
هفت صبح| علی پروین به گواه همه دوستان و نزدیکانش یکی از چهرههای شیرین و بذلهگوی فوتبال ایران است که خاطرات جذاب و شنیدنی در ذهن دارد. به گزارش هفت ورزشی، شنیدن صدای مهیب بمب و انفجار، تماشای تصاویر ویرانی و حتی دنبال کردن اخبار جنگ، روان انسان را به شدت تحت تأثیر قرار میدهد. این حکایت یک ماه و اندی اخیر هموطنان ماست که جنگ تحمیلی زندگی همه آنها و ما را تحت تأثیر قرار داده است. در چنین شرایطی بر آن شدیم با نوشتن یک خاطره جالب و خنده دار از علی پروین اسطوره فوتبال ایران و پرسپولیس، لحظه ای لبخند روی لبان شما بنشانیم و کمیاز التیام و سختیهای این روزها بکاهیم.
تیم ملی فوتبال ایران در مسابقات مقدماتی جام ملتهای آسیا 1992 (ژاپن) با تیمهای هند و پاکستان همگروه بود. آن دوره از رقابتها به میزبانی هند و در شهر کلکته برگزار شد.
تیم کشورمان همان طور که از قبل هم پیشبینی میشد توانست در بازی اول با نتیجه 7 بر صفر برابر پاکستان به پیروزی رسیده و در دومین مصاف خود نیز مقابل تیم ملی هند با نتیجه 3 بر صفر پیروز شده و به جام ملتهای آسیا 1992 (ژاپن) صعود کند.
سرمربی تیم ملی ایران در آن زمان علی پروین بود. روزی علی پروین با همان لهجه قشنگ جنوب شهری خودش برای نگارنده تعریف میکرد: « آقاجون! اون زمون یه فوتبالیستی داشتیم که دستش کمیکج بود. همه بچههای تیم پرسپولیس هم این داستانو میدونستن که وقتی این آقا توی اتاقشون میومد یا باهاش هم اتاقی میشدن، ادکلنی، ساعتی، پولی یا چیزی کم میشد! تو نمیری انگار دستش چسب داشت و هر چی میدید، ور میداشت.
هر چی هم بهش میگفتیم به خرجش نمیرفت و به کارش ادامه میداد، ما هم نمیتونستیم ثابت کنیم کار اونه. یه سال تیم ملی قرار شد بره هند و منم نمیخواستم اونو دعوت کنم اما از بس اصرار کرد و این و اون رو واسطه کرد که بالاخره گفتم خیلی خوب! فوتبالیست دست کج رو دعوت کردم و با خودم بردم اما توی هواپیما همه اش فکرم درگیر این بود که نکنه توی کلکته هم آبرومون رو ببره؟ توی هواپیما مدام با خودم گفتم اینجا پرسپولیس نیست که بچهها حواسشون جمع باشه و تیم ملیه و این چه کاری بود کردم و ... حالا چیکار کنم؟
هی با خودم کلنجار میرفتم که صداش بزنم و بهش بتوپم که کاری نکنه یا دوستانه و رفاقتی ازش بخوام و خلاصه هر چی فکر میکردم به جایی نمیرسیدم تا اینکه... همین که از پلههای هواپیما پیاده شدیم به فکرم رسید دلارهای همه بچههای تیم رو بدم دست خودش که نگه داره، این جوری دیگه نمیتونه چیزی ازش برداره! اون موقع یه مقداری پول توجیبی به ملی پوشان داده بودن که روی هم حدود 40 هزار دلاری میشد.
دم در هتل که رسیدیم اون بازیکن رو صدا زدم و بهش گفتم شنیدم هندوستان و شهر کلکته پُره دزده! واسه همین باید حواسمون باشه دلارامون رو نزنن و پولا رو جلوی چشمش شمردم و ادامه دادم حالا هم میخوام این 40 هزار دلار بچههای تیم رو بسپرم دست تو که از بقیه حواس جمع تری! آخرین بازیمون که با هنده تموم شد این دلارها رو ازت میگیرم و... خلاصه سرتون رو درد نیارم! پولا رو که دادم بهش، دیگه خیالم راحت شد. مطمئن شدم دیگه چیزی از دلارها کم نمیشه و اتفاقا همین طور هم شد.
بعد از بردمون جلوی هند، خودش اومد و گفت علی آقا این هم دلارهای امانتی! عجب مأموریتی به ما دادین! باور کنین شبا نمیتونستم درست بخوابم و همه اش نگران بودم این هندیها نیان پولامون رو بزنن و... منم ازش تشکر کردم درحالی که توی دلم میخندیدم و میگفتم من نگران هندیها نبودم و بیشتر از اونا نگران خودت بودم که جیب ما رو توی این مسابقات نزنی فلان فلان شده!»
