روزنامه هفت صبح، اشکان جاویدی| کم نیست تعداد هنرمندانی که اصالت هنر را در غلبه بر واقعیت و میدان دادن به خیالات و رویاها میدانند. ایدهای که نمودش در سینما نیز آشکار است و با تعقیب سوررئالیسم به سینماگران بزرگی چون لوئیس بونوئل و دیوید لینچ میرسیم. اما فراتر از ایدههای متنی و بصری سوررئال، در خیلی از فیلمها عالم خواب تبدیل میشود به بستری برای وقوع قصه و خوابها و رویاها کارکردی دراماتیک پیدا میکند. در حالی که این روزها «سناریوی رویایی» واکنشهای متفاوتی را برانگیخته، بد نیست مروری داشته باشیم بر فیلمها و سریالهای شاخصی که به قلمروی کابوس و رویاها قدم گذاشتهاند.
کابوس در خیابان اِلم (1984) /A Nightmare on Elm Street
سالهای آغازین دهه هشتاد، دوران حکمفرمایی قاتلان سریالی در فیلمهای اسلشر بود؛ با نقابهای ترسناک بر چهره و سلاحهای مرگبار در دست، از ارّه برقی گرفته تا قمه و حتی چاقوی آشپزخانه. در این میان یک نفر با بقیه متفاوت بود و میراث خلاقانهاش سالها بعد به شکلهای مختلفی در آثار دیگر پدیدار شد. فردی کروگر سرایدار بدنام یک مدرسه است که در آتش خشم والدین بچهها میسوزد؛ به دلیل تهمت.
بعد از مرگ تصمیم میگیرد که به دنیا برگردد و انتقام بگیرد. حتما میپرسید چطوری؟ در قالب کابوسی که در خوابها ظاهر میشود و به شیوههای فجیع قربانیان خود را به قتل میرساند! اگر در عالم واقعیت بتوانید با حمله اشرار مقابله کنید، بعید است که در کابوسی که کنترل اجزایش دست خودتان نیست، کاری از پیش ببرید.
این ساخته وس کریون به زمان خودش قرار نبود چیزی فراتر از یک فیلم ترسناک نوجوانانه باشد ولی استقبال از «کابوس در خیابان الم» به حدی بود که تبدیل شد به فرنچایز و هفت دنباله برایش ساختند و فردی کروگر هم در فرهنگ عامه جایگاهی منحصر به فرد را پیدا کرد. تاثیرات و ارجاعات قتل در عالم رویا به آثار پرطرفدار روز هم رسیده و نمودش را میتوانید در «ریک و مورتی» و «چیزهای عجیب» تماشا کنید.
چشمانداز (1984) / The Dreamscape
داستان درباره جوانی است که به واسطه قدرتهای ویژهاش میتواند وارد خواب دیگران بشود و از همین قدرت او استفاده میکنند تا به ذهن رئیسجمهور پا بگذارد که کابوس وقوع جنگ اتمی زمینگیرش کرده است. ایده مرکزی فیلم نسبت به زمان خودش واقعا خلاقانه بوده ولی تعجب دارد که چطور طی این سالها به کل فراموش شده و کمتر در یاد کسی باقی مانده است.
اولا که فضای فیلم خیلی سوررئال و انتزاعی نمیشود و دنیای خوابها از نظر بصری خیلی شگفتانگیز نیست. ثانیا در زمان اکران، «چشمانداز» بیشتر بهعنوان یک فیلم ماجراجویانه معرفی شد و حتی پوستر آن هم سری فیلمهای «ایندیانا جونز» را به یاد میآورد، در حالی که از نظر جذابیت به سختی میتوانست با ساختههای اسپیلبرگ رقابت کند. علاوه بر این، «کابوس در خیابان الم»، قسمت دوم «ایندیانا جونز» و «برزیل» همه در یک سال به نمایش درآمدهاند و طبعا «چشمانداز» در مقابل چنین فیلمهایی، برای عرض اندام فرصت چندانی پیدا نکرده است.
درخشش ابدی یک ذهن پاک (2004) /The Eternal Sunshine of a Spotless Mind
یکی از مشکلات اصلی بعد از جداییهای خواسته و ناخواسته، کنار آمدن با رنج دوری و خاطرات به جا مانده از دیگری است. در روایت نبوغآمیز چارلی کافمن، در آیندهای نهچندان دور شاهد رواج فناوری پولسازی هستیم برای پاک کردن خاطرات. در حالی که این ابزار میتواند سوژه داستانهای علمی-تخیلی باشد، غریزه و احساسات بشری داستان را به سمت یک عاشقانه میبرد.
