
هفت صبح| در روزهایی که خبرها سنگینتر از همیشه در هوا میچرخند و صدای شهر گاه رنگ دیگری میگیرد، اتفاقی آرام و کمصدا میان آدمها در جریان است؛ اتفاقی که شاید در ظاهر کوچک به نظر برسد اما در دل خود معنایی عمیق دارد. کتابها دوباره راه افتادهاند. از قفسهای به قفسه دیگر، از خانهای به خانه دیگر، از دستی به دست دیگر.
این روزها در بسیاری از خانهها، زنگ در که به صدا درمیآید، گاهی در کنار یک جعبه شیرینی یا ظرفی از غذا، کتابی هم در دست همسایه دیده میشود. دوستی کتابی را که تازه خوانده برای دوست دیگر میفرستد. اقوام در دیدارهای کوتاه خانوادگی، کتابی را که دوست داشتهاند با خود میآورند تا دیگری هم آن را تجربه کند. انگار میان این همه هیاهوی بیرون، کتابها تبدیل شدهاند به پیامآوران آرامش؛ نامههایی کاغذی که آدمها برای هم میفرستند.
کتاب وقتی دستبهدست میشود، دیگر فقط یک شیء فرهنگی نیست. تبدیل میشود به تجربهای مشترک. کسی که آن را خوانده، جملههایی را در ذهن نگه داشته است، لحظههایی از داستان را به یاد میآورد و بعد آن تجربه را به نفر بعدی میسپارد. اینگونه است که یک رمان میتواند از دل یک خانه عبور کند و آرامآرام به خانههای دیگر برسد.
چند روز پیش یکی از دوستانم کتابی برایم فرستاد؛ رمانی با عنوان «زندگی کوتاه است» نوشته اَبی هیمِنِز با ترجمه مریم رفیعی که نشر آموت منتشر کرده است. دوستم در پیام کوتاهی نوشته بود: «این کتاب را بخوان؛ احتمالاً وقتی شروع کنی متوجه گذر زمان نمیشوی.» جملهای ساده بود، اما کنجکاویام را برانگیخت.
وقتی صفحات نخست را خواندم، فهمیدم منظورش چه بوده است. داستان با ریتمی روان پیش میرود و خواننده را بهتدریج وارد زندگی زنی میکند که سایه یک بیماری جدی بر سرش قرار دارد.
داستانی درباره زندگی، زمان و انتخاب
قهرمان داستان، ونسا پرایس، زنی است که با احتمال ابتلا به بیماری اسکلروز جانبی آمیوتروفیک زندگی میکند؛ بیماریای که پیش از او مادر، مادربزرگ و خواهرش را از پا انداخته است. همین احتمال باعث شده نگاه او به زندگی متفاوت باشد. ونسا تصمیم گرفته هر لحظه را جدی بگیرد. سفر میکند، با مخاطبان کانال اینترنتی خود ارتباط دارد و حتی بخشی از درآمدش را صرف حمایت از پژوهشهای پزشکی مرتبط با همین بیماری میکند.
او ترجیح میدهد زندگیاش را بدون وابستگیهای عاطفی پیچیده پیش ببرد؛ گویی میخواهد از پیش، فاصلهای میان خود و دیگران نگه دارد تا اگر روزی بیماری سراغش آمد، کسی درگیر درد او نشود.اما زندگی همیشه مطابق برنامههای دقیق پیش نمیرود. وقتی خواهر ناتنیاش درگیر اعتیاد میشود، ونسا ناچار از دختر کوچک او مراقبت کند. حضور این کودک، مسیر زندگیاش را تغییر میدهد و او را در آپارتمانش ماندگار میکند. در همین میان، همسایهای به نام آدریان وارد داستان میشود؛ مردی که یک شب با شنیدن گریه کودک درِ خانه ونسا را میزند تا کمک کند.
همین آشنایی ساده، به تدریج تبدیل به رابطهای انسانی و گرم میشود. دو نفر که ابتدا تصمیم گرفته بودند فاصله خود را حفظ کنند، آرامآرام متوجه میشوند زندگی گاهی مسیرهای دیگری پیش پای آدم میگذارد. داستان در ادامه، آنها را در برابر انتخابهایی قرار میدهد که هرکدام معنای تازهای برای آیندهشان دارند.
آنچه رمان را خواندنی میکند، همین ترکیب ظریف میان اضطراب زمان و امید زندگی است. نویسنده با لحنی گرم و انسانی نشان میدهد که حتی وقتی سایه یک بیماری جدی بر زندگی افتاده باشد، هنوز میتوان به لحظهها معنا بخشید.وقتی کتاب را بستم، چند نکته ساده اما مهم در ذهنم باقی مانده بود. نخست اینکه لحظههای زندگی ارزشمندتر از آن هستند که در غفلت از کنارشان عبور کنیم. دوم اینکه تصمیم گرفتن در اوج خشم اغلب مسیر را پیچیدهتر میکند. و سوم اینکه حدس زدن نیت دیگران بدون گفتوگو، بسیاری از رابطهها را به سوءتفاهم میکشاند.
در نگاه اول این توصیهها شاید ساده به نظر برسند. جملههایی که بارها شنیدهایم و شاید از کنارشان عبور کردهایم. اما گاهی یک داستان خوب میتواند همین جملههای آشنا را دوباره زنده کند؛ طوری که خواننده احساس کند با حقیقتی تازه روبهرو شده است.شاید همین ویژگی است که باعث میشود رمانها میان آدمها سفر کنند. کتابی که یک نفر خوانده، حالا به دوستش میدهد. او هم پس از پایان، آن را به همسایهای میسپارد. هر خواننده تجربهای تازه به آن اضافه میکند و کتاب، همراه با آن تجربهها به نفر بعدی میرسد.
در چنین روزهایی، کتابها بیشتر از هر زمان دیگری شبیه پلهایی میان آدمها هستند. پلهایی که میان خانهها کشیده میشوند و اجازه میدهند گفتوگو، فکر و تخیل میان ما جریان داشته باشد.شاید سالها بعد وقتی به این روزها فکر کنیم، در کنار همه خاطرههای دیگر، تصویر سادهای هم در ذهنمان باقی بماند: کتابی که از دست دوستی گرفتیم، شبی که تا دیر وقت خواندیم و روزی که آن را به نفر دیگری سپردیم.
کتابها در آن روزها، مثل چراغهایی کوچک در خانهها روشن بودند؛ چراغهایی که نشان میدادند حتی در زمانهای پراضطراب، ذهن انسان هنوز میتواند در جهان داستانها قدم بزند و معنای تازهای برای زندگی پیدا کند.






