذاب شد. انگار ذهن در چنین لحظه‌هایی به داستان‌هایی نیاز دارد که پایانشان روشن‌تر است.


در کتاب خواندن هم همین اتفاق رخ داده است. گاهی سراغ رمان‌هایی می‌روم که زمانی با کمی تردید نگاه‌شان می‌کردم. حتی کتاب‌هایی مثل «کیمیاگر» دوباره در دستم قرار گرفته‌اند؛ کتابی که شاید بسیاری از ما سال‌ها پیش خوانده‌ایم، اما بازخوانی آن در زمانه‌ای متفاوت، حس تازه‌ای به همراه دارد.


در کنار این‌ها، گاهی هم به سراغ رمان‌های کلاسیک می‌روم؛ همان داستان‌هایی که آرام پیش می‌روند و خواننده را به جهانی دورتر می‌برند. خواندن چنین کتاب‌هایی شبیه قدم زدن در شهری قدیمی است؛ شهری که ریتمش با شتاب امروز فرق دارد.


کم‌کم فهمیده‌ام این انتخاب‌ها تصادفی نیستند. ذهن وقتی خسته می‌شود، به چیزهایی گرایش پیدا می‌کند که مسیر ساده‌تری دارند. داستان‌هایی که خواندن‌شان انرژی زیادی نمی‌خواهد، فیلم‌هایی که هیجان‌شان مستقیم به مخاطب منتقل می‌شود و موسیقی‌هایی که با چند نت حال آدم را عوض می‌کنند.


گاهی ابتذال، یک ضرورت فرهنگی است


در کنار کتاب و سینما، موسیقی هم راه خود را به چنین لحظه‌هایی باز می‌کند. ترانه‌های لاله‌زاری با همان ریتم‌های آشنا و بی‌تکلف، دوباره شنیده می‌شوند. آهنگ‌هایی که شاید سال‌ها پیش در کافه‌ها یا کوچه‌های قدیمی شهر شنیده می‌شدند و حالا دوباره از دل حافظه جمعی بیرون می‌آیند.


این موسیقی‌ها پیچیدگی نظری ندارند. قرار نیست مخاطب را درگیر تحلیل‌های جدی کنند. آمده‌اند تا چند دقیقه فضا را سبک‌تر کنند. همین چند دقیقه، گاهی تمام چیزی است که ذهن برای ادامه دادن نیاز دارد.سال‌هاست درباره «ابتذال» در هنر بحث می‌شود. برخی معتقدند هنر باید همیشه جدی و عمیق باشد. اما تجربه نشان می‌دهد فرهنگ فقط از شاهکارهای سنگین ساخته نمی‌شود. در کنار آثار جدی، همیشه نوعی از هنر هم وجود دارد که وظیفه‌اش سرگرم کردن و سبک کردن فضاست.

 

در زمانه‌های آرام، شاید بتوان از کنار این آثار با بی‌اعتنایی عبور کرد. اما در زمانه‌هایی که ذهن‌ها زیر فشار خبرها و اضطراب‌ها قرار دارند، همین آثار سرگرم‌کننده نقش مهمی پیدا می‌کنند. آن‌ها به ذهن اجازه می‌دهند مکثی کوتاه داشته باشد؛ نفسی تازه کند. هنر سرگرم‌کننده در چنین لحظه‌هایی شبیه سوپاپی برای جامعه عمل می‌کند. راهی برای تخلیه فشار روانی. فرصتی برای خندیدن، هیجان گرفتن یا حتی چند ساعت غرق شدن در داستانی ساده.


فرهنگ را می‌توان شبیه شهری بزرگ تصور کرد. شهری با خیابان‌های مختلف. در یک سوی آن کتابخانه‌هایی آرام قرار دارند که در آنها آثار جدی و پیچیده خوانده می‌شود. در سوی دیگر، سالن‌های سینمایی که فیلم‌های پرهیجان نمایش می‌دهند و کوچه‌هایی که از پنجره‌هایشان ترانه‌های شاد به بیرون می‌ریزد.


هیچ شهری با یک خیابان ساخته نمی‌شود.و شاید در روزهایی که ذهن آدم شبیه همان شهری شده که چراغ‌هایش تمام شب روشن مانده‌اند، قدم زدن در همین خیابان‌های ساده و پرنور، بیش از هر مسیر دیگری به کار بیاید.