مرد برای پایان دادن به رنج جدایی، به فکر پاک کردن خاطراتش از زن میافتد و تمام داستان در ضمیر ناخودآگاه شخصیت اصلی رخ میدهد که همزمان با فرایند با پاکسازی، در عالم خواب به خاطرات مختلف خود با حضور عشق از دست رفته پناه میبرد و طی همین سیر است که هم علاقه واقعیاش را از نو کشف میکند و هم دنبال راهی است برای حفظ خاطره یار.
در مقایسه با فیلمنامههای قبلی چارلی کافمن که در آستانه هزاره جدید نام او را بهعنوان یک اعجوبه سر زبانها انداخته بود، هرچند از تلخی و عمق ناامیدانه نگاهش در «درخشش ابدی یک ذهن پاک» کاسته نشده، حداقل با روایتی گرم و مهربانانهتر مواجهیم. فیلمی که خیلی زود به یکی از آثار محبوب سینما در هزاره جدید تبدیل شد و عام و خاص هم بر سر دوست داشتن آن اتفاق نظر دارند. اگر بهترین فیلمنامه چارلی کافمن نباشد، بهترین تجربه کارگردانی میشل گوندری است.
علم خواب (2006) / The Science of Sleep
یکی از بحثهای همیشگی درباره فیلمنامههایی که چارلی کافمن نوشته این است که چه کسی را باید بهعنوان مولف واقعی اثر در نظر بگیریم؛ نویسنده یا کارگردان؟ هم اسپایک جونز و هم میشل گوندری که موفقیتترین همکاریهای ممکن با کافمن را رقم زدهاند، بعد از مدتی سعی کردند که خود را از زیر سایه این فیلمنامهنویس منحصر به فرد بیرون بکشند.
اسپایک جونز نهایتا با کسب جایزه اسکار بهترین فیلمنامه اریجینال برای «او» عاقبت به خیر شد اما تجربیات عجیب و غریب گوندری چندان به نتیجه نرسید. جالب اینجاست که بعد از موفقیت «درخشش ابدی یک ذهن پاک»، گوندری دوباره با «علم خواب» به عالم رویا برگشت تا عاشقانهای نامتعارف را روایت کند.
گرچه فیلم با استقبال نسبی منتقدان همراه شد، خیلی در یاد و خاطر علاقهمندان سینما باقی نمانده. داستان درباره یک رابطه عاشقانه میان پسر و دختری جوان است که ظاهرا نکته خاصی ندارد. اما وقتی پسرِ قصه در رویاهای خودش گیر میکند و نمیتواند فاصله میان واقعیت و خیال را به درستی تشخیص دهد، قضیه عجیب و غریب میشود؛ عاشقانهای سوررئال و پر از ارجاعات به مکتب روانشناسی یونگ.
پاپریکا (2006) / Paprika
نمیشود بحث درباره موضوعی تا این حد سوررئال و انتزاعی به میان بیاید و سراغ انیمهها نرویم، آن هم یکی از بحثبرانگیزترین انیمههای هزاره جدید. ساتوشی کُن مرحوم امروز جایگاهی دستنیافتنی دارد، با وجود اینکه در زمان حیات به اندازهای که شایستهاش بود مورد تحسین و تقدیر قرار نگرفت. آخرین ساختهاش همین «پاپریکا» بود که برای خیلیها سرآغاز کشف و آشنایی با کُن به حساب میآید.
خیلیها همچنان کریستوفر نولان را به سرقت ادبی متهم میکنند چرا که بسیاری از ایدهها و لحظات «اینسپشن» به طرز انکارناپذیری یادآور این انیمه است. داستان در دنیایی اتفاق میافتد که وسیلهای برای تحلیل ذهن و روانکاوی اختراع شده که به روانشناسها اجازه میدهد تا در عالم خواب وارد ذهن بیماران خود بشوند.
این دستگاه دزدیده میشود و با افتادن به دست افراد نااهل، دنیا را آشوب و هرج و مرج فرا میگیرد. پس ماموریت برای کسانی که قبلا مسئول کار کردن با دستگاه بودند، پیدا کردن و بازگرداندن هرچه سریعتر آن است. «پاپریکا» به همان اندازه که هیجانانگیز و سرگرمکننده پیش میرود و تماشاگر را میخکوب میکند، در بحث ناخودآگاهِ انسان هم روی ایدههای بدیع و عمیقی دست میگذارد که تا مدتها ذهن شما را درگیر خواهد کرد.
اینسپشن (2010) / Inception
موفقیت «شوالیه تاریکی» این اختیار را به کریستوفر نولان داد تا با حمایت استودیوی برادران وارنر دست روی هر پروژهای که میخواهد، بگذارد. انتخاب نولان یک فیلم سرقتی بود، البته از نوع نامتعارفش چون صحنه جرم ضمیر ناخودآگاه بود و گروه سارقان برای دزدیدن ایدهها به رویاهای دیگران وارد میشدند. درست مثل فیلمهای سرقتی، هر کس در یک زمینه تخصص دارد و باید دست به دست هم بدهند تا ماموریت به بهترین شکل ممکن پیش برود.
البته این بار به جای سرقت، باید ایده را در ذهن یک شخص خاص بکارند. «اینسپشن» بعد از سالها همچنان کنجکاویبرانگیز است و تعداد طرفدارانش بیشمار. با این وجود همان موقع هم خیلی از منتقدان با رویه مکانیکی فیلم مشکل داشتند و نحوه ورود به خوابها و فرایند خواب در خواب همچنان از نظر منطقی کمی لنگ میزند و در مواردی متقاعدکننده نیست. پرداخت نه چندان عمیق شخصیتها و انگیزهها هم مورد دیگری بود که در اکثر نقدهای رویش تاکید شده بود. گرچه نه به اندازهای که تجربه تماشای فیلم و لحظات نفسگیر آن را بیاثر کند.
دیشب در سوهو (2021) / Last Night in Soho
یکی از قدیمیترین ایدهها و خیالات درباره خواب دیدن این است که در هنگام رویا، حضور در کالبد فردی دیگر را تجربه کنیم. ادگار رایت در آخرین فیلمش به نوعی سعی کرده تا همین ایده را به درام تبدیل کند. دختری جوان که تازه برای تحصیل به لندن آمده، برای تحصیل در خانهای قدیمی ساکن میشود و به تدریج پی میبرد که هنگام خواب به دهه شصت میلادی میرود و خاطرات صاحب قبلی همان اتاق را تجربه میکند.
همه چیز در ابتدا رویایی و شگفتانگیز به نظر میرسد و دختر دنبال بهانه است که از واقعیت فرار کند و در عالم رویا غرق شود. اما وقتی که با تجربیات سیاه و کابوسوار مواجه میشود و پی میبرد که وسط یک معمای جنایی گیر افتاده، کار بیخ پیدا میکند. «دیشب در سوهو» خیلی زود جایگاهی شبیه یک فیلم کالت را پیدا کرد و طبعا مهمترین دستاوردش مخدوش کردن فاصله میان عالم واقعیت با رویاها و کابوسهاست و اینکه چطور یک شخصیت به انعکاسی از دیگری تبدیل میشود و احساسات او را به صورت ذهنی تجربه میکند.
سندمن (2022) / Sandman
باور عامیانه سندمن یا همان مرد شنی که شبها با پاشیدن گرد خواب رویا را به چشم آدمیان میآورد، در مجموعه کامیکهای «سندمن» تبدیل شده به دستمایهای برای خلق یک جهان فانتزی سیاه و رعبآور. موجوداتی داریم به نام اِندلِس که هر کدام تجسم یکی از مفاهیم انسانی هستند. یکی از آنها دریم یا مورفیوس ارباب قلمروی رویاهاست که رویاها و کابوسهای انسانی را میسازد و بهشان موجودیت میدهد. اما داستان به همین جا ختم نمیشود و پای جهنم، شیاطین، فرقهها و... هم به میان میآید.
اگر تصور میکنید که با چیزی شبیه سریال «سوپرنچرال» یا اقتباسهای تلویزیونی از کامیکهای «کنستانتین» و «لوسیفر» سروکار دارید، دقیقا برای همین سی سال نیل گیمن در برابر ساخته شدن «سندمن» مقاومت کرد تا حاصل کار شبیه این سریالهای عامهپسند از کار در نیاید.
تجربیات چندساله برای اقتباس باعث شد تا همه بفهمند که مدیوم مناسب برای «سندمن» نه سینما بلکه تلویزیون است. اینجا بود که نتفلیکس در یکی دیگر از ریسکهای تاریخیاش به میدان آمد و تولید سریال «سندمن» را در دست گرفت و به سازندگانش آزادی عمل داد تا کار درست را انجام دهند. سال گذشته فصل اول سریال منتشر شد و با توجه به استقبالی که به دنبال داشت، فصل بعدی هم در مسیر تولید قرار گرفت.

